تارنمای زوارین




۲۸ام دی ۱۳۹۶ خبری

چرا گوشت خوک حرام است

همینک در مجله آنلاین زندگی با پاسخ کامل به سوال چرا گوشت خوک حرام است در خدمت شما کاربران گرامی هستیم .

یکی از سوال های بسیار مهمی که در ذهن بسیاری افراد خطور می کند این است که چرا گوشت خوک حرام است؟

حالا در ادامه این مطلب می خواهیم به بررسی دلایل آن بپردازیم .

پس با ما همراه باشید .

چرا گوشت خوک حرام است 1 چرا گوشت خوک حرام است

چرا گوشت خوک حرام است

همان طور که می دانید خداوند در دین اسلام قوانینی را برای انسان ها تعیین کرده است که دلایل متفاوتی دارند .

ممکن است برخی افراد از دلایل آن بی خبر باشند و به این قوانین عمل نکنند .

برای مثال یکی از این قوانین حرام بودن گوشت خوک برای مسلمانان می باشد زیرا این گوشت برای بدن انسان ، ضررها و اثرات منفی را به دنبال دارد که در ادامه به آن می پردازیم :

دلایل حرام بودن گوشت خوک

گوشت خوک باعث ایجاد انواع بیماری ها در انسان می شود که علت عمده آن وجود یک نوع کرم بنام تنیا سولیوم در این گوشت می باشد .

گفتنی است که این کرم برای بدن انسان بسیار خطرناک است .

این کرم در روده انسان مخفی شده سپس تخم گذاری می کند .

در نهایت تخم های آن وارد جریان خون می شود و تمامی ارگان های بدن را تحت تاثیر قرار می دهد .

تخم های این کرم اگر وارد مغز شوند باعث از دست رفتن حافظه ، اگر وارد قلب شوند باعث بروز حمله قلبی ، اگر وارد چشم شوند باعث کور شدن شخص و اگر وارد کبد شوند در کار این عضو اختلال ایجاد می کنند .

یک فرضیه غلطی که در میان مردم وجود دارد این است که اگر گوشت خوک خوب پخته شود این کرم ها از بین می‌روند .

اما باید بگوییم که نتایج یک تحقیق علمی در آمریکا نشان می دهد که از هر ۲۴ نفری که از بیماری های حاصل از خوردن گوشت خوک رنج می برند ۲۲ نفر به خوبی این گوشت را پخته بودند .

این نشان می دهد که کرم های موجود در گوشت خوک در درجه حرارت معمولی پخت کشته نمی شوند .

علاوه بر موارد ذکر شده ساختار بدنی خوک دارای ماهیچه های بسیار کمی است و بیشتر بدن آن از چربی تشکیل شده است .

چرا گوشت خوک حرام است 2 چرا گوشت خوک حرام است

چرا گوشت خوک حرام است

وقتی گوشت خوک خورده می شود این چربی ها در رگ های بدن انسان ته نشین شده و می توانند باعث فشار خون بالا و حمله قلبی شوند .

به همین علت عجیب نیست که بیش از ۵۰ درصد آمریکایی ها از فشار خون بالا رنج می برند .

همچنین خوک یکی از کثیف ترین و آلوده ترین حیوانات روی زمین است .

خوک بر روی فضولات خود و یا حیوانات دیگر زندگی کرده و از آنها تغذیه می کند .

گفتنی است فضولات انسان ها در برخی از روستاهایی که مردم داری سرویس های بهداشتی نیستند توسط خوک ها از سطح زمین پاک می شود .

حتی اگر خوک ها در محیط های بسیار تمیز و پاکیزه که در استرالیا وجود دارد نگهداری شوند از فضولات بدن خود یا خوک های دیگر استفاده می کنند .

پس هر چقدر هم که شما از نگه داشتن آنها در محیط های تمیز بکوشید باز هم آنها بخاطر ماهیت کثیف بودن خود نمی توانند خودشان را از آلودگی حفظ نمایند .

احادیث امامان درباره گوشت خوک

در ادامه می خواهیم به دلایل حرام بودن گوشت از سخنان امامان (ع) بپردازیم :

حدیث امام رضا (ع) درباره علت حرام بودن گوشت خوک

امام رضا (ع) در حدیثی فرمود :

خداوند خوردن خوک را حرام کرد چون حیوان مهیب و زشت صورت است .

خدا آن را برای پند و عبرت گرفتن خلق آفریده و اینکه بترسند از شهوترانی و بی بند و باری زیرا موجب این می شود که خدای تعالی صورت زیبای بشری را از ایشان گرفته و به صورت خوک تبدیل کند و اینگونه مسخ شوند .

خدا خوک را در بین بشر قرار داد تا دلیلی برای گذشتگانی باشد که به شکل این صورت در آمده بودند .

علت دیگر حرام بودن گوشت خوک این است که خوراکش پلیدترین و کثیف ترین کثافت هاست و مفاسد و زیان های بسیاری که در خون آن وجود دارد . ( وسائل الشیعه ، جلد۱۶ ، ص ۳۷۸ ، باب اطعمه )

چرا گوشت خوک حرام است 3 چرا گوشت خوک حرام است

چرا گوشت خوک حرام است

حدیث امام صادق (ع) درباره علت حرام بودن گوشت خوک

امام صادق (ع) در پاسخ به سوال علت حرام بودن گوشت خوک فرمود :

خداوند تبارک و تعالی چیزی را حلال و چیزی را حرام نکرد مگر برای حفظ مصالح خود مردم .

نه آنکه بنا بر میل خود نسبت به چیزی آن را حلال کرده و به خاطر بی میلی خود نسبت به امری آن را حرام کند زیرا خداوند که خالق بندگانش است و می داند چه چیزی سبب قوام جسم و روح بنده می شود .

لذا آنها را حلال کرده و همچنین می داند چه چیزی برای روح و جسم انسان ضرر دارد که آنها را حرام کرده است .

برای مثال گوشت خوک را حرام کرده زیرا باعث بی غیرتی و بی تعصبی و فساد اخلاق می شود و شراب را حرام کرد زیرا شراب خواری موجب ارتعاش و لرزش بدن می شود و مروت و جوانمردی را از شخص زائل می کند و شخص مشروب خوار را به تمام امور زشت و قبیح از قبیل زنا با محارم و آدم کشی و هر فتنه ای می کشاند . ( تفسیر جامع جلد ۲ ، صفحه ۱۵۶ ) .

حرام بودن گوشت خوک در اسلام

امیدواریم این مطلب از دانستنی ها با عنوان چرا گوشت خوک حرام است مورد استقبال شما عزیزان قرار گرفته باشد .

می توانید نظرات خود را با ما در میان بگذارید .

نوشته چرا گوشت خوک حرام است اولین بار در فارسی ها. پدیدار شد.

۲۸ام دی ۱۳۹۶ زوارین

دانشگاه ادیان و مذاهب روز سه شنبه ۲۶ دی ۹۶ میزبان جمعی از فعالان فرهنگی مسلمان جنوب شرق آسیا بود.
به گفته روابط عمومی دانشگاه ادیان و مذاهب، هیئتی از فعالان فرهنگی مسلمان جنوب شرق آسیا ضمن حضور درون این دانشگاه با حجت الاسلام والمسلمین نواب، رئیس اين، به دیدار و گفتگو پرداختند.
درون ابتدای این دیدار میهمانان به معرفی خود پرداختند. ایشان غالبا شامل اساتید و اعضای هیئت علمی و نیز فعالان فرهنگی و اجتماعی و از مسلمانان کشورهای جنوب شرق آسیا ازجمله فیلیپین، اندونزی و مالزی بودند با تماشای کلیپ معرفی دانشگاه ادیان و مذاهب با اين آشنا شدند.
درون ادامه این نشست حجت الاسلام والمسلمین نواب ضمن خوشامدگویی به میهمانان توضیحاتی مختصر را درون رابطه با نحوه شکل گیری، اهداف و نرم افزار های دانشگاه ارائه داد و افزود: دانشگاه ادیان و مذاهب باهدف ایجاد تقریب و گفتگو میان ادیان مختلف درون جهان شکل گرفته هست و این هدف طبیعتاً تقریب بین مذاهب درون اسلام را نیز شامل می شود.
رئیس دانشگاه ادیان و مذاهب درون ادامه بردباری و تالرنس را از مهمترین سیاست های دانشگاه درون قبال سایر ادیان و مذاهب خواند.
حجت الاسلام والمسلمین نواب همچنین با اشاره به انتشار قریب ۵۰۰ جلد کتاب درون این دانشگاه درباره ادیان و مذاهب گوناگون، این دانشگاه را به لحاظ میزان ارتباط فعال با دانشگاه های خارجی و اساتید آنها کم نظیر دانست.
درون ادامه این جلسه میهمانان سؤالاتی درباره ساختار و مواد آموزشی دانشگاه ادیان و مذاهب داشتند که آقای نواب به همراه آقای صالحی مدیر همکاری های علمی و بین الملل به اين ها پاسخ گفتند.
درون بخش دیگری از این جلسه مدیر همکاری های علمی و بین الملل دانشگاه ادیان و مذاهب نیز توضیحاتی درباره دوره کوتاه زمان شیعه شناسی این دانشگاه به میهمانان ارائه داد و از ایشان دعوت کرد درون این دوره شرکت کنند.
گفتنی هست این هیئت از کتابخانه دانشگاه ادیان و مذاهب نیز دیدن کردند.

۲۷ام دی ۱۳۹۶ زوارین

بررسی مفهوم دیالوگ درون اندیشه و عمل امام موسی صدر

به گفته خبرگزاری مهر ، مؤسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر دوره آموزشی «بررسی مفهوم دیالوگ درون اندیشه و عمل امام موسی صدر» را بهمن ماه امسال برگزار می کند.
 این دوره با تدریس رسول رسولی پور، رئیس دانشکده ادبیات دانشگاه خوارزمی و رئیس گروه اخلاق شهروندی شهر تهران برگزار می شود.
این دوره آموزشی درون سه جلسۀ سه ساعته درون یک روز ( پنجشنبه ۱۲ بهمن) تشکیل می شود و سرفصل های اين به شرح زیر تعریف شده اند:
جلسۀ اول: مفهوم اعلام کرد وگو درون دین شناسی(الهیات) امام موسی صدر
اعلام کرد وگو چیست؟
اعلام کرد وگو و نوع دوستی
اعلام کرد وگو و زندگی دوستی
دینِ دیالوگی
جلسۀ دوم: مفهوم اعلام کرد وگو درون کنش و اندیشه سیاسی امام موسی صدر
اعلام کرد وگو و مدارا
اعلام کرد وگو و وحدت
اعلام کرد وگو و امنیت
اعلام کرد وگو و پیروزی
جلسۀ سوم: مفهوم اعلام کرد وگو درون اندیشۀ اقتصادی و اجتماعی امام موسی صدر
اعلام کرد وگو و آگاهی بخشی
اعلام کرد وگو و بسیج نیروها
اعلام کرد وگو و مبارزه با شرّ
اعلام کرد وگو و امید
هزینه این دوره آموزشی به همراه ناهار و پذیرایی ۸۰۰۰۰ تومان هست که ۱۲ بهمن ۱۳۹۶ درون مؤسسه امام موسی صدر واقع درون میدان هفتم تیر ، بالاتر از مسجد الجواد ، کوچه شریعتی ،پلاک ۱۰ واحد ۲، برگزار می شود. همچنین درون پایان این دوره گواهی آموزشی با تایید مؤسسه امام موسی صدر و معاونت پژوهشی دانشگاه خوارزمی برای شرکت کنندگان صادر می شود.
ثبت نام درون این دوره از سایت اینترنتی مؤسسه انجام می شود و علاقه مندان می توانند از طریق این لینک اقدام کنند. شماره تلفن ۸۸۴۹۴۱۶۲ برای دریافت اطلاع بیشتر و هماهنگی پاسخگوی مخاطبان هست.

خبري پیشنهادی:

بررسی مفهوم دیالوگ درون اندیشه و عمل امام موسی صدر
۲۷ام دی ۱۳۹۶ زوارین

کرسی «نقد و بررسی نظریه رئالیسم شبکه ای» برگزار می شود
گروه معرفت شناسی پژوهشکده حکمت و دین پژوهی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، کرسی علمی ترویجی «نقد و بررسی نظریه رئالیسم شبکه ای» را درون محل ساختمان مرکزی پژوهشگاه برگزار می کند.

به گفته خبرگزاری مهر ، درون کرسی «نقد و بررسی نظریه رئالیسم شبکه ای» ابراهیم دادجو به ارایه مطلب می پردازد.
همچنین حجج الاسلام و المسلمین دکتر عبدالحسین خسروپناه و مهدی عبداللهی، به عنوان ناقد درون این کرسی علمی حضور دارد.
دبیری علمی این کرسی نیز بر عهده مهدی عباس زاده مدیر گروه معرفت شناسی پژوهشگاه هست.
کرسی علمی ترویجی «نقد و بررسی نظریه رئالیسم شبکه ای» دوشنبه ۲ بهمن ماه از ساعت ۱۰:۰۰ تا ۱۲:۰۰ درون محل ساختمان مرکزی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی به نشانی خیابان شهید بهشتی، خیابان شهید احمد قصیر، کوچه پژوهشگاه (۲)، سالن جلسات پژوهشگاه برگزار می شود.

خبري پیشنهادی:

    کرسی «نقد و بررسی نظریه رئالیسم شبکه ای» برگزار می شود

    Tagsبرچسب ها
    پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی نقد و بررسی شبکه ای گفته خبرگزاری مهر معرفت شناسی ساختمان مرکزی خیابان شهید بهشتی کرسی نقد کرسی علمی سالن جلسات

    ۲۷ام دی ۱۳۹۶ خبری

    کاربرد سوراخ زیر قفل چیست

    همینک در مجله آنلاین فارسی ها می خواهیم به سوال کاربرد سوراخ زیر قفل چیست و جزئیات آن به صورت کامل بپردازیم .

    اگر دقت کنید متوجه می شوید که در زیر همه قفل ها یک سوراخ وجود دارد .

    بسیاری از افراد ممکن است سوراخ زیر قفل دیده باشند اما اصلا به علت و کاربرد آن توجهی نکرده باشند .

    کاربرد سوراخ زیر قفل چیست کاربرد سوراخ زیر قفل چیست

    کاربرد سوراخ زیر قفل چیست

    در ادامه می خواهیم شما را با ۲ مزیت سوراخ زیر قفل آشنا کنیم :

    – اگر قفل در محیط بیرون مورد استفاده قرار گیرد ممکن است در معرض رطوبت و آب قرار گیرد .

    این سوراخ اجازه می دهد آب باران خارج شده و از زنگ زدن قفل جلوگیری می کند .

    در فصل زمستان نیز در اثر دمای هوای بسیار پایین و یخ زدن قفل ، مشکلی برای آن پیش نمی آید .

    – در صورتیکه باز و بسته کردن سخت شده باشد می توان از طریق سوراخ زیر قفل آن را روغن کاری کرد .

    امیدواریم این مطلب از بخش دانستنی ها مورد پسند شما دوستان گرامی قرار گرفته باشد .

    نوشته کاربرد سوراخ زیر قفل چیست اولین بار در فارسی ها. پدیدار شد.

    ۲۷ام دی ۱۳۹۶ خبری

    چرا حروف کیبورد بهم ریخته است

    هم اکنون در مجله آنلاین فارسی ها با عنوان چرا حروف کیبورد بهم ریخته است با جزئیات کامل در خدمت شما کاربران گرامی هستیم .

    حتما برای شما نیز پیش آمده که به این فکر کنید چرا حروف کیبورد بهم ریخته است و به ترتیب حروف الفبا نیست .

    در ادامه این مطلب می خواهیم به صورت کامل به پاسخ آن بپردازیم .

    با ما همراه شوید .

    چرا حروف کیبورد بهم ریخته است 1 چرا حروف کیبورد بهم ریخته است

    چرا حروف کیبورد بهم ریخته است

    این که حروف کیبورد به ترتیب حروف الفبا نیستند یک علت دارد و برای فهمیدن آن باید به عقب برگردیم .

    این نوع آرایش حروف ، QWERTY نام دارد که به قرن ۱۹ یعنی وقتی که میان اختراع ماشین تحریر و کامپیوتر حدود نیم قرن فاصله داشت ، برمی گردد .

    ماشین تحریر یک دستگاه خیلی ساده بود که در سال ۱۸۷۳ ساخته شد .

    این دستگاه از میله های فلزی به نام میله type ساخته شده بود که هر میله type تصویر آینه از یک حرف در پایان آن بود .

    در این میله type تمام حروف از A تا آخر به صورتی برای تایپیست ها قرار گرفته بود که به راحتی بتوانند حروف روی صفحه کلید را نگاه کرده و تایپ را بسیار سریع انجام دهند .

    اما یک مشکل عمده و طبیعی در این روش وجود داشت که به ترتیب حروف برمی گشت .

    در واقع دستگاهی که در گذشته برای تایپ کردن سریع ساخته شده بود از میله های type چوبی کنار هم بود که کار را با تلاش های اضافی تایپیست به صورت دستی زیاد می کرد .

    این مشکل بیشتر برای کلیدهای کنار هم که بیشتر مورد استفاده قرار می گرفتند وجود داشت .

    برای حل این مشکل مخترع آن لیستی از تمام حروف موجود در زبان انگلیسی را تهیه نمود و پس از مطالعه بر روی آن طرح جدیدی را ارائه داد .

    چرا حروف کیبورد بهم ریخته است 2 چرا حروف کیبورد بهم ریخته است

    چرا حروف کیبورد به ترتیب حروف الفبا نیست

    هدف او این بود که حروف درگیر باهم ، دور از هم روی صفحه کلید قرار گیرند در نتیجه با این روش از گرفتار شدن میله های type با هم جلوگیری می شد .

    برخی افراد معتقدند که هدف از توسعه صفحه کلید QWERTY بهم زدن توالی حروف الفبا در صفحه کلید می باشد .

    به صورتی که تایپیست مجبور شود موقع تایپ کردن به حروف نگاه کند اما با توجه به نحوه قرار گفتن میله های مربوط به هر حرف در ماشین تحریر های قدیمی به همراه بهم ریختگی حروف و کم شدن سرعت تایپ احتمال برخورد میله های type مجاور که به صورت شیب دار و کنار هم در صفحه کلید قرار داشتند بسیار کمتر می شد .

    با ورود کامپیوتر در سال ۱۹۴۰ این دستگاه های جدید و پیشرفته همه چیز را راحت تر کردند و به سرعت جایگزین ماشین های تحریر شدند .

    اما در اینجا یک مشکل بسیار عمده و اساسی وجود داشت زیرا نحوه عملکرد ماشین های تحریر با کامپیوترهای جدید تفاوت داشت .

    در نتیجه آنها درخواست کردند که نحوه کار با کامپیوتر را به آنها آموزش دهند و به این دلیل که مبالغ درخواستی برای آموزش کامپیوتر بسیار بالا بود و تنها عده خاصی می توانستند آن را پرداخت کنند صفحه کلید کامپیوتر را شبیه به صفحه کلید ماشین تحریر آن زمان طراحی کردند .

    این طرح از آن زمان تا کنون باقی ماند و به عنوان طرح QWERTY تبدیل به استاندارد صنعتی شد .

    امیدواریم این مطلب از دانستنی ها مورد پسند شما عزیزان قرار گرفته باشد .

    نوشته چرا حروف کیبورد بهم ریخته است اولین بار در فارسی ها. پدیدار شد.

    ۲۷ام دی ۱۳۹۶ خبری

    چرا یارانه مددجویان بهزیستی واریز نشده است

    هم اکنون در مجله آنلاین فارسی ها با پاسخ به سوال چرا یارانه مددجویان بهزیستی واریز نشده است در خدمت شما کاربران گرامی هستیم .

    رئیس کمیته امداد امام خمینی (ره) از مصوبه جدید دولت درمورد چگونگی واریز مستمری مددجویان خبر داد و گفت :

    از پایان آبان ماه ، مبلغ مستمری مددجویان به جای حساب یارانه ای به حساب مستمری آن ها واریز می گردد .

    پرویز فتاح در گفتگو با ایسنا درمورد تاثیر اقدامات انجام شده به خصوص افزایش مستمری ها در کاهش فقر مطلق گفت :

    با همکاری دولت و مجلس در سال جاری بر میزان مستمری های دریافتی مددجویان نهادهای حمایتی افزوده شد که اثرات مثبتی به دنبال داشت ،

    اما افراد بسیاری خارج از جامعه هدف ما قرار دارند که گرفتار فقر هستند .

    چرا یارانه مددجویان بهزیستی واریز نشده است چرا یارانه مددجویان بهزیستی واریز نشده است

    چرا یارانه مددجویان بهزیستی واریز نشده است

    باید به شعار دکتر روحانی مبنی بر رفع فقر مطلق پرداخته شود .

    برای تحقق این امر لازم است ابعاد مختلف ، هزینه ها ، آمار و منابع تامین آن مشخص شود .

    رئیس کمیته امداد امام خمینی (ره) درباره واریز مستمری ها از طریق حساب یارانه ای مددجویان نیز گفت :

    در هفت ماه اخیر به این صورت بود و مستمری ها که افزایش یافت به حساب یارانه مددجویان واریز می شد اما این روش تغییر خواهد کرد .

    هفته گذشته در جلسه کمیسیون اقتصادی دولت مصوب شد که از پایان آبان ماه این مبالغ به حساب مستمری های کمیته امداد و مددجویان واریز شود .

    این موضوع در دولت هم تصویب می شود و از ماه آینده دیگر مستمری ها به حساب یارانه ای واریز نخواهد شد بلکه به حساب خود مددجویان پرداخت می شود .

    امیدواریم این مطلب از اخبار اجتماعی مورد پسند شما عزیزان قرار گرفته باشد .

    نوشته چرا یارانه مددجویان بهزیستی واریز نشده است اولین بار در فارسی ها. پدیدار شد.

    ۲۷ام دی ۱۳۹۶ زوارین

    این قافله عمر عجب میگذرد!!!

    درون فرصت های روزگار، وفا نیست و پیوسته رو به کاهش هست، اگر قدر اين شناخته نشود، به سرعت از دست می رود، بی آنکه دستاوردی برای انسان داشته باشد.

    سرمایه عمر
    عمر، یکی از سرمایه ها هست که درون صورت بهره گیری صحیح می تواند، آینده سعادتبخش و روشنی برای ما به ارمغان آورد. بهره وری از سرمایه عمر، ویژه انسان های عاقل و آینده نگر هست. درون فرصت های روزگار، وفا نیست و پیوسته رو به کاهش هست، اگر قدر اين شناخته نشود، به سرعت از دست می رود، بی آنکه دستاوردی برای انسان داشته باشد. عمر انسان که تنها سرمایه او هست، همچون آب روان درون سراشیبی، با تندی می گذرد و با گذشت هر روز، به اندازه یک روز از سرمایه انسان مستهلک می شود. بنابراین باید نهایت دقت و وسواس را داشت تا درون قبال این رفتن سرمایه، توشه و کمالی کسب کنیم. نیروها، نشاط، سلامتی و بالاخره فرصت های مختلفی که اکنون برای هرکسی فراهم هست، همیشه همینطور نمی ماند. روز به روز از مقدار اين کاسته می شود. انسان عاقل آنست که قبل از پایان یافتن فرصت ها، استعداد های خویش را شکوفا و کمال مطلوب خود را تحصیل نماید. برای دسترس شایسته از سرمایه عمر و جلوگیری از حسرت های آینده، دقت به مطالب و نکات زیر ضروری می نماید. ما درون این مقاله کوشیده ایم با دسترس از آموزه های ارزش مند دینی، به مقدار توان و فرصت برخی از این نکات مهم را گوشزد نماییم، به این امید که برای نسل جوان ما سودمند باشد.
    مفهوم وقت:
    سوال: تفاوت وقت، عمر و زمان درون چیست؟
    پاسخ: وقت یعنى فرصت ها، ساعت ها، روزها و ماه ها و سال ها بلکه دقیقه ها و ثانیه ها و لحظه هایی که درون ظرف عمر طی می شوند و زمان؛ یعنی گذر همین ثانیه ها و لحظه ها.
    درون روایتی از …

    خبري پیشنهادی:

    این قافله عمر عجب میگذرد!!!
    ۲۷ام دی ۱۳۹۶ زوارین

    پوشیدن لباس کهنه و بخشیدن لباس نو به یک طلبه

    انفاق و بخشش، گذشتن از تعلقات دنیایی برای تقرب به معبود هست زیرا درون انفاق انسان از دارایی های دنیایی خود که گاها به اين وابسته هست دل می کند تا به خالق بی همتا برسد و والاترین مرتبه بخشش، گذشتن از دارایی های مورد علاقه هست.

    آیت الله حاج سید عزالدین زنجانی مرقوم داشته اند که مرحوم آخوند ملا قربانعلی زنجانی درون بیست وچهار ساعت فقط یک بار درون ظهر غذا می خوردند و از مغز گردو زیاد دسترس می کرد و این یک بار را خوب غذا می خورد.
    و نیز فرمودند مرحوم آخوند بدنی نیرومند و قوی داشت و هرگز نیازی به طبیب نمی یافت و اگر احیاناً جزئی کسالت عارض وی می گشت با امساک درون غذا خوردن و این گونه چیزها خودش را معالجه می کرد.
    آخوند سالیان دراز با یک پوستین فرسوده زندگی فرمود و باآنکه تمامي ساله پوستین های گران بهای کابلی برایشان می آوردند اين ها را می پذیرفت و فی المجلس به یکی از طلاب می بخشید. چنانچه درون یکی از روزهای سرد زمستان خدمتکار اسعدالدوله ذوالفقاری با بقچه ای وارد مجلس درس شد و اعلام کرد: آقای اسعد الدوله به مشهد مقدس مشرف شده و از طرف حضرت عالی نایب الزیاره بوده اند. اینک بازگشته و عزم شرفیابی دارند و یک پوستین کابلی هم تقدیم حضور شریف کرده اند. آخوند فرمود: متقابلاً از جانب من به او سلام برسان و این پوستین را نیز به دوش آقا سید جعفر بینداز، آقا سید جعفر اعلام کرد: آقا آخر پوستین را برای شما آورده اند، این مرد بزرگوار فرمود: من هم این پوستین را به شما می بخشم، من یک پوستین کهنه دارم کافی هست.
    صفای باغ هستی، نیک کاریست چه رونق، باغ بیرنگ و صفا را
    منبع: خبرگزاری حوزه نیوز

    خبري پیشنهادی:

    پوشیدن لباس کهنه و بخشیدن لباس نو به یک طلبه
    ۲۷ام دی ۱۳۹۶ زوارین

    خبرگزاری فارس، زهرا بختیاری: تا کنون مدافعان حرم از سرزمین های مختلفی توانستند خود را به سوریه برسانند تا از اعتقاد و عشقی که سالها از اين دم زده بودند دفاع کنند. تمامي این زمان شهدا و مجروحان بسیاری تقدیم آستان مخدره حضرت حیدر(ع) شده اند که وارد زندگی هر کدام می شوی دنیایی دارند شنیدنی. اینکه درون این عصر آخر زمانی که هزاران هزار رنگ و تعلق دامنت را محکم می‌چسبد آنها چگونه بند از بند باز کردند و قدم درون راهی گذاشتند که معلوم نیست چه خواهد شد. شقی ترین مخلوقان خدا که فرزندان شیطانند آنقدر کینه درون دل دارند که اگر یکی از این جوانان به دستشان بیفتد این انگیزه را دارند که با دندانشان بدن اینها را تکه تکه کنند و درون این راه راسخ و معتقد هستند.

    ولي با این حال مجاهدان راه خدا آگاهانه قدم درون این معرکه گذاشتند. آنچه درون ادامه این نوشتار خواهید خواند ماجرای خواندنی یک جوان افغانستانی هست که طی یک اتفاق عجیب به دست تکفیری ها اسیر شد و سرانجام منحصر به فردی بین تمامي مدافعان حرم پیدا کرد. علی جعفری ماجرای رفتن به سوریه و اتفاقاتی که آنجا برایش رخ داد را برایمان بازگو کرد اگر چه هنوز بیان اين وقایع بعد از زمان ها او را عذاب می‌دهد. سید علی ساکن قم هست و بسیاری از اعضای خانواده و اقوامش درون سوریه می‌جنگند ولي او دیگر نمی تواند به آنجا برود. ماجرای خواندنی زندگی سید علی جعفری درون دو بخش منتشر شده هست بخش اول به ماجرای حضور او درون سوریه پرداخته و درون ادامه بخش دوم و پایانی را خواهید خواند که چگونه توانست از اسارت فرار کند.


    علی جعفری اسیر فاطمیون که فرار کرد(سمت راست تصویر، نشسته)

     

    *و من اسیر شدم…

    درگیری به‌شدت زیاد شده بود و ساعت حدوداً ۶ غروب بود. ما ۴ نفر بیسیم نداشتیم، یکی پیکا می‌زد، یکی آر‌پی‌جی می‌زد، دو نفرمان هم کلاش داشتیم. من کمی جلوتر رفتم. تکفیری‌ها را از دور دیدم، ولي لباس‌هایشان شبیه لباس‌های سربازان سوری بود و فکر می‌کردم از بچه‌های خودمان هستند. آنها از زمانی که من به سمتشان راه افتاده بودم، با دوربین دید درون شب مرا دیده بودند. دو گودال بود که قبلاً دست ما بود، ولي من نمی‌دانستم که تکفیری‌ها اين را از ما بنابراين گرفته‌اند. تعدادی از آنها درون گودال‌ها قایم شده بودند، تعدادی دیگر هم با لباس‌هایی شبیه ما ایستاده بودند. همین که وارد جمع‌شان شدم، یکی با اسلحه محکم به سرم کوبید، افتادم. آنها تمامي عربی صحبت می‌کردند و من فکر می‌کردم از بچه‌های حزب‌الله هستند. همین که اسلحه را بر سرم کوبیدند، افتادم و یکی دیگر همان موقع چاقویی درآورد، فریاد می‌زد: جیش‌السوری!، فکر می‌کردم آنها از بچه‌های جیش‌السوری هستند که اشتباهی من را دستگیر کردند. با صدای بلند می‌‌گفتم لبیک یا زینب(س)، انا فاطمیون. یکی‌شان پرسید فاطمی!؟ آنجا بود که کاملاً مطمئن شدند، من فاطمیون هستم. یکی چاقو درآورد که سرم را ببرد، فرمانده‌شان فریاد زد نه! نه! این اسیر را من گرفتم و حق ندارید دست به او بزنید، مال خودم هست. به من دستبند زدند و روی زمین افتاده بودم و پای یکی از آنها روی سرم بود. یکی آمد با پیراهن و شلوار افغانی، هیکلی و سیاه، صورتش را با دستمالی بسته بود. درون حالی که به شدت می لرزیدم توی دلم گفتم: خدایا! من اسیر شدم…

    *به مرگ فکر نمی‌کردم

    با خودم زمزمه کردم که جداً اسیر شدم. نمی‌دانم چرا اين لحظه اصلاً به مرگ فکر نمی‌کردم و با خودم می‌گفتم چطور ممکن هست جیش مرا اشتباه گرفته باشد؟ چرا مرا می‌زنند؟ همچنان مبهوت بودم و نمی‌خواستم اسارتم را قبول کنم. می‌گفتم اینها حضرت زینب(س) را می‌شناسند، برای همین بلند فریاد می‌زدم لبیک یا زینب، ولي همین‌طور که از پیشانی‌ام خون می‌آمد، مرا دست‌بسته بردند. پیشانی‌ام تقریباً ترکیده بود و خون شدید می‌آمد. دوباره با لگد و مشت ریختند سرم، اين مرد قوی هیکل افغانستانی یک گونی به سرم کشید. حالا دیگر به خودم گفتم اینها مرا می‌کشند، یا ابوالفضل! یا حضرت زینب! خودتان کمک کنید. اینها سر مرا می‌برند. خیلی ترسیده بودم. از ترس داشتم سکته می‌کردم. وقتی گونی را به سرم کشید، مرا روی کولش انداخت و برد. ۳۰۰ متری فاصله بود، بردند دم خاکریز و گونی را از سرم برداشتند.

    *مثل جن!

    دیدم ۶۰-۵۰ نفر آدم دیگر آنجا هستند. ریش‌ها و موهای تمامي بلند بود، مثل جن! سرشان را که تکان می‌دادند می‌ترسیدم. یکی‌یکی می‌آمدند با من تصوير می‌گرفتند، چند دقیقه‌ای می‌زدند و می‌رفتند نفر بعد می‌آمد. تا خاکریز آخر اين‌جور که حساب کردم، حدود ۹ خاکریز مرا عقب بردند. کنار هر خاکریز خانه‌هایی بود و درون اين افرادی بودند، تا مرا می‌دیدند فریاد می‌زدند جیش! و با هلهله و شادی می‌گفتند، اسیر ایرانی! چون هرچه با من صحبت می‌کردند، متوجه نمی‌شدم. می‌پرسید: و أین؟ جواب می‌دادم، مِن ایران! بعد دستشان را به سمت گردنشان تکان می‌دادند و می‌گفتند سکین!، یعنی با چاقو می‌کشیمت.

    درون پاهایم هیچ رمقی نبود. آنها تقریباً من را می‌کشیدند، دو نفر بغل‌هایم را گرفته بودند، یکی هم از پشت لگد می‌زد تا راه بروم. گاهاً هم با مشت به سرم می‌کوبیدند. وقتی رسیدیم به مقر پشتیبانی، از لای درختان مرا بردند داخل خانه. انداختنم روی تشکی، دست و پایم را بستند. خون همچنان از سرم جاری بود. تعداد بسیار زیادی ریختند دورم. یکی‌شان پوتین‌هایم را دید و اعلام کرد به‌به! چه کفش‌هایی،‌ ولي اینها را به زبان عربی می‌اعلام کرد. کفش‌هایم را درآورد و برد. دیگری جوراب‌هایم را درآورد و یکی‌یکی چیزهایی را که همرام بود می‌بردند. من کماکان مبهوت نگاه می‌کردم.

    *از زدن کمترین مضایقه‌ای نمی‌کردند

    داخل جیبم مسکن سردرد بود، خیلی پیش می‌آمد که درون خط بچه‌ها سردرد می‌گرفتند، این قرص‌ها را درآوردند و فریاد زدند حرام! حرام! اینها ترامادول هست. بهشان می‌گفتم این ترامادول نیست، ژلوفن هست و چرک‌خشک‌کن، ولي آنها می‌گفتند تو کافری و من را می‌زدند، باز می‌گفتند اینها تمامي مخدرات هست.

    از زدن کمترین مضایقه‌ای نمی‌کردند. سیگار و فندکم را هم برداشتند، باز مجدداً پرسید دخان!؟ گفتم بله، فریاد زد حرام! عربی درون حد چند کلمه مدتی که درون بهداری بودم، یاد گرفتم و برخی از حرف‌هایشان را می‌فهمیدم. «ابوحسن قفس» همان کسی که مرا اسیر گرفته بود، تمامي جا دنبالم می‌آمد. او سوری بود و آنجا من را به دو نفر تحویل داد و اعلام کرد ببریدش مقر تا من خودم بیایم. مرا داخل اتاقی بردند، دواگلی آوردند و سرم را سرسری باندپیچی کردند. همش به خودم می‌گفتم اینها الان من را می‌برند و سرم را می‌بُرند. ترس وجودم را احاطه کرده بود. دوباره بردنم بیرون، حدود ۵۰۰ نفر بودند، وضع عجیبی بود. جبهه‌الشام، جبهه‌النصره، جیش‌الحر، العمری، داعش و گروه‌های دیگر هرکدام تعدادی از نیروهایشان بودند. هر کدامشان مرا می‌کشیدند و می‌گفتند او را به ما بدهید. من هم میان آنها دستبند به دستم فشار عجیبی می‌آورد. میان تمامي گروه‌های تکفیری جبهه‌النصره از تمامي خشن‌تر هستند. هر کسی مرا به یک سمتی می‌کشید. ترسیده بودم و با خودم می‌گفتم بالاخره یکی‌شان مرا می‌برد و می‌کشد.

    *مرا مثل یک گونی از ماشین پرت کردند

    سوار ماشینم می‌کردند، گروهی دیگر مرا پیاده می‌کردند. سوار ماشین خودشان می‌کردند، ولي باز گروهی دیگر مرا پیاده می‌کردند و با خود می‌بردند. وضع عجیبی بود. ابوحسن آمد، اعلام کرد این اسیر را من گرفتم و خودم او را می‌برم، ابوحسن فرماندهی بود که تقریباً آنجا تمامي از او حساب می‌بردند. دیگر کسی حرفی نزد. مرا عقب تویوتایش انداخت، خواباند، خودشان هم نشستند. پاهایشان روی سینه من بود و ۲ اسلحه روی سرم. رفتیم جلوتر، پلیس راه بود. آنجا را هم رد کردیم و حس کردم داخل شهر شدیم. جلوی خانه‌ای نگه داشتند و مرا مثل یک گونی از ماشین پرت کردند پایین. بعد دو دستم را گرفتند و کشیدند داخل یک زیرزمین. بیمارستان‌شان بود. حالا علاوه بر سرم از دهان و بینی‌ام هم خون می‌آمد. دوباره یک درمان سرپایی کردند و چند دقیقه دیگر بردند. چیزی که بیشتر از کشته شدن مرا می‌ترساند، شماره تلفن‌هایی بود که همراه داشتم. تلفن اقوام و پدر و مادر و بچه‌ها درون اين بود. فکرم درگیر بود و می‌ترسیدم مثلاً با پدر و مادرم تماس بگیرند و با دروغ آنها را بکشند آنجا و بلایی سرشان بیاورند. حالا دیگر مجدداً مرگ را فراموش کرده بودم. یکی از آنها شماره‌ها را درآورد، بعلاوه حدود ۲۰۰ دلار که همراهم بود. پول‌ها را گذاشت داخل جیبش، ولي دفترچه را نگاهی انداخت و ریز ریز کرد و انداخت داخل سطل زباله. لای پول‌هایم چند ۵ تومنی و ۱۰ تومنی بود. با دیدن تصوير امام روی این پول‌ها، مرا شدیدتر زدند و داد می‌زدند أنت شیعه، من ایران. (تو شیعه و از ایران هستی!)

    *سعی می‌کردند هیچ‌کدامشان از تصوير گرفتن جا نمانند

    اوضاع برایم بدتر شد، با دیدن پول‌ها ولم نمی‌کردند، یکیشان زیر چک و لگد مرا کشید و پرتم کرد داخل صندوق عقب ماشینش. حدود ۱۰ دقیقه بعد وارد مکان دیگری شدیم. از داخل صندوق عقب بیرون آوردند و کنار تیر برقی نگهم داشتند و گفتند سرت را بنداز پایین. با چفیه‌ای چشمهایم را بستند و مرا بردند داخل. آنجا اتاق فرمانده‌هان بود. حس کردم۷-۸ نفر آنجا حضور دارند. آنجا هم بدون هیچ حرفی، تمامي‌شان ریختند سرم و مرا زدند. جز لباس زیرم دیگر چیزی تنم نبود. چیزی مثل لوله آب ولي پلاستیکی به بدنم می‌زدند، ۱۵دقیقه بی‌وقفه. دیگر جانی درون بدنم نبود.

    داخل اتاقی مرا انداختند و چشمانم را باز کردند. دیدم ۵-۶ نفر کنارم تصوير می‌گیرند و مسخره‌بازی درمی‌آورند. بعد از چند دقیقه سرگروهان‌ها آمدند، پیکر بی‌جان و زخمی‌ام برایشان جذابیت داشت و سعی می‌کردند هیچ‌کدامشان از تصوير گرفتن جا نمانند. فیلم هم می‌گرفتند. یک نفر نبود که درون این زمان مرا ببیند و کتک نزند. ساعت ۳ نیمه‌شب بود، داخل اتاقی که کَفَش سیمان بود، انداختند آنهم درون زمستان و هوای بسیار سرد با بدن عریان. هوای سوریه شب‌های بسیار سردی دارد و روزهای گرم. حالم به گونه‌ای بود که تمام بدنم درد می‌کرد، نه می‌توانستم بنشینم نه بایستم. دیگر به فکر خونریزی‌ سر و صورتم نبودم. داشتم یخ می‌زدم. تا حدود ساعت ۱۰ صبح آنجا بودم، یک دست لباس دادند پوشیدم.

    سپس بردند پیش کسی که از من سوال می‌پرسید، مجدداً پرسید از کجا هستی؟ گفتم: ایران. اعلام کرد برای چه به اینجا آمدی؟ اینجایش را متوجه نشدم منظورش چیست. شکسته بسته گفتم من عربی متوجه نمی‌شوم. با سیلی محکم به صورتم می‌زد و می‌اعلام کرد: «کذاب، خودت را به اين راه زده‌ای؟ تو سوری هستی و عربی بلدی.» وقتی جواب سوالی را متوجه نمی‌شدم، سکوت می‌کردم، او هم مرا می‌زد. ساعت ۱۲ ظهر غذایی برایم آوردند که ظاهراً گوشت بود، ولي تمامي گوشت‌ها را خورده بودند و استخوانش را با چند هویج جلویم انداختند. فریاد زد بخور!

    *حضرت زینب دیگر کیست؟

    شب شد دیدم مجدداً از اتاق مرا بردند. ابوحسن آمد. ابوحسن تنها یکبار همان موقع که مرا درون منطقه دید، یک سیلی زد و دیگر کتک نزد. به نظرم آدم بدی نبود. ولي آدم خوب درون میانشان نبود، ولي بین بقیه این آدم بهتری بود. ابوحسن اسمم را پرسید گفتم عماد هستم. یعنی فکر می‌کردم آنها حتماً با حضرت علی(ع) دشمن هستند، برای همین گفتم اسمم عماد هست. این اسم ناگهان به زبانم آمد.

    ابو حسن پرسید عماد گرسنه هستی؟

    گفتم: بله.

    پولی داد به یکی از کسانی که آنجا بود اعلام کرد برو برایش فلافل بخر. فلافل را خوردم و یک سیگار داد تا بکشم. یک چای هم آورد. با خودم گفتم خدا را شکر انگار خوب شدند، ولي نگو می‌خواستند از من اطلاعات بگیرند. یک مترجم آمد و فارسی به من می‌اعلام کرد تمامي چیز را بگو، اين مترجم فارسی را بسیار سلیس و بدون لهجه صحبت می‌کرد. ابوحسن پرسید بدنت درد می‌کند؟

    گفتم: بله.

    مسکن آورد تا بخورم. به خودم گفتم نه به اين روزهای اول، نه الان.

    دفتر و خودکاری آوردند و اعلام کرد حالا دیگر حرف بزن. یک لوله هم کنارش گذاشت. یکی از شیخ‌هایشان هم آمد آنجا نشست، اين کسی که فارسی صحبت می‌کرد، بسیار مرا متعجب کرد. فکر می‌کردم حتماً ایرانی هست. به من اعلام کرد اینها با تو کاری ندارند، تو فقط حرف بزن. سوال‌هایی از این دست که مقرتان کجا بود و خانه‌تان کجاست. یک سوال را درست پاسخ ندادم. مثلاً اگر مقرمان «کفرین» بود، می‌گفتم «درعا» هستم یا اگر مکان درست می‌گفتم، با یک کیلومتر جابجایی اعلام می‌کردم.

    پرسید برای چه به سوریه آمدی؟ اصلیتت کجایی هست؟

    گفتم: من افغانستانی هستم ولي مقیم ایرانم و به خاطر حضرت زینب(س) آمدم.

    اعلام کرد: حضرت زینب! حضرت زینب دیگر کیست؟

    گفتم: حضرت زینب همان کسی هست که درون دمشق او را به خاک سپردند.

    به من خندید و اعلام کرد: شما عقل ندارید. مثل هندی‌ها می‌چسبید به یک مجسمه و اين را عبادت می‌کنید.

    سوال می‌کرد و مسخره می‌کرد. فیلم هم می‌گرفتند. دوباره مرا درون اتاق بغلی‌ انداختند. شب پنجم من را سوار ماشین کردند که مثل قبل بود. دو نفر هم کنارم نشستند بعلاوه ابوحسن رفتیم داخل یک ساختمان سه طبقه.

    کسی از دل من نيوز نداشت. اين زمان روزی صد بار می‌مردم و زنده می‌شدم. می‌گفتم خدایا حداقل مرا خلاص کن. به جز شکنجه تحقیرهایشان هم مرا آزار می‌داد. مقدسات مرا مسخره می‌کردند.

     

    *بگو  آمده‌ام سنی‌ها را بکشم

    ۱۹ ماه اسیر بودم. ابوحسن مرا به زندان برد. پیش از اين درون همان ساختمان سه طبقه مرا به یک تخت بستند، پایم را زنجیر کردند، دست‌هایم را بستند و تا فردا شبش همانجا مرا رها کردند و رفتند. فردا شب مقداری غذا آوردند، یک پرچم سیاه داعش را به دیوار زدند، یک میز گذاشتند و دیدم حدود ۱۵ نفر با دوربین آمدند داخل و مترجم به من اعلام کرد چیزهایی که بهت می‌گویم برای آنها تکرار کن. بگو من از ایران برای حمله آمدم. آمده‌ام سنی‌ها را بکشم، به خاطر امام حسین آمدم. از طرف آیت‌الله شیرازی و رضایی آمدم.

    اول ابوحسن مقداری صحبت کرد و بعد به من اعلام کرد حالا تو صحبت کن. همان‌ها را تکرار کردم، بعد از فیلم دوباره مرا زدند و به تخت بستند. درون فیلم ایرانی معرفی‌ام کردند و به افغانستانی بودنم اشاره‌ای نکردند. از من پرسیدند تو سرباز هستی؟ آنجا با تمامي سختی که کشیده بودم به ذهنم رسید بگویم از فرماندهانم و درجه‌دار هستم. چون سرباز معمولی را به راحتی آب خوردن سر می‌برند، ولي کسی که درجه‌دار باشد برایشان ارزشمند هست، برای همین درون این زمان مرا نگه داشته بودند.

    *چاقو را درآوردند و گذاشتند روی گردنم

    ۴۰ روز گذشت. روزی یک وعده غذا به من می‌دادند. یک شب حدود ساعت ۹ شب آمدند داخل اتاق، تعجب کردم چون به طور معمولً شب نمی‌آمدند. ابوحسن آمده بود با فردی که عضو جبهه‌الشام بود و چند نفر دیگر که صورت‌هایشان را بسته بودند. گفتند می‌خواهند مرا ببرند و بکشند. آمدند دستبند را باز کردند و مرا بردند پایین. چشم‌هایم باز بود، رفتیم دم درون که دیدم ۴ تویوتا آنجا پارک هست. پشت هر کدام یک دوشکا بسته بودند، تعداد زیادی آدم از جیش‌الحر آمده بود، درون ازای پاکت پول به ابوحسن، من به آنها فروخته شده بودم. آنها هم مرا بردند مقر. جای تاریکی بود. فریاد زدند بیایید یک بچه شیعه را گرفته‌ایم، هر کسی می‌آمد یک شکم سیر مرا می‌زد. علاوه بر من سه تا از بچه‌های سوری هم درون «شیخ مسکین» اسیر شده بودند.

    اين سه نفر که خودشان از جیش‌السوری بودند شروع کردند به بشار اسد توهین کردن، ولي چون آنها سنی بودند، خیلی با آنها کاری نداشتند. می‌گفتند بشار اسد قاتل مسلمین هست. به خاطر همین تکفیری‌ها به آنها کاری نداشتند. اين سه نفر با من صحبت می‌کردند تا اطلاعاتم را به جیش‌الحر بدهند. فردایش دست‌هایم را با سیم بستند و دوباره با ماشین به همان منوال آمدند دنبال من. این‌بار به گروه العمری فروخته شده بودم. از وسط راه چشم‌هایم را بستند. یک ساعتی راه بود، بعد رسیدیم داخل یک پارکینگ. چشم‌هایم را باز کردند و مرا خواباندند روی زمین، مقداری آب دادند، چاقو را درآوردند و گذاشتند روی گردنم. با خودم گفتم اینها مرا نمی‌کشند چون پای پول درون میان هست. بازهم مرا خواهند فروخت، تنها می‌خواستند مرا اذیت کنند. بردنم داخل اتاق، ۲۰ دقیقه بعد یک جرثقیل آمد و مرا با اين بردند. بردند جایی که دوباره ابوحسن آمد، از من پرسید عماد اشلونک، یعنی عماد چطوری؟ اذیتت نکردند؟ گفتم مرا اذیت بکنند یا نه برای شما فرقی نمی‌کند. تمامي‌شان از گروه‌های خودتان هستند. بعد به خنده گفتم تمامي‌شان آدم‌های خوبی بودند. ابوحسن به من اعلام کرد: عماد تو را تبادل می‌کنیم و پیش پدر و مادرت برمی‌گردی. درون راه چند بار ماشین را عوض کردند و باز هرگروهی که پول بیشتری می‌داد برای چند روزی مرا به او می‌فروختند. ابوحسن هنگام فروختن باید حضور می‌داشت.

    *آنچه فکرش را نمی‌کردم برایم اتفاق افتاد

    پنجمین بار به دست جبهه النصره فروخته شدم. گروهی که از تمامي شقی‌تر بود و آنچه فکرش را نمی‌کردم برایم اتفاق افتاد. اين شب ۴ بچه آمدند حدوداً ۱۶ ساله. این ۴ بچه کاری کردند تا صبح که دیگر دستم را کامل از زندگی شسته بودم. هر کاری را که فکر کنید با من کردند. گوش‌هایم را با انبردست می‌کشیدند و آنقدر مرا زدند که خسته شده بودند. می‌گفتم یک تیر بزنید و راحتم کنید. صبح فرمانده آنها آمد پرسید: از ایران هستی؟

    گفتم: بله.

    اعلام کرد: برای چه اینجا آمدی و ما سنی‌ها را می‌کشی؟

    چشمهایم را بستند و مرا بردند بیرون. یک لحظه از زیر چفیه متوجه شدم که دارند مرا سمت پله می‌برند، پایم را که درست گذاشتم، فهمیدند چشمانم می‌بیند. دو نفری که کنارم بودند کنار رفتند و پشت سری مرا با لگد پرت کرد روی پله‌ها. سرم دوباره شکست. بلندم کردند و سوار ماشین دیگری شدم. گفتند سرت را بگیر پایین، حق نداری جایی را ببینی. گویا مرا برده بودند جایی شبیه آگاهی، وقتی رسیدم آنجا، زنجیر آوردند و دست و پایم را بستند. ۶ ماه هم آنجا ماندم. این ۶ ماه روزهای سختی بر من گذشت، مثلاً اندازه دو لیوان غذا برایم می‌آورند. نگهبان دست‌هایم را از جلو باز کرد و از پشت بست. می‌اعلام کرد غذایت را بخور. همین‌که دولا می‌شدم غذایم را با دهان بردارم، آنهم غذای بسیار داغ، با لگد به صورتم می‌زد و من دوباره برمی‌گشتم  عقب. می‌اعلام کرد: والک، دوباره بخور. تا سه بار این کار را انجام می‌داد بعد با لوله کتکم می‌زد. آخر با چه بدبختی غذا را می‌خوردم.

    *تو کافری، مسلمین را می‌کشی

    روزی نبود که سه وعده کتک نخورم، دیگر بدنم مقاوم شده بود. هر روز هم یک آدم جدید مرا می‌زد. ۶ ماه آنجا بودم، بین جبهه‌النصره و داعش اختلافاتی هست. داعشی‌ها مرا مسخره می‌کردند و به امامان توهین می‌کردند. یک بار با یکی از آنها جر و بحث کردم. او شروع کرد به حضرت علی(ع) توهین کردن، از این موضوع بسیار بهم ریختم. با قرآن گفتم «لکم دینکم ولی دین»، بعد گفتم شما به دین خود، من هم به دین خود.

    اعلام کرد: تو کافری. مسلمین را می‌کشی. داد می‌زدند.

    از جبهه‌النصره آمدند پایین و مرا با گوشم گرفتند و کشیدند بیرون. بردند طبقه خودشان. آنجا یک تخت شکنجه بود. دست‌های مرا از پشت بستند، چشم‌هایم را هم بستند و زنجیر را به میله انداختند و با دست‌هایم مرا از اين آویزان کردند. کتف‌هایم داشت کنده می‌شد، پلاتین پایم شکست. دو ساعت آویزان بودم. واقعاً فکر کردم دارم می‌میرم. نمی‌توانستم غذا بخورم. تا یکی‌، دو ماه بعد وقتی به دستشویی می‌رفتم، ادرارم تماماً خون بود. دکتر می‌آمد و یک دوای سرسری می‌داد که فقط زنده بمانم. بعد از ۶ ماه مرا منتقل کردند به جایی سمت «درعا» و بعد سمت مرز فلسطین اشغالی. یک زندان بزرگی که برای خود جبهه‌النصره بود.

     

    *زن‌هایشان را می‌آوردند تا ما را ببینند

    مرا کردند داخل سلولی که یک متر نبود. باید درون همانجا می‌خوابیدم، دستشویی می‌کردم، غذا می‌خوردم و خلاصه دو ماه هم با دست‌های بسته همانجا ماندم. سپس مرا منتقل کردند به سلول بزرگی که حدوداً ۵۰ متر بود. آنجا با بچه‌های ارتش سوری یکجا بودم. یکی هم روسی بود به نام خلیل. ۱۱ نفر از ارتشی‌ها علوی بودند، یکی‌شان سنی بود. کم‌کم با آنها رفیق شدم. گاهی زن‌هایشان را می‌آوردند تا ما را ببینند. تنها من آنجا شیعه بودم و هر کسی می‌آمد می‌اعلام کرد این کافر هست. نمی‌دانم چرا زن‌ها می‌آمدند. زن‌های خود جبهه‌النصره بودند. تجهیزات کامل داشتند و کمربندهای انتحاری بهشان وصل بود. سه زن هم آنجا اسیر بودند، دو تای آنها علوی بودند، دیگری مسیحی بود. به زن‌ها بسیار تجاوز می‌شد و ما شب‌ها که می‌خوابیدیم صدای ضجه آنها را می‌شنیدیم.

    با هم‌سلولی‌هایم رفیق شده بودم. بین آنها کسانی بودند که ۳ سال و ۵ سال آنجا اسیر بودند. دیگر آنجا کار می‌کردند. سید حکیم و ابوحامد قبلا به ما گفته بودند به هیچ کس اعتماد نکنید و حرف نزنید. خلیل خیلی با من رفیق شده بود. می‌گفتند شما اجنبی هستید و با ما فرق می‌کنید. خلیل عربی هم بلد بود. او هم می‌اعلام کرد اندازه یک سر سوزن به اینها اعتماد نکن و حرفی به آنها نزن. با یکی از آنها که اهل «حمص» بود و علوی بود خیلی خیلی رفیق شدم. حدوداً ۲۱ ساله بود و به نام ابو ربیع معروف شده بود. تمامي‌جوره هوایم را داشت. گاهی برایم غذای اضافه می‌آورد، گاهی لباس. حتی کنار هم می‌خوابیدیم. می‌اعلام کرد: عماد تمامي اینها جاسوسند. اگر حرف بزنی، سرت را می‌برند. حتی به من هم اعتماد نکن. بچه‌های سوری درون آنجا کار می‌کردند ولي من و خلیل کارهای داخل اتاق انجام می‌دادیم، مثلاً اسلحه می‌آوردند تمیز کنیم. تمامي آنها بیرون کار می‌کردند،‌ لباس می‌شستند، ماشین می‌شستند و کارهایی از این دست.

    *۶ ماه نقشه کشیدن ما طول کشید

    یک روز ابو ربیع آمد و اعلام کرد بچه‌ها بیایید از اینجا فرار کنیم. گفتیم: اگر بفهمند چه؟ اینجا ۴۰ تا نگهبان دارد. چطور می‌شود فرار کرد؟

    می‌اعلام کرد می‌شود. حدود ۲۰۰ نفر زندانی آنجا بود. از عراقی، پاکستانی دیدم تا اردنی و ترک. از فرانسه و انگلیس هم بودند، ولي این اروپایی‌ها آنجا کار می‌کردند، برای تکفیری‌ها.

    شروع کردیم به نقشه کشیدن. ۶ ماه نقشه کشیدن ما طول کشید. خب آنها را می‌بردند بیرون از مقر، یک ماهی ازشان درون آنجا کار می‌کشیدند. دیگر به آنها اعتماد کرده بودند. دیگر چشمانشان را نمی‌بستند و وقتی می‌آمدند، توضیح می‌دادند که ما را از کدام مسیر بردند. مثلاً می‌گفتند فلان جا دو ایستگاه پلیس راه دارد یا فلان جا اين کوچه به فلان خیابان منتهی می‌شود. ما هم نقشه را تنظیم می‌کردیم. بین ما یکی نقیب بود و یکی دیگر که درون حد سرهنگی بودند و برای نقشه کشیدن اطلاعات لازم را داشتند. چند بار نزدیک بود سر نقشه لو برویم، چون گاهی می‌ریختند داخل زندان و تمامي چیز را زیرورو می‌کردند. این جور وقت‌ها یک پلاستیک برمی‌داشتیم و نقشه را داخل اين می‌گذاشتیم و می‌انداختیم داخل سطل آب. آنجا را نمی‌گشتند. نقشه روی غلتک افتاده بود.

    دوشنبه‌ شبی بود که می‌خواستیم همان شب فرار کنیم، ابوربیع تنها با من و خلیل صحبت می‌کرد. می‌اعلام کرد عماد من می‌روم سروگوشی آب دهم تا ببینم می‌شود امشب فرار کرد یا نه.

    آمد اعلام کرد: نمی‌شود.

    گفتم: چرا؟

    اعلام کرد: یکی از تکفیری‌ها رفت دور بزند. اگر دو نفری که مراقب ما هستند را خلاص کنیم، ممکن هست او برگردد. فردا شب می‌رویم.

    بیشتر وقت‌ها روزه بودیم چون غذای زیادی به ما نمی‌دادند. ساعت ۴ صبح دو تا از تکفیری‌ها گفته بودند ما را برای نماز صبح بیدار کنید. ابوربیع رفت آنها را صدا کرد و آمد اعلام کرد: بچه‌ها آماده‌اید؟

    گفتیم: بله.

    اعلام کرد: وقتی که وضو گرفتند بروند داخل اتاق، می‌رویم سر و وقت‌شان. بچه‌های جیش سوری گفتند بهتر هست با چاقو آنها را بکشیم. گفتم: اگر با چاقو بکشیم، من نمی‌آیم، چون آنها هیکلی هستند و ممکن هست این کار طول بکشد.

    کلید مهمات‌خانه دست ما بود. ما توانسته بودیم درون این زمان اعتماد زندان‌بان‌ها را به خوبی جلب کنیم. به گونه‌ای که روزهای اول که بچه‌ها می‌خواستند برای کار بروند باید کلید را تحویل می‌گرفتند ولي بعدها دیواری بود که کلیدها روی اين آویزان بود و می‌توانستند آنها را بردارند. مثلاً شیخ فریاد می‌زد کلید ماشین را بیاور، می‌رفتیم برایش می‌آوردیم. اصلاً تصور نمی‌کردند ما ممکن هست فرار کنیم. گیج بودند و خیالشان راحت بود.

    یکی از بچه‌ها که عصا داشت، او را روی کول مان انداختیم و رفتیم داخل حیاط. ابوربیع رفت داخل اتاق مهمات، هر کدام رفتیم آنجا یک اسلحه و یک کمربند انتحاری برداشتیم. خلیل اعلام کرد: صبر کنید من سروگوشی آب بدهم. نگاه کرد و نيوز داد هرکدام از آنها داخل اتاق یک طرف نشسته‌اند و سرشان به موبایل گرم هست. یک کلت کمری هم همراهشان بود. اعلام کرد: وقتی ۳ گفتم نباید امان دهید. اگر یکی از ما تیر بخوریم، روحیه‌مان از بین می‌رود و تمامي‌مان شکست می‌خوریم.

    ۱۴ نفر بودیم. یکی با آرپی‌جی می‌خواست بزند، گفتیم: دیوانه اگر تو آرپی‌جی بزنی که خودمان می‌رویم روی هوا. یک درون خیلی بزرگی بود، خلیل تا درون را هل داد و اعلام کرد ۳، امانشان ندادیم. آنها از دست تیرخورده بودند آبکش شده بودند. ماشین حدود ۱۰۰۰ متر از زندان فاصله داشت، برای اینکه اگر هواپیما آمد به ماشین اصابت نکند.

    ماشین را آوردیم و دوباره رفتیم داخل زندان. یک ون سفید بود. داخل اتاق آنها هرچه پول، مدارک بود برداشتیم، گذاشتیم داخل یک کیسه و موبایل‌ها و بیسیم‌هایشان را هم برداشتیم رفتیم داخل ماشین. تماس گرفتیم با ارتش، شماره فرمانده را گرفتند و با آنها هماهنگ کردیم که برویم سمت‌شان، تا موافقت کردند سریعاً رفتیم داخل اتاق و به راه افتادیم.

    *اولین ایستگاه پلیس رسیدیم

    اولین ایستگاه پلیس رسیدیم. صورت‌هایمان را بسته بودیم. صدای ضبط را زیاد می‌کردیم و با بیسیم خاموش صحبت می‌کردیم. یک تکفیری داشت جارو می‌کرد. به او سلام کردیم و خدا را شکر آنجا را راحت رد کردیم. ۴-۵ هزار متر بعد ایستگاه دیگری بود، دومی به ما مشکوک شد و ماشین را خاموش کردیم. ریختند دور و برمان و پرسیدند اول صبحی کجا می‌روید؟ خلیل با ما صحبت کرده بود و گفته بود درون پلیس راه هیچ کس حق ندارد صحبت کند جز خودم. به آنها اعلام کرد بچه‌های جبهه‌النصره درون محاصره هستند و بیسیم زده‌اند از زندان نیرو بفرست، ما نیرو کم داریم. داریم می‌رویم آنها را از محاصره دربیاوریم. تا این حرف را زد سریع راه را باز کردند.

    این دو پلیس راه از بچه‌های جیش‌الحر بودند، ولي سومی از بچه‌های جبهه النصره بودند. اگر این را هم رد می‌کردیم خاکریز بعدی بچه‌های خودمان بودند. به سومی که رسیدیم، نایستادیم. گاز ماشین را گرفتیم و رفتیم. درون پیچ و واپیچ‌های پلیس راه یک لحظه نزدیک بود ماشین چپ کند، ولي توانستیم رد کنیم. تکفیری‌ها سریع نشستند پشت دوشکا و قناسه، زدند چرخ‌های ما را پنچر کردند. با همان لاستیک‌های پنچر خودمان را رساندیم به پلیس راه خودی. با بچه‌های مخابرات هماهنگ کرده بودیم به آنها اطلاع دهند، ولي نگفته بودند. ما پیاده شدیم و با ظاهری که داشتیم آنها فکر کردند انتحاری هستیم. ریختند سرمان. ابوربیع پیاده شد تا دستش را برد بالا بگوید الله اکبر او را با تیر زدند. تمامي‌مان از ماشین پریدیم پایین و لباس‌هایمان را درآوردیم. به اطراف‌مان تیر می‌زدند. خون همچنان از ابوربیع می‌رفت. حدود ۲۰ دقیقه به ما شلیک شد تا بالاخره بچه‌های مخابرات اطلاع دادند که داریم می‌آییم و خودی هستیم. اين‌وقت دیگر از سنگرها آمدند سمت ما، ابوربیع را بردند بیمارستان و ما را هم بردند مقر. فرماندهان جیش‌السوری، اسم‌مان را پرسیدند. هیچ کس داستان ما را باور نمی‌کرد. خدا را شکر ابوربیع هم زنده ماند و ما به دیدن او رفتیم. کل ماجرا را که نگاه می‌کنم واقعاً عنایت خدا بود و انگار آنها عقلشان زائل شده هست.

    *کل ۲۴ ساعت خوابم

    هنوز هم بعد از حدود ۶ ماه که  ۱۵ مرداد به خانه برگشته ام از لحاظ روحی حالم مساعد نیست. منی که درون روز ۴-۵ ساعت خوابیدن کفایتم می‌کرد، الان قرص‌هایی می‌خورم که کل ۲۴ ساعت خوابم. از نظر روحی اعصابم از بین رفته، نمی‌توانم یکجا چند دقیقه بنشینم. پلاتین‌های بدنم شکسته و اذیتم می‌کند. هنوز شبها با کابوس از خواب بیدار می‌شوم. دندان‌هایم شکسته، درون روند درمانم با کمبودهایی مواجه هستم، ولي همچنان پیگیرم.

    وقتی که آزاد شدم احساس می‌کردم دنیا را به من دادند. دلم می‌خواهد دوباره برگردم منطقه و به زیارت حرم حضرت زینب(س) بروم. یک بار اوایل حضورم درون منطقه پنهانی با لباس شخصی فرار کردیم از دست سید حکیم و رفتیم زینبیه برای زیارت. همان‌طور که برای خودمان می‌گشتیم سیدحکیم ما را شناخت. اعلام کرد: اینجا چه کار می‌کنید؟ نمی‌دانستیم چه بگوییم. اعلام کرد: یاالله سوار شوید. کلی نصحیتمان کرد که بدون هماهنگی من نروید. هر وقت بخواهید خودم شما را می‌آورم.

    *تنها آرزویم

    الان تنها آرزویم دیدن مقام معظم رهبری آیت‌الله خامنه‌ای و حاج قاسم سلیمانی هست که بسیار او را دوست دارم و درون مورد او شنیده‌ام. کسی نمی‌تواند ما را برای رفتن به جنگ مجبور کند و تنها عشق و اعتقاد ما هست ما را به رفتن جنگ وادار می‌کند. یکی از آرزوهای دیگرم این هست که زودتر بتوانم حالم را خوب کنم تا به جنگ برگردم.

     

    انتهای پیام/ب