زوارین




۲۵ام دی ۱۳۹۶ زوارین

آشنایی با محدث کبیرجعفربن حسن مومن قمی

تقریباً درون نیمه سده سوم از هجرت، درون شهر قم، که به عنوان حرم اهل بیت(ع) از شهرت بسزایی برخوردار بود، درون یکی از خاندان های رفیع شیعه، کودکی دیده به جهان گشود؛ کودکی که فقط خدا می دانست که درون آینده نه چندان دور درون سلسله یکی از پیام رسانان بزرگ و محدّثان بلندمرتبه، قرار خواهد گرفت.

سیمای تابنک محدّث 
تقریباً درون نیمه سده سوم از هجرت، درون شهر قم، که به عنوان حرم اهل بیت(ع) از شهرت بسزایی برخوردار بود، درون یکی از خاندان های رفیع شیعه، کودکی دیده به جهان گشود؛ کودکی که فقط خدا می دانست که درون آینده نه چندان دور درون سلسله یکی از پیام رسانان بزرگ و محدّثان بلندمرتبه، قرار خواهد گرفت. پدرش او را «جعفر» نامید و اتفاقاً این گزینش تفأّل خیری بود که این کودک درون آینده درون مسیر و راه و روش امام جعفر صادق(ع) گام نهد. کنیه اش، «ابومحمّد» و لقب معروف او «مؤمن» بود و چون درون قم زاده شد، به قمّی بودن هم اشتهار یافت.(۱) مّا اینکه این روایتگر برجسته شیعی، دقیقاً درون چه سالی به دنیا آمد، چندان درون سخن رجال شناسان شیعه و سنّی، روشن نیست؛ با این تمامي با تحقیق و بررسی درون احوال استادان و شاگردان و بعضی از خصوصیّات این بزرگوار، شاید بتوان به آنچه اشاره کردیم، اطمینان یافت. به هر حال او درون دوره غیبت صغرا و روزگار زندگی سفیران ویژه امام عصر(ع) زندگی می کرده هست. پدر این بزرگوار نیز معلوم نیست که آیا از راویان شیعی بوده و یا این که شخصیتی معمولی داشته هست؟ درون این زمینه، تاریخ گویا نیست. 
سرچشمه های دریافت
جعفر بن حسین مؤمن قمی یکی از نمونه های برجسته عالمان شیعی هست که متانت تمامی داشت که این موقعیّت شایسته را درون پرتو بهره مندی از سرچشمه های زلال معرفت، …

خبري پیشنهادی:

آشنایی با محدث کبیرجعفربن حسن مومن قمی
۲۵ام دی ۱۳۹۶ زوارین

کرسی ترویجی «رابطه ابعاد دینداری و سلامت روان»برگزار می شود

به همت انجمن روان شناسی اجتماعی ایران اولین کرسی ترویجی «رابطه ابعاد دینداری و سلامت روان» ۲ بهمن ماه برگزار می شود.

به گفته خبرگزاری مهر ، به همت انجمن روان شناسی اجتماعی ایران اولین کرسی ترویجی «رابطه ابعاد دینداری و سلامت روان» برگزار می شود.
این کرسی با ارائه سوسن علیزاده و با نقد زهره سادات نبوی برپا می شود.
 کرسی ترویجی «رابطه ابعاد دینداری و سلامت روان» با دبیری لیلا غیرتی همراه هست.
اولین کرسی ترویجی «رابطه ابعاد دینداری و سلامت روان» دوشنبه ۲ بهمن از ساعت ۱۰تا ۱۱:۳۰ درون محل سازمان مرکزی دانشگاه پیام نور، سالن وب سايت، برگزار می شود.

خبري پیشنهادی:

کرسی ترویجی «رابطه ابعاد دینداری و سلامت روان»برگزار می شود
۲۵ام دی ۱۳۹۶ زوارین

به گفته خبرگزاری فارس از اردبیل، پیکر پاک شهید الماس بیرامی دولت‌سرایی بنابراين از ۳۰ سال دوری از وطن به آغوش خانواده، همرزمان و مردم ولایی و شهیدپرور استان اردبیل بازگشت.

پیکر این شهید سرافراز انقلاب اسلامی ساعت ۱۱ صبح امروز وارد فرودگاه اردبیل شده و با استقبال گرم و عاشقانه خانواده، مردم و مسؤولان همراه شد.

به همین مناسبت مراسم شبی با شهدا با حضور پیکر پاک این شهید امروز درون مسجد امام حسین(ع) راه جیرال برگزار خواهد شد.

بنا به این گفته، با هماهنگی‌های انجام‌شده مراسم تشییع پیکر پاک این شهید بزرگوار از ساعت ۹:۳۰ دقیقه فردا با حضور مردم ولایی استان از مقابل مصلای حضرت امام(ره) اردبیل انجام خواهد شد.

لازم به ذکر هست درون همین راستا مراسم بزرگداشتی نیز از ساعت ۱۴ روز دوشنبه هفته جاری درون روستای دیولیق اردبیل برگزار می‌شود.

انتهای پیام/ج/

۲۵ام دی ۱۳۹۶ زوارین

حجت الاسلام والمسلمین دکتر جعفرطیاری قائم مقام ریاست دانشگاه ادیان و مذاهب درون جلسه شورای فرهنگی این دانشگاه بر ضرورت برگزاری هرچه باشکوه تر جشن های دهه فجر امسال تأکید کرد.
به گفته روابط عمومی دانشگاه ادیان و مذاهب، جلسه شورای فرهنگی این دانشگاه با حضور حجت الاسلام والمسلمین دکتر جعفرطیاری قائم مقام ریاست و معاون فرهنگی برگزار شد.
درون این جلسه که صبح روز یکشنبه ۲۴ دی ماه برگزار شد، اعضای شورای فرهنگی دانشگاه ادیان و مذاهب ظرفیت های موجود و نرم افزار های قابل اجرا درون این دانشگاه را درون آستانه ایام دهه فجر و سی و نهمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی بررسی کردند.
حجت الاسلام والمسلمین دکتر جعفرطیاری قائم مقام ریاست و معاون فرهنگی دانشجویی دانشگاه ادیان و مذاهب درون ابتدای این جلسه با اشاره به نزدیک شدن ایام دهه فجر و سی و نهمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی بر ضرورت برگزاری هرچه باشکوه تر جشن های امسال تأکید کرد.
دکتر جعفرطیاری با اشاره به اهمیت و جایگاه والای انقلاب اسلامی ایران و نقش تاریخ ساز اين درون عصر حاضر، این انقلاب را الگو و مایه دلگرمی و امید امت های مستضعف جهان خواند که با رهبری شجاعانه و عالمانه امام خمینی رحمت الله علیه به پیروزی رسید و هم اکنون نیز به رغم تمامي سنگ اندازی های استکبار جهانی و معاندان، مقتدرانه با هدایت رهبر فرزانه انقلاب، حضرت آیت الله العظمی خامنه ای مدظله العالی و تاییدات الهی به راه خود ادامه می دهد.
حجت الاسلام والمسلمین جعفرطیاری درون ادامه با اشاره به وقایع اخیر درون کشور، بر تکلیف سنگین مراکز حوزوی و دانشگاهی درون تبیین اهمیت حفظ انقلاب اسلامی و دفاع از ارزش های اين تأکید کرد و اظهار داشت: این مراکز باید با دسترس از تمام ظرفیت های خود درون نکوداشت سالگرد انقلاب اسلامی بکوشند.
معاون فرهنگی دانشگاه ادیان و مذاهب با تأکید بر لزوم پاسداشت یاد شهدا، جانبازان و سایر مبارزان انقلاب اسلامی اظهار داشت: نرم افزار های بزرگداشت سالگرد پیروزی انقلاب باید به نحوی باشد که مشارکت عموم مردم را هر چه بیشتر دربرگرفته و شورونشاط اجتماعی را به ویژه درون میان نسل سوم انقلاب فراهم سازد.
قائم مقام ریاست دانشگاه ادیان و مذاهب درون پایان اظهار داشت: نرم افزار هایی مانند تجلیل از خانواده های شهدا، جانبازان و مبارزان تاریخ انقلاب، درون قالب دیدار و محفل خاطره گویی، بزرگداشت سالروز ورود امام خمینی به کشور، زیارت حرم مطهر امام و تجدید میثاق با آرمان های انقلاب، شرکت درون راهپیمایی روز ۲۲ بهمن، برگزاری نشست های علمی با محوریت انقلاب اسلامی و برگزاری مسابقات فرهنگی، ورزشی و ادبی را ازجمله فعالیت هایی دانست که می توان با دسترس از مشارکت دانشجویان درون این دانشگاه به مناسبت سالگرد انقلاب اسلامی انجام داد.
درون ادامه این جلسه، اعضای شورای فرهنگی دانشگاه درباره چندوچون برگزاری نرم افزار های ویژه سالگرد انقلاب اسلامی و دهه فجر به تبادل نظر پرداختند.

۲۵ام دی ۱۳۹۶ زوارین

به گفته خبرگزاری فارس از اهواز، پیکرهای پاک و مطهر شهیدان «فرزاد سمالی» و «امرالله احمدی» از شهدای دوران دفاع مقدس شناسایی شدند.

این شهدا ازجمله ۱۴ شهید جديد تفحص شده‌ای هستند که درون روزهای گذشته شناسایی و بنابراين از انجام مراحل DNA از معراج شهدای تهران به اهواز منتقل شدند.

شهید فرزاد سمالی فرزند ولی درون روز نهم اردیبهشت ماه سال ۱۳۴۷ درون شهر ترکالکی گتوند به دنیا آمد.

این شهید درون دوران هشت سال دفاع مقدس پای به پای رزمندگان اسلام درون جبهه‌های حق علیه باطل حضور یافت و به نبرد با دشمنان پرداخت.

این دلیر مرد خوزستانی بنابراين از حضور درون جبهه‌ها درون تاریخ نهم اسفند ماه سال ۱۳۶۲ درون عملیات خیبر به شهادت رسید.

شهید فرزاد سمالی درون سن ۱۵ سالگی به فیض شهادت نائل آمد.

شهید امرالله احمدی فرزند موسی نیز درون سی‌ام فروردین ماه سال ۱۳۴۵ دیده به جهان گشود و درون دوران سخت جنگ تحمیلی درون جبهه‌های حق علیه باطل حضور یافت.

این دلیرمرد خوزستانی درون تاریخ هجدهم بهمن ماه سال ۱۳۶۱ درون عملیات والفجر مقدماتی به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

شهید امرالله احمدی درون سن ۱۶ سالگی درون منطقه عملیاتی شیب نیسان درون عراق به شهادت رسید و پیکر پاکش از اين زمان تاکنون بی‌نام و نشان بود.

به زودی جزئیات نرم افزار های استقبال و وداع و تشیبع پیکر مطهر این شهیدان به اطلاع مردم استان خوزستان می‌رسد.

انتهای پیام/خ/۲۳۴۶

۲۵ام دی ۱۳۹۶ زوارین

پژوهشی پیرامون مردم آزاری

آزار رسانی به خود و دیگران، یکی از رذایل اخلاقی و عامل مهم برهم زدن تعادل درون زندگی فردی و اجتماعی آحاد بشر هست. دهخدا آزار را ایذاء، اذیت و آزار دادن را، رنج و درد و الم دادن و آزردن و اذیت کردن معنی می­کند.[۱] درون قرآن کریم و احادیث اهل بیت علیهم السلام این رذیله اخلاقی مورد دقت قرار گرفته و به ریشه­یابی اين پرداخته شده هست.

مردم آزاری
آزار رسانی به خود و دیگران، یکی از رذایل اخلاقی و عامل مهم برهم زدن تعادل درون زندگی فردی و اجتماعی آحاد بشر هست.
دهخدا آزار را ایذاء، اذیت و آزار دادن را، رنج و درد و الم دادن و آزردن و اذیت کردن معنی می­کند.[۱]
درون قرآن کریم و احادیث اهل بیت علیهم السلام این رذیله اخلاقی مورد دقت قرار گرفته و به ریشه­یابی اين پرداخته شده هست.
آزار درون قرآن
مفهوم اذیت و آزار درون قرآن درون بیشتر موارد به معنای آزردن و رنجاندن و درون قالبهای مختلفی مثل عیب جویی و استهزا، تهمت و تجسس وارد شده هست. غیبت درآیات ۱۱ و ۱۲ سوره حجرات به مفهوم استهزاء و مسخره کردن نیز آمده هست:
«یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسَى أَنْ یکُونُوا خَیرًا مِنْهُمْ وَلَا نِسَاءٌ مِنْ نِسَاءٍ عَسَى أَنْ یکُنَّ خَیرًا مِنْهُنَّ وَلَا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُمْ وَلَا تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَابِ»
ای کسانی که ایمان آورده اید! نباید گروهی از مردان شما گروه دیگر را مسخره کنند، شاید آنها از اینها بهتر باشند؛ و نه زنانی زنان دیگر را، شاید آنان بهتر از اینان باشند؛ و یکدیگر را مورد طعن و عیب جویی قرار ندهید و با القاب زشت و ناپسند یکدیگر را یاد نکنید)
«یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کَثِیرًا مِنَ الظَّنِّ إِنَّ …

خبري پیشنهادی:

پژوهشی پیرامون مردم آزاری
۲۵ام دی ۱۳۹۶ زوارین

خبرگزاری فارس، زهرا بختیاری: تا کنون مدافعان حرم از سرزمین های مختلفی توانستند خود را به سوریه برسانند تا از اعتقاد و عشقی که سالها از اين دم زده بودند دفاع کنند. تمامي این زمان شهدا و مجروحان بسیاری تقدیم آستان مخدره حضرت حیدر(ع) شده اند که وارد زندگی هر کدام می شوی دنیایی دارند شنیدنی. اینکه درون این عصر آخر زمانی که هزاران هزار رنگ و تعلق دامنت را محکم می‌چسبد آنها چگونه بند از بند باز کردند و قدم درون راهی گذاشتند که معلوم نیست چه خواهد شد. شقی ترین مخلوقان خدا که فرزندان شیطانند آنقدر کینه درون دل دارند که اگر یکی از این جوانان به دستشان بیفتد این انگیزه را دارند که با دندانشان بدن اینها را تکه تکه کنند و درون این راه راسخ و معتقد هستند.

ولي با این حال مجاهدان راه خدا آگاهانه قدم درون این معرکه گذاشتند. آنچه درون ادامه این نوشتار خواهید خواند ماجرای خواندنی یک جوان افغانستانی هست که طی یک اتفاق عجیب به دست تکفیری ها اسیر شد و سرانجام منحصر به فردی بین تمامي مدافعان حرم پیدا کرد. علی جعفری ماجرای رفتن به سوریه و اتفاقاتی که آنجا برایش رخ داد را برایمان بازگو کرد اگر چه هنوز بیان اين وقایع بعد از زمان ها او را عذاب می‌دهد. سید علی ساکن قم هست و بسیاری از اعضای خانواده و اقوامش درون سوریه می‌جنگند ولي او دیگر نمی تواند به آنجا برود…

*هجرت از سرزمین مادری

۳۲ سال پیش پدرم سید میرزا جعفری و مادرم زهرا صفزی که هر دو اهل روستای شیعه نشین «سوف» افغانستان بودند به دلیل تهاجم طالبان و مشکلات دیگر تصمیم می‌گیرند به ایران مهاجرت کنند. اغلب مردم این روستا سادات بودند و ما نیز جزو سادات هستیم.

*مجبور شدم درس را رها کنم

سال ۷۲ درون ایران متولد شدم. به دلیل اینکه باید درون امر معاش خانواده کنار پدرم خدمت می‌کردم نتوانستم تحصیلاتم را ادامه دهم. حدود ۱۰ سالم بود که درون یک کارخانه کفش سازی مشغول کار شدم. شغل پدرم درون افغانستان کشاورزی بود و زمین های زیادی داشت. بعدها مجبور شد یک سالی به آنجا برگردد تا علاوه بر دیدن خانواده فکری هم به حال زمین هایش بکند. و من هم به همین علت مجبور شدم درس را رها کنم تا درون نبود پدر کمک حال خانواده شوم. ما چهار برادر و چهار خواهر بودیم که دو خواهرم فوت کردند.

*از خواب بیدار شدم و گفتم سید مصطفی از سوریه برای من بیشتر بگو

چسبیده بودم به کار و زندگی. شب ها مشغول کار بودم و شش صبح که می رسیدم خانه می‌خوابیدم تا بعد از ظهر. خدا رو شکر اوضاع زندگی مان بد نمی گذشت. تا اینکه زمزمه آغاز جنگ درون سوریه شنیده شد. سال ۹۲ یک روز صبح جديد رسیده بودم خانه و خواب بودم. با صدای پسرخاله ام بیدار شدم، داشت با پدرم درون مورد اوضاع آنجا صحبت می‌کرد. خودش یکبار اعزام شده بود و می‌اعلام کرد درگیری خیلی شدید هست و حضرت زینب(س) تنهاست. اگر نرویم بجنگیم تکفیری ها تمامي چیز را خراب می کنند و به حرم خانم هتک حرمت می‌شود.

وسط صحبت‌شان از خواب بیدار شدم و پرسیدم سید مصطفی از سوریه برای من بیشتر بگو. اعلام کرد: جنگ هست دیگر. از نظر امنیت بسیار خطرناک هست و دشمن درون حال پیشروی برای گرفتن کل خاک سوریه. پرسیدم می شود من هم بروم. اعلام کرد: چرا نمیشه؟ فردای همان روز همراهش رفتم اسم نویسی کردم. پدرم هم وقتی متوجه رفتنم شد مخالفتی نکرد و اعلام کرد: پسرم برو من سپردمت به حضرت زینب(س).

*من کارت اقامت داشتم

برای رفتن باید کارت اقامت می داشتیم که من داشتم. فرمی هم پر کردم از باب اینکه مریضی نداشته باشم و خودم را هم کامل معرفی کردم. بقیه مدارک را هم جور کردم. و به محل کارم اعلام کردم که ممکن هست دیگر نتوانم بیایم.

 

*خوابمان نیم ساعت سرپایی بود

هشت روز بعد ساعت ۷ صبح رفتم محله ۷۲ تن. ۱۰۹ نفر بودیم که فرستادنمان پادگانی درون تهران. ۱۷ روز آموزش سخت و فشرده دیدیم که بعدها درون جنگ بسیار کمکمان کرد. درون این آموزش ها تکنیک ها و آشنایی با سلاح بود و همچنین آشنایی با جنگ شهری که مثلا چگونه باید وارد یک خانه شد، می‌گفتند: یهو نروید چون ممکنه پشت درون بمب باشد و وقتی با لگد درون را باز می کنید بمب منفجر شود.

این تاکتیک ها کاربردی بود و خیلی هم به دردمان خورد. روزی ۵ ساعت حدودا می خوابیدیم. حتی وسط خواب بیدارمان می کردند که عادت کنیم. می گفتند آنجا منطقه جنگی هست و جای خواب نیست. همینجور هم بود. گاهی ۱۵ روز درون خط بودیم و بعد به عقب بر می‌گشتیم و خوابمان نیم ساعت سرپایی بود. زیرا هر لحظه ممکن بود بخوابیم تکفیری ها هجوم کنند.

*دارم می روم سوریه

روزی که تماس گرفتند و گفتند: برای اعزام بیایید یک ذره ترس اینکه فکر کنم ممکن هست شهید یا زخمی شوم نداشتم. خیلی خونسرد زنگ زدم به صاحب کارم گفتم: دیگر نمی‌توانم بیایم سرکار. پرسد: چرا؟ گفتم: دارم می روم سوریه، خیلی هم خوشحال بودم. صاحب کارم اعلام کرد: کجا می خوایی بروی؟ بمان همین جا شب ها کار کن روزها هم برو کنار خانواده ات. گفتم: نه من به شما از یک هفته قبل گفتم ممکن هست دیگر نیایم و حالا  تماس گرفتم فقط نيوز دهم.

*می‌گفتم ول کن بابا! جنگ چیه، برمی‌گردم خانه

آدم درون طول راه و حتی زمانی که درون آنجا حضور پیدا می‌کند، دچار وسوسه‌های شیطانی می‌شود و کم‌کم این افکار ذهن شما را احاطه می‌کند که اگر دستم قطع شود، چکار کنم؟ یا اگر اسیر شوم؟ اینها تمامي فکرهایی هست که شیطان به ذهن آدم می‌رساند و من هم آدم بودم و دچار این افکار می‌شدم، ولي ناگهان می‌گفتم هر اتفاقی که می‌خواهد بیفتد، سختی‌های کار دو دلم می‌کرد. وقتی که به ما تمرین می‌دادند بعد از نماز صبح دیگر نمی‌گذاشتند بخوابیم و باید تمرین می‌کردیم. یک‌ونیم ساعت می‌دویدیم، کلاغ‌پر می‌رفتیم و کلی تکنیک‌هایی که با اسلحه باید انجام می‌دادیم. من بسیار خسته می‌شدم، به‌ خصوص که پیش از اين تصادفی کرده بودم که درون بدنم پلاتین بود. درون این جور وقت‌ها می‌گفتم ول کن بابا! جنگ چیه، برمی‌گردم خانه. ولي باز پیش خودم می‌گفتم بعدها دستم خالی هست و زمانی که تمامي مقابل حضرت زینب(س) سربلند هستند، من چیزی ندارم.

*درون هر مرحله‌ای از اعزام هر وقت بخواهی می‌توانی برگردی

درون طول مسیر درون هر مرحله‌ای از راه و اعزام حتی وقتی که بعد از تمامي آموزش‌ها به سوریه بروی، هر جایی احساس کنی دلت می‌خواهد برگردی، زوری بالای سرت نیست و تنها به تصمیم خودت بستگی دارد. برایت نامه‌ای می‌زنند که می‌توانی برگردی.

بنابراین تصمیم گرفتم یک‌بار زیارت کنم و بروم ببینم جنگ چطوری هست. به‌ هر حال درون این ۱۷ روز با تمامي افکار و سختی‌ها تصمیم نهایی خودم را گرفتم. من تا پیش از اين ساعت ۶ صبح را ندیده بودم، درون واقع ۵ صبح به خانه می‌آمدم، می‌خوابیدم تا بعدازظهر. ولي حالا خبری از این حرف‌ها نبود. بین تمامي بچه‌هایی که می‌آمدند، تنها دو ـ سه نفر برگشتند، اين‌هم نه به خاطر ترس، به این دلیل که سنشان زیاد بود و نمی‌توانستند بجنگند. ساعت ۵-۴ بعدازظهر هواپیما حرکت کرد و بعد از دو ساعت رسیدیم. هوا تاریک بود، از فرودگاه چیزی باقی نمانده بود، هیچ آبادی به چشم نمی‌خورد. با خودم گفتم اینها که با خانه‌ها این کار را کردند، با آدمیزاد که جای خود دارد.

حس و حال عجیبی داشتم. تا چشم کار می‌کرد تمام منطقه جنگ زده و خراب بود و وضع بدی داشت. جديد آنجا فهمیدیم واقعا آمدیم جنگ. هیچکداممان تا به حال جنگ را ندیده بودیم و این ترس درون وجود مان افتاد. همانجا اسلحه دستمان دادند و فرستادند منطقه.


نمایی از اتاق سید علی

 

*بسیار ترسیده بودم/به خودم گفتم اینجا هیچ چیز شوخی نیست!

حدود یک ساعت بعد ما را درون گردان‌های مختلف تقسیم کردند. هر گردان ۱۵ نفر سوا می‌کرد، من برای هجوم و پیشروی رفتم، خودم گزينش کردم که بروم. وقتی رفتیم خط مقدم، واقعاً صحنه سختی دیدم. باید ۲ هزار متری از یک بیابان رد می‌شدیم و خود را به یک خانه می‌رساندیم، درون حالی‌که از روبرو تک‌تیرانداز دشمن بچه ها را می‌زد. درون مسیر یک جایی ما را زیر آتش گرفتند، به حدی که سرمان را هم نمی‌توانستیم بلند کنیم. خیلی روز سختی بود.  و می‌گفتم الآن هست که یکی از این تیرها به من اصابت کند. بچه‌ها از عقبه آتش ریختند و ما توانستیم از این معرکه نجات پیدا کنیم.

وقتی به خانه‌ای که مقرمان بود رسیدیم، سربازان عراقی آنجا بودند. فرمانده ما به نام سید مقداد که از قدیمی‌ها بود، به عراقی‌ها اعلام کرد: دیوار این خانه را نکنید، ممکن هست از همین جا تیر بخوریم، ولي او گوش نکرد و همچنان شروع کرد به کندن، درون همین حین تیری به پای عراقی خورد، آنجا بود که برای اولین بار خون دیدم و کسی که زخمی می‌شود. به خودم گفتم اینجا هیچ چیز شوخی نیست!

تا صبح می‌ترسیدم و فکر می‌کردم الآن هست که بریزند داخل. دشمن الله‌اکبر گویان، نارنجک می‌انداخت و جلو می‌آمد. ما حدوداً ۱۵ نفر بودیم. سید مقداد می‌اعلام کرد نترسید! تمامي صداهایی که می‌شنوید صدای تعدادی بچه‌هست. تا فردا صبح آنجا ماندیم و قرار شد پیشروی کنیم.

*درون فکر این بودم که اگر مرا بگیرند، سرم را می‌برند

ابوحیدر فرمانده‌ای که عقب تر بود به ما اعلام کرد؛ شما برگردید برای استراحت، سربازان سوری می‌آیند جایگزین شما می‌شوند. وقتی برگشتیم یواش‌یواش ترس از چشمم افتاد و اتفاقات برایم عادی شد. ۲۴ ساعت درون مقر ماندیم و دوباره برگشتیم همان‌جا و ۷ روز ماندیم. دیگر برایمان لذت‌بخش شده بود. با هم می‌گفتیم و می‌خندیدیم، می‌جنگیدیم و تمامي اینها را با خونسردی انجام می‌دادیم. برخلاف سری اول که تا صبح دست‌هایم می‌لرزید از ترس، چون چند فیلم هم از تکفیری‌ها دیده بودم و تمامي‌اش درون فکر این بودم که اگر مرا بگیرند، سرم را می‌برند.

*وارد بهداری شدم

وقتی برگشتیم اسامی را خواندند و مجدداً مکانی که باید درون اين خدمت می‌کردیم عوض شد. من افتادم درون واحد بهداری و باید مجروحان را از خط به عقب می‌آوردم. بعد از درگیری‌ها مثلاً به ما بیسیم می‌زدند که فلان نقطه مجروح داریم بروید بیاورید. ما ۵۰۰ متر از خط اصلی فاصله داشتیم. مجروحان را پانسمان می‌کردیم و سپس می‌فرستادیم زینبیه، بیمارستان.

*اصلاً فکرش را نمی‌کردم این چیزها را تحمل کنم

۴۵ روز ماندم. حالا دیگر از اين جمع ۱۵ نفره خیلی‌ها شهید شده بودند و خیلی‌ها مجروح شدند. یکی دو دستش قطع بود، یکی دیگر پایش را از دست داده بود. اصلاً فکرش را نمی‌کردم این چیزها را تحمل کنم. یک بار دم صبح بود، ساعت ۵ صبح. دایی‌ام هم با من بود که بعدها به شهادت رسید. بعد از نیم ساعت خط را به گروهی دیگر تحویل دادیم. مدتی بعد یک خمپاره ۱۲۰ خورد وسط بچه‌ها که یکجا جمع شده بودند، حیدر، محمد، سید ناظر، سید رضا داییم، تمامي باهم بودند. محمد سرش نبود، حیدر پاهایش پریده بود و هر دو همان‌جا تمام کرده بودند. اولین بارم بود که شهید می‌دیدم. یکی از بچه‌ها با دیدن حیدر از ترس زبانش بند آمد. ۶-۵ روز نمی‌توانست صحبت کند. ولي من چون خون دیده بودم برایم عادی‌تر بود. خیلی ناراحت بودم. حیدر هم‌اتاقی‌ام بود و چند روز باهم اخت شده بودیم. حیدر و محمد هیچ کسی را نداشتند. خانواده‌هایشان تمامي درون افغانستان بودند و خودشان درون ایران درون یک اتاق مجردی زندگی می‌کردند، باهم فامیل هم بودند. همان موقع بود که احساسی به من دست داد که خوش‌به‌حالشان، آنها رفتند. تلخی برای من این بود آنها به عشق حضرت زینب(س) آمدند، ولي حتی یک بار وقت نشد حرمش را زیارت کنند.

اين زمان زینبیه خیلی خطرناک بود و چه می‌شد عده‌ای این توفیق را پیدا می‌کردند حرم را زیارت کنند. بعضی گروه‌ها خط را نگه نمی‌داشتند و حتی شب ول می‌کردند می‌رفتند، ولي بچه‌هایی مثل حیدر و محمد، جانانه می‌جنگیدند. آنها را درون کیسه‌های مخصوص گذاشتیم، پلاکشان را زدیم، نامشان را نوشتیم و به عقب فرستادیم.

*دیگر خبری از اين هیجان‌ها نبود

بعضی از بچه‌ها زندگی‌های سختی داشتند و از خانواده‌هایشان دور بودند. محمد می‌اعلام کرد قدر پدر و مادرت را بدان. ما درون شهر غربت بودیم و تمامي کارهایمان را خودمان باید انجام دهیم. یا کار می‌کنیم یا درون این اتاق زندگی می‌کنیم. هر دویشان هم سری اول به شهادت رسیدند. شهادت آنها برایمان گران تمام شده بود. حدوداً بعد از ۶۰ روز برگشتیم به خانه‌مان. کل فاطمیون اين زمان ۱۶۰ نفر بودند و با تعدادی که اکنون سوریه هستند، ابداً قابل مقایسه نیست. من ۵ بار اعزام شدم و بار پنجم اسیر شدم. می‌توانم بگویم دفعه اول هیجاناتی داشتم که مرا به جنگ می‌کشاند، ولي دفعه‌های بعد دیگر خبری از اين هیجان‌ها نبود و آگاه‌تر قدم درون این راه گذاشتم.


تصویری از اسارت

 

*چرا به سوریه رفتم؟

خیلی‌ها فکر می‌کنند مدافعان حرم به دلیل تسهیلاتی به سوریه می‌روند. من زمانی که درون ایران مشغول کار بودم، حقوق متعارفی داشتم و کارم اگرچه سختی‌های خودش را داشت، ولي خوب بود. درون کنار خانواده بدون هیچ خطری زندگی می‌کردم و حتی خانواده ما مشکل اقامت هم درون ایران نداشت. ترس این را هم که ممکن هست دست‌ و پایم قطع شود، نداشتم. بنابراین من نیاز به این پول ندارم و نه نیازی داشتم بروم مثلاً کارت اقامت بگیرم، ولي غریبی حضرت زینب(س) ما را به جنگ کشاند. هر ۴۵ روز که درون سوریه می‌ماندم حدوداً یک سوم حقوقم را به‌ عنوان حق مأموریت دریافت می‌کردم. فرمانده و رزمنده عادی هم فرقی با هم نداشت. الآن برادر خودم ۸ بچه دارد ولي درون سوریه هست. جديد برادر من مجروح هم شده هست. تا زمانی که درون سوریه باشی این حقوق را دریافت می‌کنی، ولي وقتی که برگردی ایران، حقوقت قطع می‌شود و این درون حالی هست که دیگر کار قبلت را هم از دست داده‌ای.

*تصوراتم کاملاً با واقعیت فرق می‌کرد

وقتی برای اولین بار به سوریه رفتم، تصوراتم کاملاً با واقعیت فرق می‌کرد. زمین تا آسمان، احساسم، آب‌وهوا، تمامي چیز. ولي جنگ آدم را شجاع و دلاور می‌کند. من از جنگ ایران و عراق چیزهایی شنیده بودم، ولي هیچ تصوری نداشتم. خیلی از دوستانم هستند که پدرانشان جانباز اعصاب و روان هستند و من آنها را از نزدیک دیده بودم.

*اصلاً فکر نمی‌کردم حرم امام حسین(ع) را ببینم

پنجمین بار بود که اعزام شده بودم، سری چهارم که مرخصی آمدم، نزدیک اربعین بود، رفتم کربلا. فکر نمی‌کردم بتوانم از مرز عراق رد شوم، ولي به‌راحتی این کار را انجام دادم. اصلاً فکر نمی‌کردم بتوانم از مرز رد شوم و بروم حرم امام حسین(ع) را ببینم. ۹ روزی آنجا ماندم، قشنگ زیارت‌هایم را کردم. درون حرم امام حسین(ع) یک چفیه داشتم که اين را از کمرم باز کردم و انداختم روی حرم حضرت. دستم راحت به ضریح رسید. برای خیلی‌ها سخت بود، ولي برای من تمامي جا به آسانی این اتفاق افتاد. از مرز عراق تا خود کربلا پیاده رفتیم. ماشین هم بود ولي ما تصمیم گرفتیم پیاده برویم.

* با آنکه آموزش دیده بودیم ولي بازهم تمرین می‌کردیم

وقتی برگشتم، دو روز خانه بودم که روز سه‌شنبه اعزام شدم. مادرم صبح مرا بیدار کرد، ساعت ۴ صبح، قرآن گرفت و مرا راهی کرد. درون مقر بودیم که گفتند فعلاً پرواز نداریم. دو روزی درون مقر ماندیم تا اینکه بعد از دو روز هواپیما حرکت کرد و دو ساعت بعد دمشق بودیم. ما را به «کفرین» بردند. سال ۹۳ بود و این مقر درون خود زینبیه واقع شده بود. بچه‌ها شهر «ملیه» را پاک‌سازی کرده بودند و ما قرار شد برویم سمت سمت «شیخ مسکین». ۳-۲ روز درون کفرین ماندیم، خودمان را تجهیز کردیم دو روز ما را به یک مقر دیگر بردند و مجدداً برمان گرداندند همینجا. صبح‌ها ورزش می‌کردیم، تمرین می‌کردیم چون گفته بودند چند روز دیگر حمله داریم. بعد از ۳-۲ روز ما را به «درعا» آوردند، یک دانشگاهی بود که قبلاً دانشجوها آنجا درس می‌خواندند. جای بزرگی بود. یک مقر برای سربازان سوری بود و یک مقر هم برای فاطمیون. فرماندهان اطلاعات عملیات ایران هم آنجا بودند. با آنکه آموزش دیده بودیم ولي بازهم تمرین می‌کردیم.

*با تعجب پرسیدم مگر زن هم می‌جنگد؟

یک روز سیدحکیم آمد اعلام کرد؛ گردان کوثر ۱ و ۲ آماده باشد، می‌خواهیم برای حمله برویم. اتوبوس‌ها آمدند تا بچه‌ها تجهیز شدند. یکی از رزمنده‌ها که سن زیادی هم داشت یک پلاستیک خاک کربلا دستش گرفته بود و هرکسی که سوار می‌شد مقداری از اين خاک را روی سرش می‌ریخت تا تبرک شود. درون اتوبوس یک سینه‌زنی هم کردیم، یک نفر هم برایمان مداحی کرد. روز قبل از رفتن من برادرم به خط رفته بود و اعلام کرد هر وقت که آمدی بیا و به من هم سر بزن. برادرم درون گردان بچه‌های قناسه بود. یک و نیم ساعت تا منطقه شیخ مسکین راه بود، منطقه بزرگی که پر از زن و بچه بود و ولي جیش‌السوری هم آنجا حضور داشتند.

به یکی از بچه‌ها که همراهمان بود و از قدیمی‌های آنجا بود به نام ابراهیم، گفتم چرا زن و بچه‌ها را از اینجا بیرون نمی‌کنند؟ خیلی جای خطرناکی هست و با دشمن حدوداً ۳ هزار متر بیشتر فاصله نبود. خمپاره به‌راحتی می‌رسید. ابراهیم اعلام کرد آنها خودشان نمی‌خواهند بروند، می‌خواهند کنار همسرانشان بجنگند و مقاومت کنند. با تعجب پرسیدم مگر زن هم می‌جنگد؟ خب، ندیده بودم. اعلام کرد: بله، آنها هم اسلحه دست می‌گیرند. داخل شیخ مسکین یک پادگان بسیار بزرگی بود، وقتی رسیدیم سید حکیم بچه‌ها را پیاده کرد و اعلام کرد کمی استراحت کنید که ساعت یک باید برویم خط را تحویل بگیریم.

*آمدم دیدم هیچ‌کس درون مقر نیست

من قبل از اینکه درون کنار بچه‌ها استراحت کنم، یک سر به آشپزخانه زدم، سید حیدر که مرد سن و سال داری بود درون حال پخت غذا بود. او را می‌شناختم و کمی با هم احوالپرسی کردیم. همان‌جا ناهارم را خوردم و بعد از نیم ساعت آمدم دیدم هیچ‌کس درون مقر نیست. تمامي رفته بودند منطقه و من جا مانده بودم. همان وقت سید حکیم با یک ماشین دیگر آمد، از من پرسید سیدعلی اینجا چکار می‌کنی؟ گفتم جا مانده‌ام. بعد از چند دقیقه متوجه شدیم حدود ۱۵ نفر درون این دقایق رفته بودند به دوستانشان سر بزنند که جا مانده بودند. خود سیدحکیم ما را برد منطقه. درون راه بودیم که یکی از بچه‌ها بیسیم زد به سید حکیم که هرچه زودتر نیروهایت را بفرست که دشمن بچه‌ها را دور زده و آنها الآن درون محاصره هستند.

بچه‌های ما شانسی که آورده بودند تمامي‌شان تخس بودند و توانسته بودند خودشان را به هر زحمتی که بود به عقب بکشانند، هرچند زخمی هم داده بودند.

*عقب ماشین پر از خون بود

قبل از رفتن خط، باید به بهداری می‌رفتیم و مشخصاتمان را می‌دادیم که اگر اتفاقی افتاد هویتمان مشخص شود. من هم این کار را کرده بودم، ولي پلاکم درون مقر جا مانده بود. یک ماشین آمد، برای بچه‌های تک‌تیرانداز بود، عقب ماشین پر از خون بود. یک لحظه دلم شور افتاد، با خودم گفتم نکند برادرم زخمی شده باشد. خودم را به بی‌خیالی زدم و رفتم به منطقه، با بچه‌ها کمی مشغول صحبت شدیم که یکی از بچه‌ها اعلام کرد ۱۱ نفر از بچه‌های تک‌تیرانداز درون یک خانه بر اثر اصابت خمپاره زخمی شدند. هیچ‌کدامشان سالم نیستند.

سلیمان فرمانده بچه‌های قناسه آمد، از سلیمان پرسیدم چه کسانی زخمی شده‌اند؟ اسم‌ها را اعلام کرد و اعلام کرد نوراحمد هم کمی زخمی شده، خواهش کردم به عقب بروم و برادرم را ببینم، ولي سید سلیمان اعلام کرد تو باید از سید حکیم اجازه بگیری. وقتی سیدحکیم آمد به بچه‌ها سر بزند از او خواهش کردم اجازه بدهد بروم به برادرم سر بزنم. سیدحکیم اعلام کرد چیزی نیست من او را دیدم، ۴ ترکش خورده و مشکل جدی ندارد. من قبول کردم و رفتم سمت راست خط، ولي دلم همچنان شور می‌زد. چند دقیقه بعد یک آر‌پی‌جی بالا سر دو تا از بچه‌ها اصابت کرد که آنها گیج شده بودند و بردنشان عقب. من حدود ۱۰۰ متری با آنها فاصله داشتم. خیلی راحت تکفیری‌ها را از پشت خاکریز می‌دیدم. حدود ۱۰۰۰ متر فاصله‌مان بود. تا قبل از اين اصلاً تکفیری‌ها را از نزدیک ندیده بود، فقط جنازه دیده بودم.

 

*اسیر شدم!

تا آنها را می‌دیدم شلیک می‌کردم. ۴ نفر مانده بودیم، بقیه درون جاهای دیگر پخش بودند، درگیری به‌شدت زیاد شده بود و ساعت حدوداً ۶ غروب بود. ما ۴ نفر بیسیم نداشتیم، یکی پیکا می‌زد، یکی آر‌پی‌جی می‌زد، دو نفرمان هم کلاش داشتیم. من کمی جلوتر رفتم. تکفیری‌ها را از دور دیدم، ولي لباس‌هایشان شبیه لباس‌های سربازان سوری بود و فکر می‌کردم از بچه‌های خودمان هستند. آنها از زمانی که من به سمتشان راه افتاده بودم، با دوربین دید درون شب مرا دیده بودند. دو گودال بود که قبلاً دست ما بود، ولي من نمی‌دانستم که تکفیری‌ها اين را از ما بنابراين گرفته‌اند. تعدادی از آنها درون گودال‌ها قایم شده بودند، تعدادی دیگر هم با لباس‌هایی شبیه ما ایستاده بودند. همین که وارد جمع‌شان شدم، یکی با اسلحه محکم به سرم کوبید، افتادم. آنها تمامي عربی صحبت می‌کردند و من فکر می‌کردم از بچه‌های حزب‌الله هستند. همین که اسلحه را بر سرم کوبیدند، افتادم و یکی دیگر همان موقع چاقویی درآورد، فریاد می‌زد: جیش‌السوری!، فکر می‌کردم آنها از بچه‌های جیش‌السوری هستند که اشتباهی من را دستگیر کردند. با صدای بلند می‌‌گفتم لبیک یا زینب(س)، انا فاطمیون. یکی‌شان پرسید فاطمی!؟ آنجا بود که کاملاً مطمئن شدند، من فاطمیون هستم. یکی چاقو درآورد که سرم را ببرد، فرمانده‌شان فریاد زد نه! نه! این اسیر را من گرفتم و حق ندارید دست به او بزنید، مال خودم هست. به من دستبند زدند و روی زمین افتاده بودم و پای یکی از آنها روی سرم بود. یکی آمد با پیراهن و شلوار افغانی، هیکلی و سیاه، صورتش را با دستمالی بسته بود. درون حالی که به شدت می لرزیدم توی دلم گفتم: خدایا! من اسیر شدم…

ادامه دارد…

انتهای پیام/ب

۲۴ام دی ۱۳۹۶ زوارین

رمزهای موفقیت از نگاه امیرالمومنین علی علیه السلام

داشتن هدف درون زندگی از لوازم اصلی حیات سعادتمندانه و معنادار هست . انسان زمانی امنیت خاطر و آرامش دارد که افق روشنی برای آینده خود ترسیم کند و با انگیزه و رضایت درونی برای رسیدن به آنچه درون اين افق مد نظر دارد، تلاش کند .

داشتن هدف درون زندگی از لوازم اصلی حیات سعادتمندانه و معنادار هست . انسان زمانی امنیت خاطر و آرامش دارد که افق روشنی برای آینده خود ترسیم کند و با انگیزه و رضایت درونی برای رسیدن به آنچه درون اين افق مد نظر دارد، تلاش کند .
داشتن هدف
داشتن هدف درون زندگی از لوازم اصلی حیات سعادتمندانه و معنادار هست . انسان زمانی امنیت خاطر و آرامش دارد که افق روشنی برای آینده خود ترسیم کند و با انگیزه و رضایت درونی برای رسیدن به آنچه درون اين افق مد نظر دارد، تلاش کند . بدترین الت برای آدمی، زمانی هست که احساس سرگردانی کند و بلاتکلیف بماند .
هم چنان که تمامي مخلوقات از بزرگترین آنها گرفته تا کوچکترین موجودات، بر پایه هدفی خلق شده اند، انسان هم – که اعجوبه خلقت هست – درون این چرخه هستی بدون هدف نیست . به فرمایش امام علی علیه السلام: «فما خلق امرؤ عبثا; کسی بدون هدف [و بیهوده آفریده نشده هست .»
انسانی که بدون هدف خلق نشده، کارها و اعمالش باید بر پایه هدفی صورت بگیرد . درون این عمر کوتاه زندگی، رسیدن به تمامي اهداف و آرزوها ممکن نیست، بنابراین باید هدفی را که ارزشمندتر هست گزينش نمود . اگر اهداف متفاوت و متعدد دنبال شود نتیجه ای جز شکست و ناکامی نخواهد داشت: «من اوما الی متفاوت خذلته الحیل; کسی که به کارهای مختلف بپردازد، نقشه ها [و پیش بینیهایش] به جایی نمی رسد .» و اگر بجایی هم رسید مسائل مهمتر را ضایع خواهد کرد، چنان که علی علیه …

خبري پیشنهادی:

رمزهای موفقیت از نگاه امیرالمومنین علی علیه السلام
۲۴ام دی ۱۳۹۶ زوارین

به گفته گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، جانباز شهید محمد قبادی، بنابراين از سی و پنج سال تحمل درد و رنج ناشی از مجروحیت، به شهادت رسید.

سردار شهید حاج محمد قبادی درعملیات والفجر یک درون سن نوزده سالگی وبر اثر انفجارمین، قطع نخاع شد و باقی عمر با عزتِ خود را روی ویلچر گذراند.
این شهید درون دوران جانبازی با وجود محدودیت‌های جسمانی، شخصیتی فعال و اجتماعی داشت و با راه‌اندازی شبکه‌های اجتماعی و گروه‌ها و کمپین‌های ویژه جانبازان و ایثارگران دفاع مقدس، پیگیر مسائل و مشکلات این قشر از جامعه بود.
وی از سال گذشته، با بیماری سرطان رو به رو شد و بنابراين از تحمل رنج بیماری و جانبازی، عصر جمعه ۲۲ دی‌ماه درون بیمارستان تریتا، به شهادت رسید.
گفتنی هست؛ شهید محمد قبادی درون سال ۴۱ درون تهران متولد شد و تحصیلات خود را تا کارشناسی حقوق ادامه داد. وی بنابراين از مجروحیت و جانبازی ۷۰ درصد، درون آسایشگاه ثارالله بستری شد.

حجت الاسلام پناهیان که درون دوران سخت بیماری این جانباز عزیز خود درون همان بیمارستان بستری بود به ملاقات او رفته و یادداشتی از این دیدار منتشر کرد:

 

بسم الله الرحمن الرحیم

بیماری‌های جسمی تا حدی تیمار شد و از بیمارستان نتایجی حاصل شد ولی با بیماری‌های فراوان روحی چه کنیم که درون درمانگاه رمضان تیمار نشد و باقی ماند؟ اطباء روح می‌گویند اگر یک بیماری درون رمضان اصلاح نشود، بنابراين از اين ممکن هست آثارش به صورت بدخیم ظاهر شود.

قبل از خروج از بیمارستان، گذشته و آیندۀ مرا اسکن کردند و مبهوتِ از دست‌رفته‌ها و مقهور دست‌نیافتنی‌ها شدم. درون اتاق مجاور، جانباز قطع نخاعی از آشنایان دوران نوجوانی بستری بود که درون حال شیمی درمانی بود و مرا به گذشته برد. به زیارتش رفتم؛ چقدر درون برابر لبخندهایش و رضایتمندی‌اش از زندگی سی ساله بر روی ویلچر، کوچک و حقیر بودم، و چقدر مقاومتش درون چشمانم عظمت داشت. چهره‌اش دیگر هیچ شباهتی با دوران نوجوانی نداشت، دوست ندارم چهرۀ هیچ جانبازی را پیر ببینم. برای من او هنوز همان نوجوان باحیا و بی‌ادعایی بود که بود، و چقدر راحت از خودش گذشت ولی چقدر سرمایه‌دار شده بود. گذشته‌های از دست رفته‌ام را به یاد آوردم و خاطرات همۀ شهیدان و جانبازانی را که درون همین بیمارستان چند صباحی با آنها همنشین بودم برایم جديد شد. آدم چقدر درون پایان ماه رمضان جديد دلش برای خوب بودن تنگ می‌شود.

نالۀ دو نوجوان که بر بالین مادرشان اشک می‌ریختند و از اتاق روبرو به گوش می‌رسید مرا به آینده برد. پزشکان دیگر نمی‌توانستند کاری برای مادرشان انجام دهند. آینده‌ای که بی‌تردید همۀ ما به نوعی با اين مواجهیم و به اين بی‌توجهیم. (قَدْ تَناوَلَ الاَقْرِبآءُ اَطْرافَ جنازَتی …) یقیناً درون اين زمان، بیش از هر وقت دیگری دلمان برای تمام رمضان‌های از دست رفته تنگ خواهد شد.

ما از اين گذشته و دیونی که خوبان به گردن ما دارند نمی‌توانیم رها بشویم و به این آینده که معلوم نیست دور باشد به سرعت نزدیک می‌شویم. این معمّا ظاهراً هیچ‌گاه حل نمی‌شود که چرا حرکت بی‌رحمانه و مقتدرانۀ زمان را که از روی ما عبور می‌کند متوجه نمی‌شویم. ما همانطور که حرکت زمین را متوجه نمی‌شویم، عبور زمان را هم درک نمی‌کنیم. معلوم نیست چرا ما این توهّم را داریم که تمامي چیز ثابت هست. ما تنها بنابراين از مرگ، صدای غرش مهیب حرکت زمین و زمان را احساس خواهیم کرد و تنها بنابراين از خروج از این جهان عظمت کائنات را درخواهیم یافت؛ اگر دریابیم.

هم‌اکنون راه نجات از رنج تمام آسیب‌هایی که به خودمان زده‌ایم، پناه بردن به همین خدایی هست که درون لحظات آخر ماه مبارک رمضان درون مهربان‌ترین حالت خود قرار دارد. از همۀ دوستانی که برای شفای برادر کوچک خود دعا فرموده‌اند تشکر می‌کنم و برای این لحظات پایانی التماس دعای بیشتر دارم و دعاگوی همۀ دوستان هستم.

خدایا ما را ببخش که خاطرات خوبی را درون این ماه مبارک خلق نکردیم. تنها دست‌مایۀ ما از این ماه رمضان تهی‌دستی ماست و اینکه از خود راضی نیستیم. ای خدایی که ازخودراضی بودن را دوست نداری، از ما بی‌دلیل راضی باش و از فضلت به ما ببخش و ما را درون آغوش رحمت خود بگیر و رها نکن.

علیرضا پناهیان
سی اُم ماه مبارک رمضان
۹۶


شهید قبادی درون جمع هم هیئتی‌ها

 

انتهای پیام/ب

۲۴ام دی ۱۳۹۶ زوارین

آیت الله سید محسن خرازی

آیت اللّه خرازی یکی از بنیان گذاران موسسه «درون راه حق» هست که بنا نهادن اين، کمک شایانی به نشر فرهنگ و معارف دینی درون ایران و خارج از کشور نمود. هدف از بنای این مؤسسه، به دست ایشان و برخی دیگر از بزرگان حوزه، پیش گیری از تبلیغ ضد دینی مبشران مسیحی بود.

زندگی نامه:
آیت اللّه سید محسن میر محمد علی، مشهور به خرازی درون سال ۱۳۱۶ ه. ش برابر با ۱۳۵۷ ه.ق درون تهران، دیده به جهان گشود. پدرش، سید مهدی خرازی; جدش، آقا میر محمد علی از اهالی سده (خمینی شهر) اصفهان بودند که به تهران مهاجرت کرده و به تجارت مشغول بود. سید محسن تحصیلات ابتدایی را درون مجتمع فرهنگی برهان تهران گذراند. سپس علوم دینی را از محضر عارف عالم، حاج شیخ حسین زاهد فرا گرفت. وی بنابراين از درگذشت اين عالم جلیل القدر، مدّتی درون بازار تهران نزد عمو و پدرش به کار پرداخت، ولی علاقه فراوان به فراگیری علوم اسلامی سبب شد کار درون بازار را رها کند و درون مجلس درس آیت اللّه شیخ احمد مجتهدی حاضر شود. او بخش زیادی از ادبیات را درون محضر ایشان فراگرفت. اين گاه درون سال ۱۳۳۶ ه.ش، برای تکمیل دروس حوزوی و به سفارش آیت اللّه سید ابوالحسن رفیعی قزوینی، رهسپار قم شد. درون آنجا، ادبیات را از محضر رحمت اللّه فشارکی و شیخ مصطفی اعتمادی آموخت. آیت الله خرازی دوره سطح را نیز از حضرات آیات: محمدتقی ستوده، میرزا علی مشکینی، شیخ محمد شاه آبادی و سید محمدباقر سلطانی طباطبایی فراگرفت و درون فلسفه و کلام از محضر آیت اللّه شیخ محمد شاه آبادی بهره برد. وی خارج فقه و اصول را نزد آیات عظام: سید محمد محقق داماد، سید حسن فرید اراکی، سید محمد رضا گلپایگانی و شیخ محمد علی اراکی آموخت و بنابراين از تلاش و کوشش فراوان، به مرتبه …

خبري پیشنهادی:

آیت الله سید محسن خرازی