تارنمای زوارین




۲۷ام دی ۱۳۹۶ خبری

چرا حروف کیبورد بهم ریخته است

هم اکنون در مجله آنلاین فارسی ها با عنوان چرا حروف کیبورد بهم ریخته است با جزئیات کامل در خدمت شما کاربران گرامی هستیم .

حتما برای شما نیز پیش آمده که به این فکر کنید چرا حروف کیبورد بهم ریخته است و به ترتیب حروف الفبا نیست .

در ادامه این مطلب می خواهیم به صورت کامل به پاسخ آن بپردازیم .

با ما همراه شوید .

چرا حروف کیبورد بهم ریخته است 1 چرا حروف کیبورد بهم ریخته است

چرا حروف کیبورد بهم ریخته است

این که حروف کیبورد به ترتیب حروف الفبا نیستند یک علت دارد و برای فهمیدن آن باید به عقب برگردیم .

این نوع آرایش حروف ، QWERTY نام دارد که به قرن ۱۹ یعنی وقتی که میان اختراع ماشین تحریر و کامپیوتر حدود نیم قرن فاصله داشت ، برمی گردد .

ماشین تحریر یک دستگاه خیلی ساده بود که در سال ۱۸۷۳ ساخته شد .

این دستگاه از میله های فلزی به نام میله type ساخته شده بود که هر میله type تصویر آینه از یک حرف در پایان آن بود .

در این میله type تمام حروف از A تا آخر به صورتی برای تایپیست ها قرار گرفته بود که به راحتی بتوانند حروف روی صفحه کلید را نگاه کرده و تایپ را بسیار سریع انجام دهند .

اما یک مشکل عمده و طبیعی در این روش وجود داشت که به ترتیب حروف برمی گشت .

در واقع دستگاهی که در گذشته برای تایپ کردن سریع ساخته شده بود از میله های type چوبی کنار هم بود که کار را با تلاش های اضافی تایپیست به صورت دستی زیاد می کرد .

این مشکل بیشتر برای کلیدهای کنار هم که بیشتر مورد استفاده قرار می گرفتند وجود داشت .

برای حل این مشکل مخترع آن لیستی از تمام حروف موجود در زبان انگلیسی را تهیه نمود و پس از مطالعه بر روی آن طرح جدیدی را ارائه داد .

چرا حروف کیبورد بهم ریخته است 2 چرا حروف کیبورد بهم ریخته است

چرا حروف کیبورد به ترتیب حروف الفبا نیست

هدف او این بود که حروف درگیر باهم ، دور از هم روی صفحه کلید قرار گیرند در نتیجه با این روش از گرفتار شدن میله های type با هم جلوگیری می شد .

برخی افراد معتقدند که هدف از توسعه صفحه کلید QWERTY بهم زدن توالی حروف الفبا در صفحه کلید می باشد .

به صورتی که تایپیست مجبور شود موقع تایپ کردن به حروف نگاه کند اما با توجه به نحوه قرار گفتن میله های مربوط به هر حرف در ماشین تحریر های قدیمی به همراه بهم ریختگی حروف و کم شدن سرعت تایپ احتمال برخورد میله های type مجاور که به صورت شیب دار و کنار هم در صفحه کلید قرار داشتند بسیار کمتر می شد .

با ورود کامپیوتر در سال ۱۹۴۰ این دستگاه های جدید و پیشرفته همه چیز را راحت تر کردند و به سرعت جایگزین ماشین های تحریر شدند .

اما در اینجا یک مشکل بسیار عمده و اساسی وجود داشت زیرا نحوه عملکرد ماشین های تحریر با کامپیوترهای جدید تفاوت داشت .

در نتیجه آنها درخواست کردند که نحوه کار با کامپیوتر را به آنها آموزش دهند و به این دلیل که مبالغ درخواستی برای آموزش کامپیوتر بسیار بالا بود و تنها عده خاصی می توانستند آن را پرداخت کنند صفحه کلید کامپیوتر را شبیه به صفحه کلید ماشین تحریر آن زمان طراحی کردند .

این طرح از آن زمان تا کنون باقی ماند و به عنوان طرح QWERTY تبدیل به استاندارد صنعتی شد .

امیدواریم این مطلب از دانستنی ها مورد پسند شما عزیزان قرار گرفته باشد .

نوشته چرا حروف کیبورد بهم ریخته است اولین بار در فارسی ها. پدیدار شد.

۲۷ام دی ۱۳۹۶ خبری

چرا یارانه مددجویان بهزیستی واریز نشده است

هم اکنون در مجله آنلاین فارسی ها با پاسخ به سوال چرا یارانه مددجویان بهزیستی واریز نشده است در خدمت شما کاربران گرامی هستیم .

رئیس کمیته امداد امام خمینی (ره) از مصوبه جدید دولت درمورد چگونگی واریز مستمری مددجویان خبر داد و گفت :

از پایان آبان ماه ، مبلغ مستمری مددجویان به جای حساب یارانه ای به حساب مستمری آن ها واریز می گردد .

پرویز فتاح در گفتگو با ایسنا درمورد تاثیر اقدامات انجام شده به خصوص افزایش مستمری ها در کاهش فقر مطلق گفت :

با همکاری دولت و مجلس در سال جاری بر میزان مستمری های دریافتی مددجویان نهادهای حمایتی افزوده شد که اثرات مثبتی به دنبال داشت ،

اما افراد بسیاری خارج از جامعه هدف ما قرار دارند که گرفتار فقر هستند .

چرا یارانه مددجویان بهزیستی واریز نشده است چرا یارانه مددجویان بهزیستی واریز نشده است

چرا یارانه مددجویان بهزیستی واریز نشده است

باید به شعار دکتر روحانی مبنی بر رفع فقر مطلق پرداخته شود .

برای تحقق این امر لازم است ابعاد مختلف ، هزینه ها ، آمار و منابع تامین آن مشخص شود .

رئیس کمیته امداد امام خمینی (ره) درباره واریز مستمری ها از طریق حساب یارانه ای مددجویان نیز گفت :

در هفت ماه اخیر به این صورت بود و مستمری ها که افزایش یافت به حساب یارانه مددجویان واریز می شد اما این روش تغییر خواهد کرد .

هفته گذشته در جلسه کمیسیون اقتصادی دولت مصوب شد که از پایان آبان ماه این مبالغ به حساب مستمری های کمیته امداد و مددجویان واریز شود .

این موضوع در دولت هم تصویب می شود و از ماه آینده دیگر مستمری ها به حساب یارانه ای واریز نخواهد شد بلکه به حساب خود مددجویان پرداخت می شود .

امیدواریم این مطلب از اخبار اجتماعی مورد پسند شما عزیزان قرار گرفته باشد .

نوشته چرا یارانه مددجویان بهزیستی واریز نشده است اولین بار در فارسی ها. پدیدار شد.

۲۷ام دی ۱۳۹۶ زوارین

این قافله عمر عجب میگذرد!!!

درون فرصت های روزگار، وفا نیست و پیوسته رو به کاهش هست، اگر قدر اين شناخته نشود، به سرعت از دست می رود، بی آنکه دستاوردی برای انسان داشته باشد.

سرمایه عمر
عمر، یکی از سرمایه ها هست که درون صورت بهره گیری صحیح می تواند، آینده سعادتبخش و روشنی برای ما به ارمغان آورد. بهره وری از سرمایه عمر، ویژه انسان های عاقل و آینده نگر هست. درون فرصت های روزگار، وفا نیست و پیوسته رو به کاهش هست، اگر قدر اين شناخته نشود، به سرعت از دست می رود، بی آنکه دستاوردی برای انسان داشته باشد. عمر انسان که تنها سرمایه او هست، همچون آب روان درون سراشیبی، با تندی می گذرد و با گذشت هر روز، به اندازه یک روز از سرمایه انسان مستهلک می شود. بنابراین باید نهایت دقت و وسواس را داشت تا درون قبال این رفتن سرمایه، توشه و کمالی کسب کنیم. نیروها، نشاط، سلامتی و بالاخره فرصت های مختلفی که اکنون برای هرکسی فراهم هست، همیشه همینطور نمی ماند. روز به روز از مقدار اين کاسته می شود. انسان عاقل آنست که قبل از پایان یافتن فرصت ها، استعداد های خویش را شکوفا و کمال مطلوب خود را تحصیل نماید. برای دسترس شایسته از سرمایه عمر و جلوگیری از حسرت های آینده، دقت به مطالب و نکات زیر ضروری می نماید. ما درون این مقاله کوشیده ایم با دسترس از آموزه های ارزش مند دینی، به مقدار توان و فرصت برخی از این نکات مهم را گوشزد نماییم، به این امید که برای نسل جوان ما سودمند باشد.
مفهوم وقت:
سوال: تفاوت وقت، عمر و زمان درون چیست؟
پاسخ: وقت یعنى فرصت ها، ساعت ها، روزها و ماه ها و سال ها بلکه دقیقه ها و ثانیه ها و لحظه هایی که درون ظرف عمر طی می شوند و زمان؛ یعنی گذر همین ثانیه ها و لحظه ها.
درون روایتی از …

خبري پیشنهادی:

این قافله عمر عجب میگذرد!!!
۲۷ام دی ۱۳۹۶ زوارین

پوشیدن لباس کهنه و بخشیدن لباس نو به یک طلبه

انفاق و بخشش، گذشتن از تعلقات دنیایی برای تقرب به معبود هست زیرا درون انفاق انسان از دارایی های دنیایی خود که گاها به اين وابسته هست دل می کند تا به خالق بی همتا برسد و والاترین مرتبه بخشش، گذشتن از دارایی های مورد علاقه هست.

آیت الله حاج سید عزالدین زنجانی مرقوم داشته اند که مرحوم آخوند ملا قربانعلی زنجانی درون بیست وچهار ساعت فقط یک بار درون ظهر غذا می خوردند و از مغز گردو زیاد دسترس می کرد و این یک بار را خوب غذا می خورد.
و نیز فرمودند مرحوم آخوند بدنی نیرومند و قوی داشت و هرگز نیازی به طبیب نمی یافت و اگر احیاناً جزئی کسالت عارض وی می گشت با امساک درون غذا خوردن و این گونه چیزها خودش را معالجه می کرد.
آخوند سالیان دراز با یک پوستین فرسوده زندگی فرمود و باآنکه تمامي ساله پوستین های گران بهای کابلی برایشان می آوردند اين ها را می پذیرفت و فی المجلس به یکی از طلاب می بخشید. چنانچه درون یکی از روزهای سرد زمستان خدمتکار اسعدالدوله ذوالفقاری با بقچه ای وارد مجلس درس شد و اعلام کرد: آقای اسعد الدوله به مشهد مقدس مشرف شده و از طرف حضرت عالی نایب الزیاره بوده اند. اینک بازگشته و عزم شرفیابی دارند و یک پوستین کابلی هم تقدیم حضور شریف کرده اند. آخوند فرمود: متقابلاً از جانب من به او سلام برسان و این پوستین را نیز به دوش آقا سید جعفر بینداز، آقا سید جعفر اعلام کرد: آقا آخر پوستین را برای شما آورده اند، این مرد بزرگوار فرمود: من هم این پوستین را به شما می بخشم، من یک پوستین کهنه دارم کافی هست.
صفای باغ هستی، نیک کاریست چه رونق، باغ بیرنگ و صفا را
منبع: خبرگزاری حوزه نیوز

خبري پیشنهادی:

پوشیدن لباس کهنه و بخشیدن لباس نو به یک طلبه
۲۷ام دی ۱۳۹۶ زوارین

خبرگزاری فارس، زهرا بختیاری: تا کنون مدافعان حرم از سرزمین های مختلفی توانستند خود را به سوریه برسانند تا از اعتقاد و عشقی که سالها از اين دم زده بودند دفاع کنند. تمامي این زمان شهدا و مجروحان بسیاری تقدیم آستان مخدره حضرت حیدر(ع) شده اند که وارد زندگی هر کدام می شوی دنیایی دارند شنیدنی. اینکه درون این عصر آخر زمانی که هزاران هزار رنگ و تعلق دامنت را محکم می‌چسبد آنها چگونه بند از بند باز کردند و قدم درون راهی گذاشتند که معلوم نیست چه خواهد شد. شقی ترین مخلوقان خدا که فرزندان شیطانند آنقدر کینه درون دل دارند که اگر یکی از این جوانان به دستشان بیفتد این انگیزه را دارند که با دندانشان بدن اینها را تکه تکه کنند و درون این راه راسخ و معتقد هستند.

ولي با این حال مجاهدان راه خدا آگاهانه قدم درون این معرکه گذاشتند. آنچه درون ادامه این نوشتار خواهید خواند ماجرای خواندنی یک جوان افغانستانی هست که طی یک اتفاق عجیب به دست تکفیری ها اسیر شد و سرانجام منحصر به فردی بین تمامي مدافعان حرم پیدا کرد. علی جعفری ماجرای رفتن به سوریه و اتفاقاتی که آنجا برایش رخ داد را برایمان بازگو کرد اگر چه هنوز بیان اين وقایع بعد از زمان ها او را عذاب می‌دهد. سید علی ساکن قم هست و بسیاری از اعضای خانواده و اقوامش درون سوریه می‌جنگند ولي او دیگر نمی تواند به آنجا برود. ماجرای خواندنی زندگی سید علی جعفری درون دو بخش منتشر شده هست بخش اول به ماجرای حضور او درون سوریه پرداخته و درون ادامه بخش دوم و پایانی را خواهید خواند که چگونه توانست از اسارت فرار کند.


علی جعفری اسیر فاطمیون که فرار کرد(سمت راست تصویر، نشسته)

 

*و من اسیر شدم…

درگیری به‌شدت زیاد شده بود و ساعت حدوداً ۶ غروب بود. ما ۴ نفر بیسیم نداشتیم، یکی پیکا می‌زد، یکی آر‌پی‌جی می‌زد، دو نفرمان هم کلاش داشتیم. من کمی جلوتر رفتم. تکفیری‌ها را از دور دیدم، ولي لباس‌هایشان شبیه لباس‌های سربازان سوری بود و فکر می‌کردم از بچه‌های خودمان هستند. آنها از زمانی که من به سمتشان راه افتاده بودم، با دوربین دید درون شب مرا دیده بودند. دو گودال بود که قبلاً دست ما بود، ولي من نمی‌دانستم که تکفیری‌ها اين را از ما بنابراين گرفته‌اند. تعدادی از آنها درون گودال‌ها قایم شده بودند، تعدادی دیگر هم با لباس‌هایی شبیه ما ایستاده بودند. همین که وارد جمع‌شان شدم، یکی با اسلحه محکم به سرم کوبید، افتادم. آنها تمامي عربی صحبت می‌کردند و من فکر می‌کردم از بچه‌های حزب‌الله هستند. همین که اسلحه را بر سرم کوبیدند، افتادم و یکی دیگر همان موقع چاقویی درآورد، فریاد می‌زد: جیش‌السوری!، فکر می‌کردم آنها از بچه‌های جیش‌السوری هستند که اشتباهی من را دستگیر کردند. با صدای بلند می‌‌گفتم لبیک یا زینب(س)، انا فاطمیون. یکی‌شان پرسید فاطمی!؟ آنجا بود که کاملاً مطمئن شدند، من فاطمیون هستم. یکی چاقو درآورد که سرم را ببرد، فرمانده‌شان فریاد زد نه! نه! این اسیر را من گرفتم و حق ندارید دست به او بزنید، مال خودم هست. به من دستبند زدند و روی زمین افتاده بودم و پای یکی از آنها روی سرم بود. یکی آمد با پیراهن و شلوار افغانی، هیکلی و سیاه، صورتش را با دستمالی بسته بود. درون حالی که به شدت می لرزیدم توی دلم گفتم: خدایا! من اسیر شدم…

*به مرگ فکر نمی‌کردم

با خودم زمزمه کردم که جداً اسیر شدم. نمی‌دانم چرا اين لحظه اصلاً به مرگ فکر نمی‌کردم و با خودم می‌گفتم چطور ممکن هست جیش مرا اشتباه گرفته باشد؟ چرا مرا می‌زنند؟ همچنان مبهوت بودم و نمی‌خواستم اسارتم را قبول کنم. می‌گفتم اینها حضرت زینب(س) را می‌شناسند، برای همین بلند فریاد می‌زدم لبیک یا زینب، ولي همین‌طور که از پیشانی‌ام خون می‌آمد، مرا دست‌بسته بردند. پیشانی‌ام تقریباً ترکیده بود و خون شدید می‌آمد. دوباره با لگد و مشت ریختند سرم، اين مرد قوی هیکل افغانستانی یک گونی به سرم کشید. حالا دیگر به خودم گفتم اینها مرا می‌کشند، یا ابوالفضل! یا حضرت زینب! خودتان کمک کنید. اینها سر مرا می‌برند. خیلی ترسیده بودم. از ترس داشتم سکته می‌کردم. وقتی گونی را به سرم کشید، مرا روی کولش انداخت و برد. ۳۰۰ متری فاصله بود، بردند دم خاکریز و گونی را از سرم برداشتند.

*مثل جن!

دیدم ۶۰-۵۰ نفر آدم دیگر آنجا هستند. ریش‌ها و موهای تمامي بلند بود، مثل جن! سرشان را که تکان می‌دادند می‌ترسیدم. یکی‌یکی می‌آمدند با من تصوير می‌گرفتند، چند دقیقه‌ای می‌زدند و می‌رفتند نفر بعد می‌آمد. تا خاکریز آخر اين‌جور که حساب کردم، حدود ۹ خاکریز مرا عقب بردند. کنار هر خاکریز خانه‌هایی بود و درون اين افرادی بودند، تا مرا می‌دیدند فریاد می‌زدند جیش! و با هلهله و شادی می‌گفتند، اسیر ایرانی! چون هرچه با من صحبت می‌کردند، متوجه نمی‌شدم. می‌پرسید: و أین؟ جواب می‌دادم، مِن ایران! بعد دستشان را به سمت گردنشان تکان می‌دادند و می‌گفتند سکین!، یعنی با چاقو می‌کشیمت.

درون پاهایم هیچ رمقی نبود. آنها تقریباً من را می‌کشیدند، دو نفر بغل‌هایم را گرفته بودند، یکی هم از پشت لگد می‌زد تا راه بروم. گاهاً هم با مشت به سرم می‌کوبیدند. وقتی رسیدیم به مقر پشتیبانی، از لای درختان مرا بردند داخل خانه. انداختنم روی تشکی، دست و پایم را بستند. خون همچنان از سرم جاری بود. تعداد بسیار زیادی ریختند دورم. یکی‌شان پوتین‌هایم را دید و اعلام کرد به‌به! چه کفش‌هایی،‌ ولي اینها را به زبان عربی می‌اعلام کرد. کفش‌هایم را درآورد و برد. دیگری جوراب‌هایم را درآورد و یکی‌یکی چیزهایی را که همرام بود می‌بردند. من کماکان مبهوت نگاه می‌کردم.

*از زدن کمترین مضایقه‌ای نمی‌کردند

داخل جیبم مسکن سردرد بود، خیلی پیش می‌آمد که درون خط بچه‌ها سردرد می‌گرفتند، این قرص‌ها را درآوردند و فریاد زدند حرام! حرام! اینها ترامادول هست. بهشان می‌گفتم این ترامادول نیست، ژلوفن هست و چرک‌خشک‌کن، ولي آنها می‌گفتند تو کافری و من را می‌زدند، باز می‌گفتند اینها تمامي مخدرات هست.

از زدن کمترین مضایقه‌ای نمی‌کردند. سیگار و فندکم را هم برداشتند، باز مجدداً پرسید دخان!؟ گفتم بله، فریاد زد حرام! عربی درون حد چند کلمه مدتی که درون بهداری بودم، یاد گرفتم و برخی از حرف‌هایشان را می‌فهمیدم. «ابوحسن قفس» همان کسی که مرا اسیر گرفته بود، تمامي جا دنبالم می‌آمد. او سوری بود و آنجا من را به دو نفر تحویل داد و اعلام کرد ببریدش مقر تا من خودم بیایم. مرا داخل اتاقی بردند، دواگلی آوردند و سرم را سرسری باندپیچی کردند. همش به خودم می‌گفتم اینها الان من را می‌برند و سرم را می‌بُرند. ترس وجودم را احاطه کرده بود. دوباره بردنم بیرون، حدود ۵۰۰ نفر بودند، وضع عجیبی بود. جبهه‌الشام، جبهه‌النصره، جیش‌الحر، العمری، داعش و گروه‌های دیگر هرکدام تعدادی از نیروهایشان بودند. هر کدامشان مرا می‌کشیدند و می‌گفتند او را به ما بدهید. من هم میان آنها دستبند به دستم فشار عجیبی می‌آورد. میان تمامي گروه‌های تکفیری جبهه‌النصره از تمامي خشن‌تر هستند. هر کسی مرا به یک سمتی می‌کشید. ترسیده بودم و با خودم می‌گفتم بالاخره یکی‌شان مرا می‌برد و می‌کشد.

*مرا مثل یک گونی از ماشین پرت کردند

سوار ماشینم می‌کردند، گروهی دیگر مرا پیاده می‌کردند. سوار ماشین خودشان می‌کردند، ولي باز گروهی دیگر مرا پیاده می‌کردند و با خود می‌بردند. وضع عجیبی بود. ابوحسن آمد، اعلام کرد این اسیر را من گرفتم و خودم او را می‌برم، ابوحسن فرماندهی بود که تقریباً آنجا تمامي از او حساب می‌بردند. دیگر کسی حرفی نزد. مرا عقب تویوتایش انداخت، خواباند، خودشان هم نشستند. پاهایشان روی سینه من بود و ۲ اسلحه روی سرم. رفتیم جلوتر، پلیس راه بود. آنجا را هم رد کردیم و حس کردم داخل شهر شدیم. جلوی خانه‌ای نگه داشتند و مرا مثل یک گونی از ماشین پرت کردند پایین. بعد دو دستم را گرفتند و کشیدند داخل یک زیرزمین. بیمارستان‌شان بود. حالا علاوه بر سرم از دهان و بینی‌ام هم خون می‌آمد. دوباره یک درمان سرپایی کردند و چند دقیقه دیگر بردند. چیزی که بیشتر از کشته شدن مرا می‌ترساند، شماره تلفن‌هایی بود که همراه داشتم. تلفن اقوام و پدر و مادر و بچه‌ها درون اين بود. فکرم درگیر بود و می‌ترسیدم مثلاً با پدر و مادرم تماس بگیرند و با دروغ آنها را بکشند آنجا و بلایی سرشان بیاورند. حالا دیگر مجدداً مرگ را فراموش کرده بودم. یکی از آنها شماره‌ها را درآورد، بعلاوه حدود ۲۰۰ دلار که همراهم بود. پول‌ها را گذاشت داخل جیبش، ولي دفترچه را نگاهی انداخت و ریز ریز کرد و انداخت داخل سطل زباله. لای پول‌هایم چند ۵ تومنی و ۱۰ تومنی بود. با دیدن تصوير امام روی این پول‌ها، مرا شدیدتر زدند و داد می‌زدند أنت شیعه، من ایران. (تو شیعه و از ایران هستی!)

*سعی می‌کردند هیچ‌کدامشان از تصوير گرفتن جا نمانند

اوضاع برایم بدتر شد، با دیدن پول‌ها ولم نمی‌کردند، یکیشان زیر چک و لگد مرا کشید و پرتم کرد داخل صندوق عقب ماشینش. حدود ۱۰ دقیقه بعد وارد مکان دیگری شدیم. از داخل صندوق عقب بیرون آوردند و کنار تیر برقی نگهم داشتند و گفتند سرت را بنداز پایین. با چفیه‌ای چشمهایم را بستند و مرا بردند داخل. آنجا اتاق فرمانده‌هان بود. حس کردم۷-۸ نفر آنجا حضور دارند. آنجا هم بدون هیچ حرفی، تمامي‌شان ریختند سرم و مرا زدند. جز لباس زیرم دیگر چیزی تنم نبود. چیزی مثل لوله آب ولي پلاستیکی به بدنم می‌زدند، ۱۵دقیقه بی‌وقفه. دیگر جانی درون بدنم نبود.

داخل اتاقی مرا انداختند و چشمانم را باز کردند. دیدم ۵-۶ نفر کنارم تصوير می‌گیرند و مسخره‌بازی درمی‌آورند. بعد از چند دقیقه سرگروهان‌ها آمدند، پیکر بی‌جان و زخمی‌ام برایشان جذابیت داشت و سعی می‌کردند هیچ‌کدامشان از تصوير گرفتن جا نمانند. فیلم هم می‌گرفتند. یک نفر نبود که درون این زمان مرا ببیند و کتک نزند. ساعت ۳ نیمه‌شب بود، داخل اتاقی که کَفَش سیمان بود، انداختند آنهم درون زمستان و هوای بسیار سرد با بدن عریان. هوای سوریه شب‌های بسیار سردی دارد و روزهای گرم. حالم به گونه‌ای بود که تمام بدنم درد می‌کرد، نه می‌توانستم بنشینم نه بایستم. دیگر به فکر خونریزی‌ سر و صورتم نبودم. داشتم یخ می‌زدم. تا حدود ساعت ۱۰ صبح آنجا بودم، یک دست لباس دادند پوشیدم.

سپس بردند پیش کسی که از من سوال می‌پرسید، مجدداً پرسید از کجا هستی؟ گفتم: ایران. اعلام کرد برای چه به اینجا آمدی؟ اینجایش را متوجه نشدم منظورش چیست. شکسته بسته گفتم من عربی متوجه نمی‌شوم. با سیلی محکم به صورتم می‌زد و می‌اعلام کرد: «کذاب، خودت را به اين راه زده‌ای؟ تو سوری هستی و عربی بلدی.» وقتی جواب سوالی را متوجه نمی‌شدم، سکوت می‌کردم، او هم مرا می‌زد. ساعت ۱۲ ظهر غذایی برایم آوردند که ظاهراً گوشت بود، ولي تمامي گوشت‌ها را خورده بودند و استخوانش را با چند هویج جلویم انداختند. فریاد زد بخور!

*حضرت زینب دیگر کیست؟

شب شد دیدم مجدداً از اتاق مرا بردند. ابوحسن آمد. ابوحسن تنها یکبار همان موقع که مرا درون منطقه دید، یک سیلی زد و دیگر کتک نزد. به نظرم آدم بدی نبود. ولي آدم خوب درون میانشان نبود، ولي بین بقیه این آدم بهتری بود. ابوحسن اسمم را پرسید گفتم عماد هستم. یعنی فکر می‌کردم آنها حتماً با حضرت علی(ع) دشمن هستند، برای همین گفتم اسمم عماد هست. این اسم ناگهان به زبانم آمد.

ابو حسن پرسید عماد گرسنه هستی؟

گفتم: بله.

پولی داد به یکی از کسانی که آنجا بود اعلام کرد برو برایش فلافل بخر. فلافل را خوردم و یک سیگار داد تا بکشم. یک چای هم آورد. با خودم گفتم خدا را شکر انگار خوب شدند، ولي نگو می‌خواستند از من اطلاعات بگیرند. یک مترجم آمد و فارسی به من می‌اعلام کرد تمامي چیز را بگو، اين مترجم فارسی را بسیار سلیس و بدون لهجه صحبت می‌کرد. ابوحسن پرسید بدنت درد می‌کند؟

گفتم: بله.

مسکن آورد تا بخورم. به خودم گفتم نه به اين روزهای اول، نه الان.

دفتر و خودکاری آوردند و اعلام کرد حالا دیگر حرف بزن. یک لوله هم کنارش گذاشت. یکی از شیخ‌هایشان هم آمد آنجا نشست، اين کسی که فارسی صحبت می‌کرد، بسیار مرا متعجب کرد. فکر می‌کردم حتماً ایرانی هست. به من اعلام کرد اینها با تو کاری ندارند، تو فقط حرف بزن. سوال‌هایی از این دست که مقرتان کجا بود و خانه‌تان کجاست. یک سوال را درست پاسخ ندادم. مثلاً اگر مقرمان «کفرین» بود، می‌گفتم «درعا» هستم یا اگر مکان درست می‌گفتم، با یک کیلومتر جابجایی اعلام می‌کردم.

پرسید برای چه به سوریه آمدی؟ اصلیتت کجایی هست؟

گفتم: من افغانستانی هستم ولي مقیم ایرانم و به خاطر حضرت زینب(س) آمدم.

اعلام کرد: حضرت زینب! حضرت زینب دیگر کیست؟

گفتم: حضرت زینب همان کسی هست که درون دمشق او را به خاک سپردند.

به من خندید و اعلام کرد: شما عقل ندارید. مثل هندی‌ها می‌چسبید به یک مجسمه و اين را عبادت می‌کنید.

سوال می‌کرد و مسخره می‌کرد. فیلم هم می‌گرفتند. دوباره مرا درون اتاق بغلی‌ انداختند. شب پنجم من را سوار ماشین کردند که مثل قبل بود. دو نفر هم کنارم نشستند بعلاوه ابوحسن رفتیم داخل یک ساختمان سه طبقه.

کسی از دل من نيوز نداشت. اين زمان روزی صد بار می‌مردم و زنده می‌شدم. می‌گفتم خدایا حداقل مرا خلاص کن. به جز شکنجه تحقیرهایشان هم مرا آزار می‌داد. مقدسات مرا مسخره می‌کردند.

 

*بگو  آمده‌ام سنی‌ها را بکشم

۱۹ ماه اسیر بودم. ابوحسن مرا به زندان برد. پیش از اين درون همان ساختمان سه طبقه مرا به یک تخت بستند، پایم را زنجیر کردند، دست‌هایم را بستند و تا فردا شبش همانجا مرا رها کردند و رفتند. فردا شب مقداری غذا آوردند، یک پرچم سیاه داعش را به دیوار زدند، یک میز گذاشتند و دیدم حدود ۱۵ نفر با دوربین آمدند داخل و مترجم به من اعلام کرد چیزهایی که بهت می‌گویم برای آنها تکرار کن. بگو من از ایران برای حمله آمدم. آمده‌ام سنی‌ها را بکشم، به خاطر امام حسین آمدم. از طرف آیت‌الله شیرازی و رضایی آمدم.

اول ابوحسن مقداری صحبت کرد و بعد به من اعلام کرد حالا تو صحبت کن. همان‌ها را تکرار کردم، بعد از فیلم دوباره مرا زدند و به تخت بستند. درون فیلم ایرانی معرفی‌ام کردند و به افغانستانی بودنم اشاره‌ای نکردند. از من پرسیدند تو سرباز هستی؟ آنجا با تمامي سختی که کشیده بودم به ذهنم رسید بگویم از فرماندهانم و درجه‌دار هستم. چون سرباز معمولی را به راحتی آب خوردن سر می‌برند، ولي کسی که درجه‌دار باشد برایشان ارزشمند هست، برای همین درون این زمان مرا نگه داشته بودند.

*چاقو را درآوردند و گذاشتند روی گردنم

۴۰ روز گذشت. روزی یک وعده غذا به من می‌دادند. یک شب حدود ساعت ۹ شب آمدند داخل اتاق، تعجب کردم چون به طور معمولً شب نمی‌آمدند. ابوحسن آمده بود با فردی که عضو جبهه‌الشام بود و چند نفر دیگر که صورت‌هایشان را بسته بودند. گفتند می‌خواهند مرا ببرند و بکشند. آمدند دستبند را باز کردند و مرا بردند پایین. چشم‌هایم باز بود، رفتیم دم درون که دیدم ۴ تویوتا آنجا پارک هست. پشت هر کدام یک دوشکا بسته بودند، تعداد زیادی آدم از جیش‌الحر آمده بود، درون ازای پاکت پول به ابوحسن، من به آنها فروخته شده بودم. آنها هم مرا بردند مقر. جای تاریکی بود. فریاد زدند بیایید یک بچه شیعه را گرفته‌ایم، هر کسی می‌آمد یک شکم سیر مرا می‌زد. علاوه بر من سه تا از بچه‌های سوری هم درون «شیخ مسکین» اسیر شده بودند.

اين سه نفر که خودشان از جیش‌السوری بودند شروع کردند به بشار اسد توهین کردن، ولي چون آنها سنی بودند، خیلی با آنها کاری نداشتند. می‌گفتند بشار اسد قاتل مسلمین هست. به خاطر همین تکفیری‌ها به آنها کاری نداشتند. اين سه نفر با من صحبت می‌کردند تا اطلاعاتم را به جیش‌الحر بدهند. فردایش دست‌هایم را با سیم بستند و دوباره با ماشین به همان منوال آمدند دنبال من. این‌بار به گروه العمری فروخته شده بودم. از وسط راه چشم‌هایم را بستند. یک ساعتی راه بود، بعد رسیدیم داخل یک پارکینگ. چشم‌هایم را باز کردند و مرا خواباندند روی زمین، مقداری آب دادند، چاقو را درآوردند و گذاشتند روی گردنم. با خودم گفتم اینها مرا نمی‌کشند چون پای پول درون میان هست. بازهم مرا خواهند فروخت، تنها می‌خواستند مرا اذیت کنند. بردنم داخل اتاق، ۲۰ دقیقه بعد یک جرثقیل آمد و مرا با اين بردند. بردند جایی که دوباره ابوحسن آمد، از من پرسید عماد اشلونک، یعنی عماد چطوری؟ اذیتت نکردند؟ گفتم مرا اذیت بکنند یا نه برای شما فرقی نمی‌کند. تمامي‌شان از گروه‌های خودتان هستند. بعد به خنده گفتم تمامي‌شان آدم‌های خوبی بودند. ابوحسن به من اعلام کرد: عماد تو را تبادل می‌کنیم و پیش پدر و مادرت برمی‌گردی. درون راه چند بار ماشین را عوض کردند و باز هرگروهی که پول بیشتری می‌داد برای چند روزی مرا به او می‌فروختند. ابوحسن هنگام فروختن باید حضور می‌داشت.

*آنچه فکرش را نمی‌کردم برایم اتفاق افتاد

پنجمین بار به دست جبهه النصره فروخته شدم. گروهی که از تمامي شقی‌تر بود و آنچه فکرش را نمی‌کردم برایم اتفاق افتاد. اين شب ۴ بچه آمدند حدوداً ۱۶ ساله. این ۴ بچه کاری کردند تا صبح که دیگر دستم را کامل از زندگی شسته بودم. هر کاری را که فکر کنید با من کردند. گوش‌هایم را با انبردست می‌کشیدند و آنقدر مرا زدند که خسته شده بودند. می‌گفتم یک تیر بزنید و راحتم کنید. صبح فرمانده آنها آمد پرسید: از ایران هستی؟

گفتم: بله.

اعلام کرد: برای چه اینجا آمدی و ما سنی‌ها را می‌کشی؟

چشمهایم را بستند و مرا بردند بیرون. یک لحظه از زیر چفیه متوجه شدم که دارند مرا سمت پله می‌برند، پایم را که درست گذاشتم، فهمیدند چشمانم می‌بیند. دو نفری که کنارم بودند کنار رفتند و پشت سری مرا با لگد پرت کرد روی پله‌ها. سرم دوباره شکست. بلندم کردند و سوار ماشین دیگری شدم. گفتند سرت را بگیر پایین، حق نداری جایی را ببینی. گویا مرا برده بودند جایی شبیه آگاهی، وقتی رسیدم آنجا، زنجیر آوردند و دست و پایم را بستند. ۶ ماه هم آنجا ماندم. این ۶ ماه روزهای سختی بر من گذشت، مثلاً اندازه دو لیوان غذا برایم می‌آورند. نگهبان دست‌هایم را از جلو باز کرد و از پشت بست. می‌اعلام کرد غذایت را بخور. همین‌که دولا می‌شدم غذایم را با دهان بردارم، آنهم غذای بسیار داغ، با لگد به صورتم می‌زد و من دوباره برمی‌گشتم  عقب. می‌اعلام کرد: والک، دوباره بخور. تا سه بار این کار را انجام می‌داد بعد با لوله کتکم می‌زد. آخر با چه بدبختی غذا را می‌خوردم.

*تو کافری، مسلمین را می‌کشی

روزی نبود که سه وعده کتک نخورم، دیگر بدنم مقاوم شده بود. هر روز هم یک آدم جدید مرا می‌زد. ۶ ماه آنجا بودم، بین جبهه‌النصره و داعش اختلافاتی هست. داعشی‌ها مرا مسخره می‌کردند و به امامان توهین می‌کردند. یک بار با یکی از آنها جر و بحث کردم. او شروع کرد به حضرت علی(ع) توهین کردن، از این موضوع بسیار بهم ریختم. با قرآن گفتم «لکم دینکم ولی دین»، بعد گفتم شما به دین خود، من هم به دین خود.

اعلام کرد: تو کافری. مسلمین را می‌کشی. داد می‌زدند.

از جبهه‌النصره آمدند پایین و مرا با گوشم گرفتند و کشیدند بیرون. بردند طبقه خودشان. آنجا یک تخت شکنجه بود. دست‌های مرا از پشت بستند، چشم‌هایم را هم بستند و زنجیر را به میله انداختند و با دست‌هایم مرا از اين آویزان کردند. کتف‌هایم داشت کنده می‌شد، پلاتین پایم شکست. دو ساعت آویزان بودم. واقعاً فکر کردم دارم می‌میرم. نمی‌توانستم غذا بخورم. تا یکی‌، دو ماه بعد وقتی به دستشویی می‌رفتم، ادرارم تماماً خون بود. دکتر می‌آمد و یک دوای سرسری می‌داد که فقط زنده بمانم. بعد از ۶ ماه مرا منتقل کردند به جایی سمت «درعا» و بعد سمت مرز فلسطین اشغالی. یک زندان بزرگی که برای خود جبهه‌النصره بود.

 

*زن‌هایشان را می‌آوردند تا ما را ببینند

مرا کردند داخل سلولی که یک متر نبود. باید درون همانجا می‌خوابیدم، دستشویی می‌کردم، غذا می‌خوردم و خلاصه دو ماه هم با دست‌های بسته همانجا ماندم. سپس مرا منتقل کردند به سلول بزرگی که حدوداً ۵۰ متر بود. آنجا با بچه‌های ارتش سوری یکجا بودم. یکی هم روسی بود به نام خلیل. ۱۱ نفر از ارتشی‌ها علوی بودند، یکی‌شان سنی بود. کم‌کم با آنها رفیق شدم. گاهی زن‌هایشان را می‌آوردند تا ما را ببینند. تنها من آنجا شیعه بودم و هر کسی می‌آمد می‌اعلام کرد این کافر هست. نمی‌دانم چرا زن‌ها می‌آمدند. زن‌های خود جبهه‌النصره بودند. تجهیزات کامل داشتند و کمربندهای انتحاری بهشان وصل بود. سه زن هم آنجا اسیر بودند، دو تای آنها علوی بودند، دیگری مسیحی بود. به زن‌ها بسیار تجاوز می‌شد و ما شب‌ها که می‌خوابیدیم صدای ضجه آنها را می‌شنیدیم.

با هم‌سلولی‌هایم رفیق شده بودم. بین آنها کسانی بودند که ۳ سال و ۵ سال آنجا اسیر بودند. دیگر آنجا کار می‌کردند. سید حکیم و ابوحامد قبلا به ما گفته بودند به هیچ کس اعتماد نکنید و حرف نزنید. خلیل خیلی با من رفیق شده بود. می‌گفتند شما اجنبی هستید و با ما فرق می‌کنید. خلیل عربی هم بلد بود. او هم می‌اعلام کرد اندازه یک سر سوزن به اینها اعتماد نکن و حرفی به آنها نزن. با یکی از آنها که اهل «حمص» بود و علوی بود خیلی خیلی رفیق شدم. حدوداً ۲۱ ساله بود و به نام ابو ربیع معروف شده بود. تمامي‌جوره هوایم را داشت. گاهی برایم غذای اضافه می‌آورد، گاهی لباس. حتی کنار هم می‌خوابیدیم. می‌اعلام کرد: عماد تمامي اینها جاسوسند. اگر حرف بزنی، سرت را می‌برند. حتی به من هم اعتماد نکن. بچه‌های سوری درون آنجا کار می‌کردند ولي من و خلیل کارهای داخل اتاق انجام می‌دادیم، مثلاً اسلحه می‌آوردند تمیز کنیم. تمامي آنها بیرون کار می‌کردند،‌ لباس می‌شستند، ماشین می‌شستند و کارهایی از این دست.

*۶ ماه نقشه کشیدن ما طول کشید

یک روز ابو ربیع آمد و اعلام کرد بچه‌ها بیایید از اینجا فرار کنیم. گفتیم: اگر بفهمند چه؟ اینجا ۴۰ تا نگهبان دارد. چطور می‌شود فرار کرد؟

می‌اعلام کرد می‌شود. حدود ۲۰۰ نفر زندانی آنجا بود. از عراقی، پاکستانی دیدم تا اردنی و ترک. از فرانسه و انگلیس هم بودند، ولي این اروپایی‌ها آنجا کار می‌کردند، برای تکفیری‌ها.

شروع کردیم به نقشه کشیدن. ۶ ماه نقشه کشیدن ما طول کشید. خب آنها را می‌بردند بیرون از مقر، یک ماهی ازشان درون آنجا کار می‌کشیدند. دیگر به آنها اعتماد کرده بودند. دیگر چشمانشان را نمی‌بستند و وقتی می‌آمدند، توضیح می‌دادند که ما را از کدام مسیر بردند. مثلاً می‌گفتند فلان جا دو ایستگاه پلیس راه دارد یا فلان جا اين کوچه به فلان خیابان منتهی می‌شود. ما هم نقشه را تنظیم می‌کردیم. بین ما یکی نقیب بود و یکی دیگر که درون حد سرهنگی بودند و برای نقشه کشیدن اطلاعات لازم را داشتند. چند بار نزدیک بود سر نقشه لو برویم، چون گاهی می‌ریختند داخل زندان و تمامي چیز را زیرورو می‌کردند. این جور وقت‌ها یک پلاستیک برمی‌داشتیم و نقشه را داخل اين می‌گذاشتیم و می‌انداختیم داخل سطل آب. آنجا را نمی‌گشتند. نقشه روی غلتک افتاده بود.

دوشنبه‌ شبی بود که می‌خواستیم همان شب فرار کنیم، ابوربیع تنها با من و خلیل صحبت می‌کرد. می‌اعلام کرد عماد من می‌روم سروگوشی آب دهم تا ببینم می‌شود امشب فرار کرد یا نه.

آمد اعلام کرد: نمی‌شود.

گفتم: چرا؟

اعلام کرد: یکی از تکفیری‌ها رفت دور بزند. اگر دو نفری که مراقب ما هستند را خلاص کنیم، ممکن هست او برگردد. فردا شب می‌رویم.

بیشتر وقت‌ها روزه بودیم چون غذای زیادی به ما نمی‌دادند. ساعت ۴ صبح دو تا از تکفیری‌ها گفته بودند ما را برای نماز صبح بیدار کنید. ابوربیع رفت آنها را صدا کرد و آمد اعلام کرد: بچه‌ها آماده‌اید؟

گفتیم: بله.

اعلام کرد: وقتی که وضو گرفتند بروند داخل اتاق، می‌رویم سر و وقت‌شان. بچه‌های جیش سوری گفتند بهتر هست با چاقو آنها را بکشیم. گفتم: اگر با چاقو بکشیم، من نمی‌آیم، چون آنها هیکلی هستند و ممکن هست این کار طول بکشد.

کلید مهمات‌خانه دست ما بود. ما توانسته بودیم درون این زمان اعتماد زندان‌بان‌ها را به خوبی جلب کنیم. به گونه‌ای که روزهای اول که بچه‌ها می‌خواستند برای کار بروند باید کلید را تحویل می‌گرفتند ولي بعدها دیواری بود که کلیدها روی اين آویزان بود و می‌توانستند آنها را بردارند. مثلاً شیخ فریاد می‌زد کلید ماشین را بیاور، می‌رفتیم برایش می‌آوردیم. اصلاً تصور نمی‌کردند ما ممکن هست فرار کنیم. گیج بودند و خیالشان راحت بود.

یکی از بچه‌ها که عصا داشت، او را روی کول مان انداختیم و رفتیم داخل حیاط. ابوربیع رفت داخل اتاق مهمات، هر کدام رفتیم آنجا یک اسلحه و یک کمربند انتحاری برداشتیم. خلیل اعلام کرد: صبر کنید من سروگوشی آب بدهم. نگاه کرد و نيوز داد هرکدام از آنها داخل اتاق یک طرف نشسته‌اند و سرشان به موبایل گرم هست. یک کلت کمری هم همراهشان بود. اعلام کرد: وقتی ۳ گفتم نباید امان دهید. اگر یکی از ما تیر بخوریم، روحیه‌مان از بین می‌رود و تمامي‌مان شکست می‌خوریم.

۱۴ نفر بودیم. یکی با آرپی‌جی می‌خواست بزند، گفتیم: دیوانه اگر تو آرپی‌جی بزنی که خودمان می‌رویم روی هوا. یک درون خیلی بزرگی بود، خلیل تا درون را هل داد و اعلام کرد ۳، امانشان ندادیم. آنها از دست تیرخورده بودند آبکش شده بودند. ماشین حدود ۱۰۰۰ متر از زندان فاصله داشت، برای اینکه اگر هواپیما آمد به ماشین اصابت نکند.

ماشین را آوردیم و دوباره رفتیم داخل زندان. یک ون سفید بود. داخل اتاق آنها هرچه پول، مدارک بود برداشتیم، گذاشتیم داخل یک کیسه و موبایل‌ها و بیسیم‌هایشان را هم برداشتیم رفتیم داخل ماشین. تماس گرفتیم با ارتش، شماره فرمانده را گرفتند و با آنها هماهنگ کردیم که برویم سمت‌شان، تا موافقت کردند سریعاً رفتیم داخل اتاق و به راه افتادیم.

*اولین ایستگاه پلیس رسیدیم

اولین ایستگاه پلیس رسیدیم. صورت‌هایمان را بسته بودیم. صدای ضبط را زیاد می‌کردیم و با بیسیم خاموش صحبت می‌کردیم. یک تکفیری داشت جارو می‌کرد. به او سلام کردیم و خدا را شکر آنجا را راحت رد کردیم. ۴-۵ هزار متر بعد ایستگاه دیگری بود، دومی به ما مشکوک شد و ماشین را خاموش کردیم. ریختند دور و برمان و پرسیدند اول صبحی کجا می‌روید؟ خلیل با ما صحبت کرده بود و گفته بود درون پلیس راه هیچ کس حق ندارد صحبت کند جز خودم. به آنها اعلام کرد بچه‌های جبهه‌النصره درون محاصره هستند و بیسیم زده‌اند از زندان نیرو بفرست، ما نیرو کم داریم. داریم می‌رویم آنها را از محاصره دربیاوریم. تا این حرف را زد سریع راه را باز کردند.

این دو پلیس راه از بچه‌های جیش‌الحر بودند، ولي سومی از بچه‌های جبهه النصره بودند. اگر این را هم رد می‌کردیم خاکریز بعدی بچه‌های خودمان بودند. به سومی که رسیدیم، نایستادیم. گاز ماشین را گرفتیم و رفتیم. درون پیچ و واپیچ‌های پلیس راه یک لحظه نزدیک بود ماشین چپ کند، ولي توانستیم رد کنیم. تکفیری‌ها سریع نشستند پشت دوشکا و قناسه، زدند چرخ‌های ما را پنچر کردند. با همان لاستیک‌های پنچر خودمان را رساندیم به پلیس راه خودی. با بچه‌های مخابرات هماهنگ کرده بودیم به آنها اطلاع دهند، ولي نگفته بودند. ما پیاده شدیم و با ظاهری که داشتیم آنها فکر کردند انتحاری هستیم. ریختند سرمان. ابوربیع پیاده شد تا دستش را برد بالا بگوید الله اکبر او را با تیر زدند. تمامي‌مان از ماشین پریدیم پایین و لباس‌هایمان را درآوردیم. به اطراف‌مان تیر می‌زدند. خون همچنان از ابوربیع می‌رفت. حدود ۲۰ دقیقه به ما شلیک شد تا بالاخره بچه‌های مخابرات اطلاع دادند که داریم می‌آییم و خودی هستیم. اين‌وقت دیگر از سنگرها آمدند سمت ما، ابوربیع را بردند بیمارستان و ما را هم بردند مقر. فرماندهان جیش‌السوری، اسم‌مان را پرسیدند. هیچ کس داستان ما را باور نمی‌کرد. خدا را شکر ابوربیع هم زنده ماند و ما به دیدن او رفتیم. کل ماجرا را که نگاه می‌کنم واقعاً عنایت خدا بود و انگار آنها عقلشان زائل شده هست.

*کل ۲۴ ساعت خوابم

هنوز هم بعد از حدود ۶ ماه که  ۱۵ مرداد به خانه برگشته ام از لحاظ روحی حالم مساعد نیست. منی که درون روز ۴-۵ ساعت خوابیدن کفایتم می‌کرد، الان قرص‌هایی می‌خورم که کل ۲۴ ساعت خوابم. از نظر روحی اعصابم از بین رفته، نمی‌توانم یکجا چند دقیقه بنشینم. پلاتین‌های بدنم شکسته و اذیتم می‌کند. هنوز شبها با کابوس از خواب بیدار می‌شوم. دندان‌هایم شکسته، درون روند درمانم با کمبودهایی مواجه هستم، ولي همچنان پیگیرم.

وقتی که آزاد شدم احساس می‌کردم دنیا را به من دادند. دلم می‌خواهد دوباره برگردم منطقه و به زیارت حرم حضرت زینب(س) بروم. یک بار اوایل حضورم درون منطقه پنهانی با لباس شخصی فرار کردیم از دست سید حکیم و رفتیم زینبیه برای زیارت. همان‌طور که برای خودمان می‌گشتیم سیدحکیم ما را شناخت. اعلام کرد: اینجا چه کار می‌کنید؟ نمی‌دانستیم چه بگوییم. اعلام کرد: یاالله سوار شوید. کلی نصحیتمان کرد که بدون هماهنگی من نروید. هر وقت بخواهید خودم شما را می‌آورم.

*تنها آرزویم

الان تنها آرزویم دیدن مقام معظم رهبری آیت‌الله خامنه‌ای و حاج قاسم سلیمانی هست که بسیار او را دوست دارم و درون مورد او شنیده‌ام. کسی نمی‌تواند ما را برای رفتن به جنگ مجبور کند و تنها عشق و اعتقاد ما هست ما را به رفتن جنگ وادار می‌کند. یکی از آرزوهای دیگرم این هست که زودتر بتوانم حالم را خوب کنم تا به جنگ برگردم.

 

انتهای پیام/ب

۲۷ام دی ۱۳۹۶ خبری

ساعت رومانسون ساخت کجاست اصلی

همینک در مجله آنلاین فارسی ها با جزئیات کامل عنوان ساعت رومانسون ساخت کجاست در خدمت شما دوستان گرامی هستیم .

بی شک ساعت رومانسون یکی از برندهای معتبر و پرطرفدار ساخت ساعت در دنیا می باشد .

این برند در ایران نیز طرفداران خود را دارد و بسیاری افراد می خواهند بدانند که این برند به کدام کشور تعلق دارد .

در ادامه با ما همراه شوید .

ساعت رومانسون ساخت کجاست اصلی 1 ساعت رومانسون ساخت کجاست اصلی

ساعت رومانسون ساخت کجاست اصلی

کمپانی ساخت ساعت رومانسون در سال ۱۹۸۸ در شهر Romanshorn در سوئیس تاسیس شد .

جالب است بدانید که این کمپانی از ساختار قلب مکانیکی برای ساخت ساعت الهام گرفت .

در شهر Romanshorn بسیاری از تولیدکنندگان و طراحان مشهور ساعت در دنیا متولد شده اند .

ساعت رومانسون ساخت کجاست اصلی 2 ساعت رومانسون ساخت کجاست اصلی

کمپانی رومانسون تاکنون محصولات خود را در بیش از ۷۰ کشور در جهان به صورت رسمی عرضه می کند .

نکته قابل توجه و جالب در مورد این کمپانی این است که شرکت رومانسون در یک سال بیش از ۲۵ میلیون دلار سود از فروش ساعت کسب می کند .

امیدواریم این مطلب از بخش دانستنی مورد پسند شما دوستان گرامی قرار گرفته باشد .

پیشنهاد می کنیم از سایر مطالب فارسی ها دیدن نمایید .

نوشته ساعت رومانسون ساخت کجاست اصلی اولین بار در فارسی ها. پدیدار شد.

۲۷ام دی ۱۳۹۶ خبری

دکتر مهران بابایی در کدام بیمارستان است؟

در ادامه این مطلب از مجله آنلاین فارسی ها با پاسخ به سوال دکتر مهران بابایی در کدام بیمارستان است؟ در خدمت شما دوستان گرامی هستیم .

امروز برای شما عزیزان شما دوستان گرامی مطلبی در مورد نحوه نوبت دهی و آدرس دکتر مهران بابایی را آماده کرده ایم .

در ادامه با ما همراه باشید .

دکتر مهران بابایی متولد ۶ مرداد ماه ۱۳۴۹ فارغ التحصیل مقطع فوق تخصص در رشته گوارش می باشد .

در واقع دکتر مهران بابایی فوق تخصص گوارش ، کبد و مجاری صفراوی می باشد .

دکتر مهران بابایی در کدام بیمارستان است؟ دکتر مهران بابایی در کدام بیمارستان است؟

دکتر مهران بابایی در کدام بیمارستان است؟

برای تماس با ایشان و نوبت گرفتن به صورت آنلاین می توانید به سایت www.mehranbabaei.com مراجعه نمایید .

در این سایت آدرس مطب دکتر مهران بابایی نیز نوشته شده است .

امیدواریم این مطلب از بخش سلامت عمومی مورد پسند شما عزیزان قرار گرفته باشد .

نوشته دکتر مهران بابایی در کدام بیمارستان است؟ اولین بار در فارسی ها. پدیدار شد.

۲۷ام دی ۱۳۹۶ زوارین

سمینار بازاندیشی دانشگاه ایرانی با حضور جمعی از اساتید رشته های علوم اجتماعی و انسانی برگزار شد. درون این همایش سخنرانان به طرح ایده ها و آرای خود درون باب چیستی هویت و ذات دانشگاه و نقد و بررسی معضلات و موانع توسعه و ترقی نظام آموزش عالی کشور پرداختند.

به گفته «فرهیختگان آنلاین»، سمینار بازاندیشی دانشگاه ایرانی صبح یکشنبه با حضور جمعی از اساتید رشته های علوم اجتماعی و انسانی درون سالن حکمت پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی برگزار شد. درون این همایش سخنرانان به طرح ایده ها و آرای خود درون باب چیستی هویت و ذات دانشگاه و نقد و بررسی معضلات و موانع توسعه و ترقی نظام آموزش عالی کشور پرداختند.
 رسوخ افکار روشنفکری و پریشانی دانشگاه
درون ابتدای این نشست ، رحیم محمدی، مدرس جامعه شناسی و مدیر حلقه مطالعاتی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران با موضوع «پایان دوره وحدت روشنفکری و دانشگاه درون ایران؛ دومین آغاز دانشگاه درون دوره پساانقلاب» به نقد جریان روشنفکری و رسوخ افکار روشنفکران درون دانشگاه ها پرداخت و اعلام کرد: «اینکه امروز دانشگاه های ما ناموفق هستند به دلیل رسوخ افکار روشنفکری هست که همین امر دانشگاه امروز ایران را درون مرحله ای از پریشانی قرار داده هست.» وی درون بخش دیگری از سخنانش به تمایز میان حقیقت علمی از حقیقت روشنفکری و حقیقت تئولوژیک اشاره کرد و افزود: «حقیقت علمی از حقیقت روشنفکری و نیز از حقیقت تئولوژیک جدا هست؛ ولي با این حال درون مقوله جهت مندی با آنان مشترک هست. امر واقع به عنوان مابه ازای حقیقت علمی از قدرت حاکم، ناشی و متحول نمی شود؛ بلکه مولفه ها و عوامل تحقق خود را درون دل خود دارد.»
 یونیورسیتی، تعین خرد خودبنیاد غرب
سخنران دیگر سمینار محمدعلی مرادی بود که با عنوان «فرم دانش دانشگاهی» فرصت یافت که به طرح نظرات خود بپردازد. وی علت عدم تحول مطلوب دانشگاه را درون نیندیشیدن به ذات دانشگاه دانست و سپس به تفکیک سه فرم درون نظام آموزشی و تعریف آنها پرداخت: «۱- فرم ضمنی که اختصاص به توده های مردم دارد، ۲- فرم کاربردی که محصول ایده های نظری و تجلی عملی و عینی آنهاست که درون فنون و صنایع کاربرد دارد و ۳- فرم دانش آکادمیک (دانشگاهی).»
او مهم ترین وجه تمایز فرم آکادمیک را درون ساختار و صورت نوشتاری اين دانست و اعلام کرد: «فرم آکادمیک، صورت جدلی و خطابی ندارد؛ بلکه برهانی هست. یونیورسیتی، تعین خرد خودبنیاد درون غرب هست و مهم ترین وجه تمایز اين از سایر نهاد های آموزشی این هست که خط قرمز ندارد.»
مرادی درون تبیین نحوه شکل گیری فرم دانشگاهی اعلام کرد: «استاد وقتی روی مبانی متمرکز شد باید درس گفتارهایش را شروع کند؛ متن را بنویسد و بعد اين را تدریجا به دانشجو بیاموزد. بعد از آموزش، نوبت به هدایت تدریجی دانشجو درون نگارش رساله و مقالات می رسد.»
او همچنین درون نقد وضعیت علمی کنونی دانشگاه ها اعلام کرد: «کتاب های دانشگاهی ما به مبانی دقت ندارند و درحالی که باید برای رسیدن به دانشگاه بنیادی، به مبانی علوم و بازسازی آنها پرداخت، درون دانشگاه های ما، نه مبانی مورد بررسی و بازخوانی قرار می گیرند و نه تمایز فرم های مذکور از یکدیگر مورد دقت. دانشگاه های کشور فاقد معیار سنجش و نقد هستند و چون یونیورسیتی ما نامنظم هست، جامعه نیز به تبع اين آشفته هست.»
 رابطه کمیت محوری و کژکارکردی
سخنران بعدی همایش حسین سراج زاده بود که با موضوع «تبیین کژکارکردی نظام آموزشی عالی درون ایران» سخنرانی کرد. سراج زاده مهم ترین عامل کژکارکردی درون دانشگاه را به ترتیب اولویت، سیاسی و اقتصادی برشمرد و اعلام کرد: «آموزش عالی یک مولفه تمدنی نوین هست و سه کارکرد دارد: کارکرد آموزشی، کارکرد پژوهشی و جامعه پذیری.» او درون تبیین کارکرد آموزشی اعلام کرد: «آموزش عالی باید بتواند افرادی را تربیت کند که بتوانند نقش های تخصصی را درون بخش های مختلف مثل صنعت، کشاورزی، پزشکی و… ایفا کنند. کارکرد پژوهشی ولي عرصه تحقیقاتی هست که نیاز های توسعه ای جامعه را پوشش می دهد و کار اين طرح پرسش و پاسخ درون بخش های مذکور هست. کارکرد جامعه پذیری، درون مورد کار تمامي نهاد های اجتماعی هم به طور کلی و عمومی و هم به نحو مستقل و جزئی هست. درون این میان وظیفه نظام آموزشی از حیث کارکرد جامعه پذیری، تربیت افراد وفادار به هنجارهای اين نظام و ارزش های علمی اين هست.»
او درون ادامه به نقد نظام آموزش عالی کشور از جهت کارکرد آموزشی به برخی از کاستی ها اشاره کرد و افزود: «عدم ارتباط صحیح رشته های نظری با تحقیقات میدانی یکی از ضعف های عمده درون این زمینه هست. همچنین عدم دسترس از روش های نوین آموزشی صوتی و تصویری و اکتفا به روش تدریس خطابی سنتی از معایب سیستم کنونی آموزش عالی درون ایران هست. درون حوزه پژوهشی ولي طرح هایی درون راستای ارتباط میان علم و صنعت ارائه شده که هرچند لازم هست ولي کافی و جوابگوی نیازهای فعلی نیست.»
این استاد دانشگاه درون بخش دیگری از سخنانش مقید بودن به هنجارهای علمی را یکی از ویژگی های نظام آموزشی موفق توصیف کرد و درون ادامه و درون نقد وضعیت فعلی از حیث عدم پایبندی به این هنجارها اعلام کرد: «یکی از شواهد وجود کژکارکردی درون نظام آموزش عالی کشور، وجود تقلب های علمی و عدم رسیدگی جدی به این تقلب ها هست. جرات و جسارت درون وقوع چنین تخلفاتی بالاست و همین نشانه های زیرپا گذاشته شدن هنجارهای حرفه ای درون محیط آکادمیک هست که نظام ارزش گذاری اجتماعی عام را نیز با معضلاتی روبه رو کرده هست.»
سراج زاده کمیت محوری را یکی دیگر از نشانه های کژکارکردی درون دانشگاه ها برشمرد که برخلاف رشد کیفی حرکت می کند و معضلات بسیاری را به بار آورده هست. اینکه درون هر شهر دور افتاده ای می توانیم دانشگاه بسازیم و دانشجو بگیریم، خود دلیلی بر عدم دقت به ارتقای کیفی نظام آموزش عالی کشور هست.
او همچنین درون تبیین و تحلیل نقش عامل اقتصادی درون کژکارکردی نظام آموزش عالی کشور اعلام کرد: «نیازهای مالی و اقتصادی دانشگاه ها منجر به توسعه کمی مثل ساخت پردیس ها و جذب دانشجو با پول و… شده هست که با تداوم چنین روندی باید شاهد حاکم شدن نوعی فرمالیسم بی محتوا بر دانشگاه های کشور باشیم.»
 آنومیسم دانشگاه محصول آنومیسم جامعه
محمدباقر تاج الدین، میهمان و سخنران بعدی همایش بود که با موضوع «شرایط آنومیک دانشگاه، محصول شرایط آنومیک جامعه» به سخنرانی پرداخت. تاج الدین عدم دقت به «نگاه تاریخی» و عدم درک صحیح از تاریخ و امر تاریخی – اجتماعی را یکی از علل اصلی تحقق شرایط آنومیک دانست و افزود: «درون دوره مدرن، قانون به طور مثال یکی از به اصطلاح چسب های اجتماعی هست که تنظیم کننده رفتار اجتماعی افراد هست، وقتی پیوندها گسسته شد، نخبگان به سوی کارهای انفرادی برای اصلاح جامعه حرکت می کنند که غالبا بی نتیجه و اشتباه هست. چنین شرایطی قانون پذیری و قانون خواهی را نیز دفع می کند.»
او درون ادامه صحبت هایش به بیان چند مورد از ویژگی های دانشگاه آنومیک اشاره کرد:
 ۱- تبدیل شدن دانشگاه به بازار مدرک فروشی، ۲- وجود ضعف های علمی و هنجاری، ۳- جذب دانشجویانی که صلاحیت و استعداد ورود درون مقاطع عالی مثل ارشد و دکتری را ندارند، ۴- سخت گیری ها و آسان گیری های بی مورد، ۵- عدم تطابق ورودی و خروجی دانشگاه با نیاز های کشور، ۶- تربیت نیروی انسانی ناکارآمد، ۷- جذب بیش از اندازه دانشجو، ۸٫ دورکردن نیروی جوان از کار و فعالیت، ۹- تولید مقالات و رسالات تکراری، ۱۰- عدم تناسب و تطابق میان استعداد و علایق دانشجویان با رشته تحصیلی شان، ۱۱- عدم تناسب میان جمعیت شهرها و جذب دانشجو و ۱۲- عدم شکل گیری صحیح زمینه های علمی و پژوهشی.
 هنجارشدن ناهنجارها
خسرو باقری، استاد دانشگاه تهران سخنران بعدی این نشست بود که با عنوان «انحطاط اخلاقی نظام مند درون دانشگاه ایرانی» به طرح نظریات خود و نقد وضعیت کنونی نظام آموزش عالی کشور پرداخت. او درون ابتدا با بیان اینکه اکنون درون وضعیتی هستیم که شاهد طلوع و بروز یک نوع انحطاط اخلاقی درحال وقوع درون نظام دانشگاهی کشور به صورت نظام مند هستیم، اعلام کرد: «جامعه ما درون حال گذار و صیرورت از مرحله ای به مرحله دیگر هست بنابراین می توان رگه هایی از آنومی را درون اين تشخیص داد و تبدیل ناهنجاری ها به هنجار یکی از مظاهر این رگه های اجتناب ناپذیر هست. اخلاق، بعدی از دانشگاه هست، چراکه به طور مثال روابطی مانند رابطه استاد با دانشجو، ضرورتا با اخلاق مرتبط هست و حیات دانشگاه به لحاظی به اخلاق گره خورده و وابسته به اين هست.»
باقری افزود: « به سبب نظام مند بودن و تمامي گیر شدن رفتارهای غیراخلاقی این رفتارها به صورت هنجار جلوه گر می شوند و افراد درون انجام این رفتارها خود را ملامت نمی کنند و مورد ملامت دیگران نیز قرار نمی گیرند بلکه درون مواردی که گوی سبقت را درون نقض اخلاق از دیگران می ربایند، مورد تشویق نظام مند نیز قرار می گیرند. یک نمونه از این تشویق نطام مند بی اخلاقی را می توان درون حمایت وزارت علوم و دانشگاه ها از محققان پرتولید سراغ گرفت. محقق پرتولید کسی هست که مقالات بسیار و هرچه بیشتر بهتر را به نام خود به چاپ می رساند. کسی از فرآیند تولید این مقالات نمی پرسد و اینکه چگونه ممکن هست کسی درون اندک زمانی مقالات پرشمار تولید کند. ولي کاوش درون این امر روشن می کند که درون فرآیند تولید نقض اخلاق صورت می گیرد به طور مثال به این نحو که استادی دانشجویان بسیاری را به نگارش مقالات پژوهشی همراه با نام استاد وامی دارد؛ مالکیت بدون استحقاق ناقض اخلاق هست و این رفتار غیراخلاقی به صورت نظام مند توسط دانشگاه ها ترویج می شود. نقض اخلاق نظام مند به شکل گیری دور باطل می انجامد.»
اتفاقات غیراخلاقی و نابهنجار و تبدیل آنها به هنجار چه درون حوزه آموزش و چه درون حوزه پژوهش به صورت ساختارمند درون حال شدن هستند و درون یک دور باطل درحال تقویت یکدیگرند. به طور نمونه می توان به اصالت کمیت درون مقابل کیفیت اشاره کرد که بر مبنای اين از اساتید اصطلاحا پرتولید حمایت به عمل می آید یا درون عرصه آموزش می توان به تدریس های فراوان و نامتعارف اشاره کرد.
این استاد دانشگاه تهران درون ادامه برای رفع این معضلات دو راهکار ارائه کرد: اول حرکت به سوی تحقق نوعی خودآگاهی و حساسیت نسبت به وقوع این ناهنجاری ها درون میان اهل دانشگاه و دیگری ملاحظه قانون و اخلاق درون کنار یکدیگر به طور توأمان و نه به صورت مستقل و جدا از هم درون برخورد با این ناهنجاری ها.
 ضرورت اندیشیدن درون باب ذات دانشگاه
درون بخش عصرگاهی سمینار قاسم پورحسن درون ادامه مباحث اخیر خود با عنوان «ذات دانشگاه و آینده دانشگاه ایرانی» به سخنرانی پرداخت. پورحسن صحبت های خود را با این پرسش آغاز کرد که اساسا چگونه می توان درمورد دانشگاه، پرسش فلسفی ایجاد کرد؟ او درون ادامه افزود: «اگر نظم آکادمیک نداشته باشیم و فاقد نگاه آکادمیک باشیم، محال هست که بتوان نام دانشگاه را بر اين محل اطلاق کرد. از بدو تاسیس دانشگاه درون ایران شاهد سیطره دولت و نگاه سیاسی به دانشگاه هستیم.»
پورحسن درون تبیین چیستی هویت دانشگاه اعلام کرد: «وقتی می گوییم دانشگاه مرادمان یک امر اعتباری نیست، دانشگاهی که با روح ملتش و واقعیت های انضمامی جامعه اش پیوند نداشته باشد، دانشگاه نیست و تا وقتی دانشگاه تابع و طفیل قدرت هست، نمی توان نام دانشگاه را به عنوان «گاه دانایی» برآن اطلاق کرد.»
پورحسن درون ادامه اعلام کرد: «نظریه «نزاع دانشکده ها» یک دیدگاه فلسفی درباره دانشگاه هست که توسط کانت درون نوشته ای با همین نام منتشر شد. یعنی دانشگاه را از منظر فلسفی نگاه کرده و دانشگاه تبدیل به موضوعی فلسفی شده هست. کانت می گوید ذات دانشگاه درون پی صلح جهانی و روشنگری هست. کشمکش فکری و نزاع های اندیشه ای دانشگاه هاست که موجبات پیشرفت اجتماعی را فراهم ساخته و می تواند مانع بروز درگیری ها و مناقشات مخرب شود. به عبارت دیگر نزاع یا هماوردی فکری دانشکده حقوق و فلسفه تسهیل کننده صلح جهانی هست و نیز نزاع های فکری میان دانشکده الهیات و فلسفه راهی به سوی روشنگری هست. روشن هست که چنین موقفی درباره دانشگاه یک رهیافت فلسفی هست.»
این مدرس فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی درون بخش دیگری از سخنانش و درون تحلیل اینکه چرا درون غرب دانشگاه ها منشأ تحولاتند ولي درون ایران نه؟ افزود: «به واسطه سیطره نگاه های جامعه شناختی درون این مبحث، از پرسش های فلسفی غفلت کردیم، این درحالی هست که از وقتی پرسش هایی درباب ذات وب سايت مطرح و خلق شد، تحولات نیرومندی هم درون این زمینه رخ داد. بنابراین زمانی می توانیم از ذات دانشگاه صحبت کنیم که از ذیل قدرت بودن خارج شود تا اين گاه بتوان ذات اين را اصالتا تعریف کرد و به رسمیت شناخت.»
او درون ادامه با بیان اینکه دانشگاه فرآیند طبیعی بسط عقلانیت هست، افزود: «توقع بهبود و تصحیح وضع دانشگاه ها از طریق بخشنامه های رسمی، ناشی از عدم دقت به ذات اصیل و مستقل دانشگاه هست و تا زمانی که به ذات دانشگاه التفات و تفتن پیدا نکنیم، درون این گرفتاری ها باقی خواهیم ماند.»
 دانشگاه بی روح
بعد از پورحسن نوبت به بیژن عبدالکریمی رسید تا سخنرانی خود را با عنوان «تفکر و روح مرده دانشگاه ایرانی» آغاز کند. این مدرس فلسفه هم بنابراين از مخالفت با راهکار های سیاسی، افزود: «سیاست نه تنها راه حل بحران نیست بلکه خود بحران زاست و با تکنوکرات ها و جریان های خاص سیاسی و نظریات سطحی تعلیم و تربیتی نمی توان چنین بحرانی را مهار کرد. ما با یک برهوت مواجه هستیم، امروز ما بی تاریخیم. راهکار ایجابی که می توان ارائه کرد، برطرف کردن نیاز به نوعی خودآگاهی تاریخی هست که یک امر انسانی هست، نه درون سیاست هست و نه درون پول و منابع.»
وی درون ادامه و با طرح این پرسش که انسان و امر انسانی چیست؟ اعلام کرد: «تفکر امری تابع ما نیست، ما زندانیان جهان سایه ها درون مغاره افلاطونی هستیم. چرا نظامیه ها توانستند غزالی ها و سعدی ها و دیگر بزرگان را تحویل جامعه بدهند ولي دانشگاه های ما قادر نیستند؟»
وی درون پاسخ این پرسش اعلام کرد: «دانشگاه های ما روح ندارند و با سیاست و پول و منابع و تعلیم و تربیت و… نمی توان به اين روح بخشید. دانشگاه با امر معنوی زنده هست، وظیفه دانشگاه ها این هست که ایده تاریخی برای قوم تاریخی ایجاد کند. نقد تلقی های تقلیل گرایانه و جامعه شناختی بخش پایانی صحبت های عبدالکریمی را تشکیل داد.»
* نویسنده : امیر فرشباف روزنامه نگار

۲۷ام دی ۱۳۹۶ زوارین

به گفته گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، على اصغر حسینى محراب به تاریخ ۱۵ مرداد سال ۴۰ درون مشهد متولد شد. پدرش مغازه‏‌ى خوار بار فروشى داشت و از این راه امرار معاش می‌کرد و اين‏ها از نظر مالى وضعیّت مناسبى داشتند.

على اصغر علاقه‏‌ى بسیارى به فعّالیّت‏هاى ورزشى داشت. او کشتى حرفه‌‏اى را از چهارده سالگى زیر نظر بهترین مربیّان کشتى کشور – زرّینى و هادى عامل – آغاز کرده بود. درون دوران تحصیل عضو تیم کشتى و فوتبال مدرسه بود و درون زمینه‌‏ى کشتى به مقام قهرمانی دست یافت و چندین بار هم درون وزن خود به مقام قهرمانى درون سطح نواحى مشهد و استان خراسان رسیده بود.

درون کنار فعالیت های انقلابی درون اين زمان محراب درون تیم فوتبال تاج – که بعد نام‏‌هاى دیگرى را پذیرفت – به عنوان دروازه‏بان فعّالیّت مى‌‏کرد و درون همین تیم نیز به کارهاى انقلابى و سیاسى مى‏‌پرداخت. علی اصغر  با وجود علاقه‏‌اش به تحصیل، وقتى که دید پدر پیرش تنها نان‏آور خانواده‏ى پرخرج و پر اولاد اين‏ها هست و به زودى نیز درون مقابل مسئولیّت خطیر خرج ادامه تحصیل فرزندان قرار خواهد گرفت، درس را رها کرد تا شاید بتواند بخشى از این بار سنگین را بر دوش بکشد. بدین ترتیب برادران و خواهران محراب توانستند درون فرصتى که کار و تلاش او به وجود آورده بود، به تحصیل ادامه دهند. امّا با تمام این‏ها عطش محراب براى دانستن، هرگز کم نشد و همان‏طور که از کودکى با هیأت‏هاى مذهبى، حسینیّه‏‌ها، مساجد و با روحانیون درون تماس بود، درون زمان انقلاب و اوج‏گیرى اين نیز با روحانیون انقلابى بیشترى آشنا شد و درون مجالس اين‏ها حضورى فعّال داشت.

هجده ساله بود که با پیروزى انقلاب اسلامى و فرمان امام (ره) مبنى بر تشکیل بسیج، به صف پولادین بسیج پیوست و از اين بنابراين تمام نیرویش را صرف رشد روحانى و معنوى خویش کرد و درون طول دوران خدمت خود درون بسیج، تحرّک و تلاش بسیارى درون جهت مبارزه با ضدّ انقلابیون و گروه‌های قاچاق موادّ مخدّر از خود نشان داد.

 درون سال ۱۳۶۰ – با توجّه به احساس مسئولیّتى که داشت و با این فکر که امروز کمک به دین و احکام قرآن از اولویّتى خاصّ برخوردار هست – همراه با سیل خروشان مردم حزب اللّه عازم جبهه‌‏هاى نبرد شد و بدین ترتیب مقدّمات آشنایى محراب با شهید محمود کاوه فراهم گردید.

شهید کاوه درون ماموریت هایى که به همراه دیگر یارانش داشت، همواره نیروهایى را با ویژگى‏‌هاى مورد نظرش گزينش و به همراهى دعوت مى‏‌کرد. درون یکى از همین ماموریت ها بود که کاوه محراب را دید و بعد از کمى صحبت با او، او را توانا براى خدمت درون تیپ جديد تأسیس شهدا دانست. بنیانگذاران تیپ ۱۰۰ ویژه شهدا که درون ابتدا ظاهر محراب، طرز لباس پوشیدن، راه رفتن و طریقه‏‌ى سخن گفتن او را نپسندیده بودند، مخالفت کردند. امّا مدّتى بعد با تغییر قابل توجّهى که درون پى تذکّرات و صحبت‏‌هاى به جاى کاوه درون محراب به وجود آمده بود، کم‏کم او را درون جمع خود پذیرفتند. محراب همان کسى بود که کاوه به دنبالش مى‏‌گشت. فردى شجاع و صادق که همیشه درون جلو نیروها حرکت مى‌‏کرد.

درون همان روزهاى نخست اعزام، محراب به اتّفاق کاوه به سقّز رفت و مسئولیت گروه اسکورت را عهده دار شد و سپس به تیپ ویژه شهدا پیوست و بنابراين از چندى عضو رسمى سپاه شد. بعد از سیر مراحل مسئولیتی درون گردان های رزمی سرانجام به جانشینی معاونت اطّلاعات تیپ ویژه‏ى شهدا برگزیده شد.

از جمله عملیّات شاخص دیگرى که محراب درون اين نقش مؤثّر و قابل ملاحظه‏اى داشت، سلسله عملیّاتى بود که درون سال ۱۳۶۱، درون محور سردشت – پیرانشهر انجام گرفت که بسیار حایز اهمیّت بود؛ چرا که درون طى اين مناطق بسیارى از کشورمان از جمله روستاى اکواتان، زندان دولتو، و از تمامي مهم‏تر جنگل آلواتان – که توسط حزب دموکرات تسخیر شده بود – از وجود اين‏ها پاکسازى و آزاد شد. اسراء و مردم بی‌گناه، زنان، دختران و دیگر کسانی که به اسارت درون آمده بودند توسّط این حزب آزاد شدند و به آغوش خانواده‏‌هاى خود بازگشتند.

 مهم‏ترین بخش این سلسله عملیّات‏ها، فتح منطقه‏اى درون دلِ جنگل آلواتان بود که محراب ایثارگرانه به همراه خواهرزاده‏اش – احمد صفر زاده – «الله اکبر» گویان پیش رفت و با نیروهاى اندکى – که همراهشان بود – درون عرض چند دقیقه هدف را فتح کردند. درون طى یکى از همین عملیّات‏‌ها درون جنگل آلواتان، محراب درون اثر انفجار نارنجک مجروح و بى هوش شد و ترکش حاصل از اين انفجار تا آخر عمر درون گردن او باقى بود.

وی درون اسفندماه ۱۳۶۲ با خانم پروانه ازدواج کرد. بعد از مراسم خواستگارى، محراب به جبهه رفت و بعد از پیروزى درون یک عملیّات، سفرى تشویقى به سوریّه نصیبش شد و از اين‏جا نیز به مبارزان جنوب لبنان سر زد.

با شهادت شهید محمد بروجردی فرماندهی تیپ ۱۰۰ ویژه‏ى شهدا به کاوه سپرده شد و تیپ شهدا به کمک رزمندگان و یاران کاوه به خصوص منصورى، ایافت، شهید قمى و محراب توسعه پیدا کرد و تجهیز شد و به لشگر ویژه‏ى شهدا مبدّل گردید. این لشگر به تدریج داراى یگان‏هاى مجهّزى چون یگان دریایى و گردان پدافندى قائم به فرماندهى و سرپرستى على‏‌اصغر حسینى محراب شد. وقتى گردان قائم درون محلّى به نام کشتارگاه درون مهاباد استقرار یافت، محراب براى توسعه و تجهیز اين دست به اقداماتى زد؛ از جمله این که آب مورد نیاز پادگان را از چاه متروکى درون روستاى نزدیک پادگان تهیّه نمود. همچنین حمّام متروکی درون شهر را براى دسترس‏ى رزمندگان بازسازى و مرمّت کرد.

 گردان پدافندى قائم به تدریج توسعه یافت و نام تیپ را به خود گرفت. سپس مستقل از لشگر ویژه شهدا به خواست محراب به عنوان تیپ مستقل انصارالرضا (علیه السلام) گردید و بعد از جنگ، این یگان زیر نظر سپاه خراسان « تیپ ۳ لشکر ۵ نصر » را تشکیل داد.

سرانجام درون عملیّات کربلاى ۲ و درون تاریخ ۱۰/۰۶/۱۳۶۵، سردار محمود کاوه – درون حالى که فرماندهى گردان را خود بر عهده گرفته بود – بر اثر اصابت ترکش خمپاره‏ به شهادت رسید. فرداى اين روز محراب درون صف تیپ مستقل قائم براى رزمندگان سخنرانى کرد و نيوز شهادت کاوه را به نیروهایش داد.

شهادت کاوه براى محراب آثار ویژه و منحصر به فردى داشت. او دوست کاوه بود. کاوه به او اعتماد داشت و او کاوه را درون حدّ یک مراد مى‏‌دانست. این کاوه بود که به قابلیّت محراب از همان ابتدا پى برد و به دوستان نیز توصیه مى‏نمود که با این جوان مدارا کنند و صبور باشند تا روزى شاهد شکوفایى او درون کردستان باشند.

 علی اصغر همیشه مى‏‌اعلام کرد: «من هرچه دارم، از کاوه دارم.» مادرش مى‏‌گوید: «وقتى براى شهادت کاوه به مشهد آمده بود، خواستم او را از رفتن منصرف کنم؛ ولى او پاسخ داد: مادر، خدا شاهد هست که براى خدا مى‌‏جنگم. ان‌شاءالله فردا شما جلوى حضرت زهرا (س) رو سفید خواهید بود.»

 با شروع عملیّات کربلاى ۴، مأموریت انفجار یک پل شهر بصره عراق به او واگذار شد.  یک روز مانده به شروع عملیّات کربلاى ۵، محراب مثل بسیارى دیگر از فرماندهان که خانواده‏‌هایشان درون مناطق جنگى ساکن بودند، به خانه رفت و شاید هم مى‏‌دانست که براى آخرین بار دخترش را مى‏‌بیند؛ لذا وقتى که راننده‌‏اش براى بردن او به منطقه آمده بود، او را براى خرید روزنامه بیرون فرستاد و این رفت و آمد فرصت بیشتر بودن با خانواده را فراهم کرد. سرانجام دل از دخترش کند، او را بوسید و بعد از خداحافظى با همسرش، به راه افتاد.

عملیّات کربلاى ۵ آغاز شد. از شب چهارم عملیّات، محراب به عنوان فرماندهی محور عملیّاتى لشکر ویژه‏ى شهدا عمل مى‏کرد. او توانست درون اين شب پاتک شدید عراق را قاطع پاسخ دهد.

 درون شب ششم عملیّات و درون حالى که لشکر ویژه‏ى شهدا تا اواسط شهر «دوعیجى عراق» پیش رفت و بخش عظیمى از اين را تصّرف کرده بودند؛ توپ‏‌ها و راکت‏هاى شیمیایى منفجر شدند. علی اصغر که شیمیایى شده بود به ناچار به اهواز فرستاده شد. ولي طولی نکشید که مجددا خود را به ادامه عملیات رساند.

چند روز بعد، برادرش «حاج على اکبر محراب» به قرارگاه تاکتیکى لشکر رفت و به همراه برادر صلاحى به محلّ شهادت رفتند و توانستند تکّه‏اى از پاى محراب، گوش و قسمتى از سر و صورت و تکّه‏‌هاى کوچکى از بدنش را از روى پشت بام خانه‌‏هاى اطراف پل و زمین‏هاى حاشیه‏‌ى رود بیابند. اين چه از بدن محراب به دست آمد؛ چیزى حدود ۳ کیلوگرم بیشتر نبود. و این هم تقدیر الهى بود؛ براى این که این سخن محراب را به یاد همگان بیاورد: «به شرق و غرب بگویید اگر خانه‏‌ام را به آتش بکشند و قلبم را سوراخ سوراخ کنند، آرزوى اظهار ضعف و شکست اسلام را و دینم را به گور خواهند برد؛ و اگر پیکرم را زنده زنده قطعه قطعه و پاره پاره کنند و پاره‏‌هاى تنم را بسوزانند، باز فریاد خواهم زد: اسلام پیروز هست، کفر و منافق نابود هست. »

 قطعات باقیمانده از وجود پاکش درون میان استقبال بى‏نظیر مردم شهید پرور مشهد تشییع و درون قطعه‏ى شهداى انصارالمجاهدین – نزدیک آرامگاه شهید کاوه – به خاک سپرده شد.

 

 

انتهای پیام/ب

۲۷ام دی ۱۳۹۶ زوارین

عالم عامل شیعی محمد بن قولویه رحمه الله علیه

سخن از محدثّی گرانقدر هست، گر چه از شخصیت با عظمتش، درون کتب رجالی به گونه ای مفصل ذکری به میان نیامده، ولی شأن و منزلتش بر اهل نظر پوشیده نیست، از میان علماء، بسیاری زبان به تعریف و تمجیدش گشوده اند.

سخن از محدثّی گرانقدر هست، گر چه از شخصیت با عظمتش، درون کتب رجالی به گونه ای مفصل ذکری به میان نیامده، ولی شأن و منزلتش بر اهل نظر پوشیده نیست، از میان علماء، بسیاری زبان به تعریف و تمجیدش گشوده اند. ما درون این نوشتار سعی داریم درون حد توان خویش، با معرفی اساتید و شاگردان این محدث بلند مرتبه و انسان الهی، او را هر چه بیشتر به جامعه بشناسانیم و قدمی هر چند ناچیز درون مسیر آشنا ساختن مردم عالم دوست با عالمان و محدثان اسلامی برداریم.به امید اینکه مقبول درگاه احدیت قرار گیرد.
خاندان پاک
نامش محمد و کنیه اش ابوجعفر یا ابوالقاسم هست. وی از جمله محدثین و فقهای نامدار شیعه و از موثقین علماء به شمار می رود. مرحوم محمد بن جعفر بن قولویه (۱) از شاگردان و راویان خاص سعد بن عبدالله اشعری قمی هست که سالیان دراز از محضر استاد بهره جست و توشه و زاد راه خویش را، از اين خرمن معرفت برگرفت. آنگاه خود به پرورش شاگردان پرداخت. خاندان او، از جمله خاندانهای دانش پرور و عالمان روزگار بودند از و اين سلاله پک، خیرات فراوانی به جامعه تشّیع رسید و شیعیان از ایشان بهره های فراوانی بردند. محمد بن قولویه درون طول زندگی، برای جمع آوری احادیث اهل بیت و رساندن اين به گوش مشتاقان و شیفتگان سخن ائمه اطهار، به سفرهای متعددی دست زد. درون اثنای این مسافرتها و هجرتهای فی سبیل الله به ملاقات بزرگان اهل سنت نیز رفت و احادیثی را از آنان استماع نمود.(۲)
درون محضر استاد
از …

خبري پیشنهادی:

عالم عامل شیعی محمد بن قولویه رحمه الله علیه