پاسداشت سی و نهمین بهار انقلاب اسلامی ایران/۶ ماجرای جالب ممیزی دیوان «حافظ»




۹ام بهمن ۱۳۹۶ زوارین

به گفته گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، آیت‌الله فلسفی از علمای بزرگی بود که درون سال ۱۲۷۸ درون تهران متولد شد. وی با شروع نهضت امام خمینی به انقلابیون پیوست و پیش از اين نیز درون منبرهای خود علیه رژیم پهلوی سخنرانی‌هایی ایراد کرد.

تا جایی که درون سال ۱۳۱۶ شمسی به دنبال اشاره به حادثه مسجد گوهرشاد ممنوع‌المنبر و از پوشیدن لباس روحانیت محروم شد که بنابراين‌ از ۳ سال از ممنوعیت خارج شد.

باردیگر درون مجلس ترحیم مرحوم آیت‌الله چهل ستونی وی درون حمایت از امام خمینی (ره) به سخنرانی پرداخت که درون همین رابطه رئیس وقت ساواک او را احضار کرد.

بخش دوم این خاطرات را از زبان آیت‌الله خواهید خواند:

تشکیل جلسه تدریس فن خطابه

بنابراين از اینکه منبرم به کلی ممنوع شد و به‌ اصطلاح «خانه‌نشین» شدم، بعضی اوقات افراد مختلف ـ و بیشتر، آقایان اهل علم ـ برای دیدنم به منزل می‌آمدند. آمد و رفت‌ها زیاد بود. درون میان واردین ساواکی هم فراوان بود. آنها مرتب درون لباس‌های مختلف می‌آمدند. ما هم چیزی نمی‌گفتیم که سبب دردسر دیگری بشود و جلسه منزل را هم منع کنند.

درون این بین عده‌ای از آقایان حوزه قم از فرصت ممنوعیت منبرم دسترس کردند و یک نفر از آنها با من مذاکره کرد که عصر هر پنجشنبه برای برخی از آقایان فضلای قم که خوب درس خوانده‌اند و لایق و قابل هستند و می‌توانند منبر بروند، درباره فن سخنوری و منبر صحبت کنم.

این پیشنهاد را پذیرفتم. آقایان حدود ۱۰ الی ۱۲ نفر بودند. صمیمیت خوبی با هم داشتند. آنها عصر پنجشنبه از قم به صورت تک‌تک و انفرادی می‌آمدند، نه با هم و دسته‌جمعی؛ و همین طور هم از منزل خارج می‌شدند. چون اگر تمامي با هم می‌آمدند و باهم خارج می‌شدند، دستگاه اين جلسه را هم به هم می‌زد و نمی‌گذاشت ادامه پیدا کند.

نرم افزار این جلسه هم بدین صورت بود که من موضوعی را تعیین می‌نمودم و یک نفر از آنها روی صندلی می‌نشست و درباره اين بحث می‌کرد. بعد هم من راجع به اين صحبت می‌کردم. این جلسه ـ غیر از محرم و صفر که فضلا به مسافرت تبلیغی می‌رفتند ـ مدتی ادامه یافت.

اشتغال به کار تألیف کتاب

درون ایام هفت ساله منع منبر، اغلب اوقاتم به کار تألیف و نوشتن کتاب می‌گذشت. ولي سال‌ها قبل از اين، کار نوشتن را شروع کرده بودم. علاوه‌بر دو مقاله‌ام که درون مجله مکتب تشیع چاپ گردید، زمینه‌‌ای فراهم شده بود تا پاره‌ای از سخنرانی‌هایم نیز ـ به شرحی که خواهم اعلام کرد ـ بنابراين از اصلاحات، به صورت کتاب منتشر شود.

درون سال ۱۳۳۸ یا ۱۳۳۹ طبق روال سال‌های قبل، ماه رمضان درون مسجد حاج سید عزیزالله سخنرانی داشتم. تصمیم گرفتم درون اين ماه درباره تربیت کودک صحبت کنم. بعضی از آقایان تجار محترم بازار سلطانی گفتند: «چون موضوع این سخنرانی‌ها برای تربیت فرزندان بسیار آموزنده هست، موافقت نمایید تا پایان ماه رمضان، تمام سخنرانی‌ها بر روی نوار ضبط شود و سپس با اصلاحات لازم چاپ گردد». پیشنهاد آنها را پذیرفتم. بنابراين از ماه رمضان، ابتدا مطالب نوارها روی کاغذ آورده شد و مجدداً مورد بررسی قرار گرفت. آیات و روایاتی که درون خلال بحث خوانده بودم، مأخذیابی شد. شماره و صفحه آنها مشخص گردید و سرانجام متن پانزده سخنرانی، کامل شد و تحت عنوان «کودک از نظر وراثت و تربیت»؛ مجلد اول، درون سال ۱۳۴۱ منتشر گردید. متعاقباً تا سال ۱۳۴۸ مجلد دوم کتاب کودک و مجلد اول و دوم کتاب جدید «جوان از نظر عقل و احساسات» انتشار یافت.

از سال منع دائم منبر ـ ۱۳۵۰ شمسی ـ نوشتن کتاب، کار اصلی من بود. بد نیست این نکته را هم بگویم که مردی اهل صفا و حقیقت ـ که او هم منبری محترمی هست ـ به من اعلام کرد: «درون همان اوقات که منبرتان ممنوع بود، شما را درون خواب دیدم. گفتم: آقا خیلی متأثرم که منبر شما ممنوع شده هست؛ من ماه محرم و صفر منبر رفته‌ام و حاضرم وجهیه را که از بابت منبر به من داده‌اند، با کمال میل برای مصارف زندگی درون اختیار شما بگذاریم! ولي دیدم شما که کتاب‌های زیادی را درون اطراف خودتان گذاشته‌ بودید، سپس روی به من کرده، گفتید: نگران نباش! من الآن مشغول تفسیر قرآن هستم. بیکار نیستم؛ بلکه اشتغال به کار دارم. او می‌اعلام کرد: فردا به منزل شما آمدم و ماوقع خواب را به شما گفتم. شما گفتید: اتفاقاً درون این روزها کتاب «شرح آیه‌الکرسی» را می‌نویسم، یعنی تفسیر قسمتی از قرآن مجید را!!»

طی سال‌های ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ به ترتیب کتاب «آیه‌الکرسی، پیام آسمانی توحید» درون یک مجلد، کتاب «بزرگسال و جوان از نظر افکار و تمایلات» درون دو مجلد و کتاب «اخلاق از نظر همزیستی و ارزش‌های انسانی» مجلد اول را تألیف و منتشر نمودم.

درون سال‌های بنابراين از پیروزی انقلاب اسلامی نیز کار نوشتن را ادامه دادم و درون این زمان مجلد دوم کتاب «اخلاق» کتاب «معاد از نظر روح و جسم» درون سه مجلد، کتاب «سخن و سخنوری از نظر بیان و فن خطابه» درون یک مجلد و کتاب «شرح و تفسیر دعای مکارم الاخلاق صحیف سجادیه» را درون سه مجلد به پایان بردم، که بحمدالله همگی منتشر شدند. درون سال ۱۳۷۱ تصمیم گرفتم کتابی مشتمل بر چهل حدیث بنویسم. سه حدیث را نوشتم و نیمی از حدیث چهارم نیز نوشته شد که به‌علت خونریزی چشم و ضعیف شدن دید اين، از خواند و نوشتن خطوط عادی بازماندم و دیگر موفق به اتمام این کتاب نشدم.

پیشنهاد مشروط رژیم درون رفع ممنوعیت از منبرم

درون یکی، دو سال نخست ممنوعیت دائم منبر، از طرف رژیم با من هیچ‌گونه تماسی نگرفتند که مثلاً تحت چه شرایطی منبر شما آزاد می‌شود. درون همان ایام از بعضی اشخاص که با دربار آمد و رفت داشتند ـ چه شخصی و چه روحانی ـ می‌شنیدم که نيوز ممنوعیت منبرم و ادامه اين به گوش شاه رسیده هست.

بعد از سال سوم ممنوعیت، بارها به من اطلاع دادند که اگر فلانی دست‌خطی به شاه بنویسید و از گذشته خود اظهار ندامت کند، منبرش آزاد می‌شود. من درون جواب می‌گفتم: برای این موضوع، قلم روی کاغذ نمی‌گذارم». سال بعد از اين ـ سال چهارم ممنوعیت ـ گفتند: «لازم نیست از گذشته عذرخواهی کند؛ بلکه فقط درخواست رفع ممنوعیت از شاه بکند». حتی گاهی امرای ارتش هم برای وساطت و انجام این کار می‌آمدند. من نیز همواره می‌گفتم: «مگر من درخواست کرده بودم منبرم را منع کنید که حالا نامه بنویسم و درون خواست کنم منبر مرا آزاد کنید؟! نه، هیچ مطلبی نمی‌نویسم». کار به جایی رسید که آمدند و گفتند: «تقاضا نکنید؛ فقط بنویسید: «آیا اعلیحضرت می‌دانند که چند سال هست ساواک منبر مرا ممنوع کرده هست؟!» گفتم: «این مطلب را هم نمی‌نویسم، چون شاه قطعاً درون جریان ممنوع کردن منبر من بوده هست!».

خلاصه چهار پنج سال که گذشت، فشار مردم به نحو فزاینده‌ای زیاد شد و دربار هم درون وضعی بغرنج قرار گرفت؛ زیرا مربوطین رژیم از طبقات مختلف می‌رفتند و می‌گفتند: «ادامه ممنوعیت منبر فلانی خیلی بد شده، تمامي‌جا به‌عنوان نمونه بارزی از مظالم دستگاه مطرح می‌شود؛ مردم بدگویی و تعرض می‌کنند و غیرذلک». از این نوع حرف‌ها و خبرها برای من زیاد می‌گفتند ولی من هم کمترین اقدامی برای رفع ممنوعیت از منبرم به‌ عمل نمی‌آوردم بنابراين از چندی، دیگر صحبت از نوشتن نامه هم نکردند و با قطع امید از این موضوع، یکی از مسئولین ساواک بنام ازغندی تلفن کرد و اعلام کرد: فلانی، شما می‌توانید منبر بروید! به او گفتم: «آیا فقط می‌توانم از پله‌های منبر بالا و پایین بروم، یا اینکه خواهم توانست آزادانه درون منبر سخن بگویم؟ اگر مقصود فقط بالا و پایین رفتن از منبر هست؛ منزل ما پلکان زیاد دارد و تمامي‌روزه از اين بالا و پایین می‌روم! ولي اگر می‌خواهید آزادی بیان به من بدهید، با مقامات خودتان صحبت کنید و صریحاً جواب دهید». او بعد از مدتی تلفن کرد و اعلام کرد: «می‌توانید منبر بروید و مسائل و احکام اسلام را بگویید!» به او گفتم: «اولاً مسئله‌گوها افراد خاصی هستند و ما منبری‌ها ممکن هست گاهی هم یک مسئله بگوییم، ولی هرگز مثل مسئله‌گوها یک ساعت مسئله نمی‌گوییم؟ این غیرعادی هست و هیچ‌وقت عملی نمی‌شود. ثانیاً بی‌خود فکر کرده‌اید که من می‌توانم منبر بروم و مسائل و احکام اسلام را بگویم؛ زیرا شما تاب شنیدن مسئله را هم ندارید و مجدداً جلوی منبرم را می‌گیرید!»

اعلام کرد: «چطور تاب مسئله رساله‌ها را نداریم؟» گفتم: «من یک نمونه را می‌گویم: آقایان مجتهدین نوشته‌اند درون زمانی که غیرمسلمان با مسلمان درون حال جنگ باشد، مسلمان حق ندارد اسلحه جنگی به غیرمسلمان بفروشد. این یک مسئله هست و درون رساله هست؛ آیا می‌شود اين را بیان کرد؟» اعلام کرد: «ظاهراً مانعی ندارد». گفتم: «الآن صهیونیست‌ها، مسلمانان را قتل‌عام می‌کنند و ایران نفت را که نیروی محرکه تجهیزات جنگی نظیر هواپیما، تانک و زره‌پوش هست، به آنها می‌فروشد. به حکم این فتوا، فروش نفت به صهیونیست‌هایی که مسلمانان را می‌کشند، حرام و گناه و خلاف شرع هست. این را تحمل می‌کنید؟!». اعلام کرد: «نه آقا!» گفتم: «خداحافظ! شما تاب تحمل مسئله شرعی را هم ندارید. حالا سایر مسائل شرعی امثال زنا، شراب، قمار و سایر محرمات بماند. یا مثلاً کسی روی منبر بگوید مطابق مسئله ۱۲۴ توضیح‌المسائل مشروب خوردن حرام هست و اضافه کند که معاونت بر حرام هم حرام هست. پروانه دادن از طرف حکومت به شراب‌فروشی هم حرام هست و این‌ها تمامي مسئله هست. بیان آنها از نظر شما چه صورتی خواهد داشت؟».

مردم از منبر من بعد از اين تمامي زمان محرومیت، توقع انتقاد شدید داشتند؛ درحالی‌که اين زمان، رژیم تحمل انتقاد شدید را نداشت و اجازه این کار را هم به کسی نمی‌داد. لذا به اين تقاضاهای پوچ اعتنا نکردم تا اینکه امام تشریف آوردند و پیروزی انقلاب اسلامی تحقق یافت و به شرحی که خواهم اعلام کرد، بار دیگر بحمدالله منبر رفتن را از سر گرفتم.

دو اقدام ساواک علیه من درون سال ۱۳۵۷

درون نیمه اول سال ۱۳۵۷ یعنی چند ماه قبل از پیروزی انقلاب، دو اقدام توطئه آمیز توسط ساواک علیه من صورت گرفت. مورد اول این بود که وقتی همسرم بیمار شد و پزشکان نظر دادند که جهت مداوا لازم هست به خارج برود، یکی از فرزندانم که پزشک بود و تحصیلاتش را درون المان انجام داده بود، قرار شد به همراه مادرش جهت مداوا به این کشور برود. طبق قانون نظام‌وظیفه، پزشکانی که درون خارج تحصیل می‌نمودند و به کشور بازمی‌گشتند تا سپری شدن دوره خدمت، یعنی پنج سال، حق خروج از کشور را نداشتند. فرزند من نیز که حدود سه چهار سال بیشتر نبود به ایران آمده و درون استخدام وزارت بهداری بود؛ مشکل نظام‌ وظیفه داشت.

قرار شد با یکی از کارمندان اداره گذرنامه که او را می‌شناختیم، صحبت کنیم ببینیم چه راه‌حلی وجود دارد. چون شماره تلفن منزلش را داشتیم، لذا از منزل با تلفن موضوع را با او درون میان گذارده شد و وی درون جواب اعلام کرد: «تنها راه‌حل این هست که درون فرم تقاضای گذرنامه، نوع شغل را پزشک ننویسند و بجای اين کارمند نوشته شود. لذا به همین ترتیب عمل شد. درون روز معین هم که فرزندم برای گرفتن گذرنامه مراجعه می‌نماید اين افسر شهربانی که با ما آشنایی داشت، می‌گوید گذرنامه صادر شده و به اتفاق برای گرفتن اين به متصدی تحویل گذرنامه مراجعه می‌کنند؛ ولي به آنها گفته می‌شود گذرنامه درون اینجا نیست! بالاخره بنابراين از مدتی گشتن، اين را بر روی میز افسری که مأمور ساواک بوده، پیدا می‌کنند! با پیش آمدن این جریان، فکر کردیم چون ممکن هست مانع خروج فرزندم درون فرودگاه شوند بهتر هست که ابتدا او به آلمان برود. سپس درصورتی‌که مشکلی پیش نیامد، همسرم به اتفاق یکی دیگر از فرزندانم به او ملحق شوند.

ولي درون فرودگاه به فرزندم می‌گویند: «شما اجازه خروج ندارید؛ زیرا درون موقع گرفتن گذرنامه ننوشته‌اید که پزشک هستید. لذا پرونده شما به دادگستری فرستاده شده هست!» عصر همان روز، درون صفحه اول روزنامه کیهان با حروف درشت چیزی به این مضمون نوشتند که پسر فلانی تحت پیگرد قرار گرفت!».

ابتدا تصور کردیم که ساواک بعد از صدور گذرنامه متوجه این موضوع شده و خواسته هست از این مسئله بهره‌برداری کند؛ ولي چون اين افسر اداره گذرنامه را که با ما آشنایی داشت، به سنندج منتقل نمودند؛ محرز گردید از آنجا که تلفن منزل ما تحت کنترل بود، ساواک از همکاری اين افسر پیشاپیش مطلع بوده هست. بدین ترتیب، پرونده‌ای برای فرزندم تشکیل دادند و به دادگستری فرستادند که سرانجام با پرداخت جریمه نقدی، پرونده بسته شد. شکل کار نشان می‌داد که هدف ساواک از این اقدامات، اين هم با تیتر خبری درون صفحه اول روزنامه پر تیراژ کشور، ضربه زدن به اعتبار من بوده هست؛ زیرا انقلاب درون حال اوج گرفتن بود و آنها سعی داشتند به هر شکلی که ممکن هست شخصیت‌های اجتماعی روحانیون شناخته شده را خدشه‌دار نمایند.

دومین اقدام ساواک علیه من این بود که یک روز بعد از حادثه ۱۷ شهریور درون نیمه‌های شب چند سرباز به همراه مأموران ساواک به منزل ما ریختند و ضمن بازرسی از اتاق مطالعه‌ام، اعلامیه‌های امام و آقایان علماء و نوشته‌های چاپی از این قبیل را جمع‌آوری نمودند و مرا نیز دستگیر کردند و با خود به محل ساختمانی که مربوط به حکومت نظامی بود، بردند و تا قبل از ظهر روز بعد آنجا نگه داشتند. سپس بدون اینکه توضیحی بدهند و یا بازجویی کنند، آمدند و گفتند: «آزاد هستید، بروید!»

بازگشت امام به کشور و آزادی منبرم

وقتی که امام خمینی با اين استقبال بهت‌اور و بی‌نظیر به ایران بازگشت، دو، سه روز بعد از ورود ایشان، من درون مدرسه علوی با حضور صدها نفر از علما و روحانیون تهران و همچنین روحانیون و علمای دیگری که از ولایات برای استقبال از امام به تهران بودند، درون حضور ایشان بنابراين از هفت سال سخنرانی کردم. درون آنجا سالن بزرگی بود که مملو از جمعیت بود و تمامي روی صندلی نشسته بودند.

سالن، ایوان بلندی داشت. من هم کنار سالن روی صندلی نشسته بودم. امام وارد سالن شدند و درون اين ایوان سکو مانند جای گرفتند. تمامي به احترام ایشان از روی صندلی بلند شدند. سپس امام روی زمین نشستند و به یکی از افرادی که آنجا بود، فرمودند که به فلانی بگویید که نزد ایشان بیاید. من هم حرکت کردم و نزد ایشان بالا رفتم. امام از جا برخاستند و با هم مصافحه کردیم. بعد درون کنار هم نشستیم. تمامي منتظر بودند امام سخنانی ایراد کنند، ولی ایشان فرمودند: «خیلی خسته هستم؛ قبلاً هم یک ساعت صحبت کرده‌ام؛ آقای فلسفی صحبت می‌کنند». بعد صندلی آوردند و من روی صندلی نشستم و شروع به صحبت کردم.

اين ساعت و اين لحظه و سخنرانی درون کنار امام را درست و دقیق به یاد دارم. خیلی‌ها هم خوب به یاد دارند. بین من و امام به‌اندازه نیم متر فاصله بود. تمامي علما و فضلا منتظر شروع سخنرانی بودند. بنابراين از ذکر خطبه، خطاب به امام عرض کردم: «مسافر بزرگوار و محترمی که از سفر می‌آید، علاقه‌مندان وی دسته گل برای او می‌آورند. من هم امروز به احترام شما یک شاخه گل از بوستان اهل‌بیت(ع) برای تکریم مقام شما آورده‌ام. اين شاخه گل، این حدیث هست که امام صادق علیه‌السلام می‌فرماید: (تمنوالفتنه ففیها هلاک الجبایره و طهاره الارض من الفسقه).

من این روایت را اول درون مجموعه ورّام و بعد درون امالی شیخ طوسی دیده بودم. امام صادق (ع) فرموده هست: «تمنای انقلاب داشته باشید که درون اين هلاک جباران و پاک شدن زمین از فاسقان هست.»

درون «اقرب الموارد» که فرهنگ لغت ارزنده‌ای هست، برای کلمه «فتنه» معانی متعددی ذکر کرده و ازجمله می‌گوید: «مال فتنه هست، اختلاف فتنه هست، اولاد فتنه هست…» و درون آخر می‌گوید: (أو اختلاف الناس فى الآراء و ما یقع بینهم من القتال) که آراء و نظرات مردم درون مقابل هم قرار می‌گیرد و خونی ریخته می‌شود، فتنه گویند». بنابراين امام صادق (ع) که می‌فرماید: (تمنوا الفتنه)، یعنی برای تغییر اوضاع ظالمانه و نجات از دست ستمکاران درون تمنای انقلاب باشید، «ففیها هلاک الجبابره» که درون فتنه و انقلاب جباران هلال می‌شوند و (طهاره الارض من الفسقه»، یعنی زمین هم از فساق و فجار پاک می‌شود.

 گفتم: «ای امام، دستور حضرت صادق (ع) را شما درون این زمان به کار بستید و عمل کردید؛ مردم را دعوت به انقلاب نمودید، مردم هم اجابت کردند. مقام شما، مرجعیت شما، اجتهاد شما، محبوبیت شما، تصمیم قاطع شما موجب شد که مردم دعوت شما را اجابت کنند و چه خوب اجابت کردند! خدا را سپاس که از اين بدبختی به درآمدند و از اين تنگنا خلاص شدند».

بعد گفتم: «درون دوران سیاه گذشته، اين‌قدر اختناق بود که یک کتاب‌فروش به من می‌اعلام کرد: درون زمان رضاشاه اداره اطلاعات شهربانی هر کتابی که می‌خواست چاپ شود باید می‌دید و روی هر صفحه مهر «روا» می‌زد تا چاپخانه چاپ کند. او می‌اعلام کرد: من دیوان حافظ را که بارها چاپ شده بود به شهربانی بردم تا اجازه چاپ بگیرم. متصدی اعلام کرد: بروید و یک ماه دیگر بیاید. گفتم: این دیوان بارها چاپ شده هست، شما اجازه بدهید که اين را ببرم و چاپ کنم. اعلام کرد: خیر، زودتر از یک ماه نمی‌شود، یک ماه دیگر بیاید. بعد از یک ماه که رفتم، دیدم به جز یک صفحه روی سایر صفحات مهر «روا» زده هست. بعد اين یک صفحه را باز کرد و اعلام کرد: این یک شعر را باید عوض کنی:

رضا به داده بده وز جبین گره بگشا/ که بر من و تو درون اختیار نگشادست

گفتم: آقا، این شعر متعلق به حافظ هست، من چطور اين را عوض کنم ؟! بر فرض که عوض کنم، جای اين را چه بگذارم؟!

متصدی اعلام کرد: چون کلمه «رضا» اسم اعلیحضرت همایونی رضا شاه کبیر هست، اين را بردار و کلمه دیگری جای اين بگذار مثلاً: «حسن به داده بده»، «تقی به داده بده»، (نقی به داده بده)!

با ادای این مطلب، مجلس از خنده غوغا شد. آقایان حضار خیلی خندیدند. امام نیز چنان می‌خندید که دوش‌هایشان می‌لرزید! با این‌که خنده معمولی امام را هم کمترکسی دیده هست.

گفتم: «اوضاع چنین بود، ولی بحمدالله با قیام شما و تحققان فتنه‌ای که امام صادق(ع) اين را توصیه فرموده بود، اين بدبختی از میان رفت». بعد هم این چند بیت شعر را که درون اين لحظه به خاطر داشتم، خواندم که خیلی مؤثر واقع شد:

پیدایش ملل نه به بخت هست و اتفاق/ کس ملک بی‌وسیله فراهم ندیده هست

حاشا که از نظام جماعت برد نصیب/ قومی که اجتماع منظم ندیده هست

حاشا که سر به عزت و شادی برآورد/ قومی که روز محنت و ماتم ندیده هست

حاشا که ره برد به‌سوی ساحل نجات/ قومی که موج حادثه چون یم ندیده هست

و گفتم: «شاهد، شعر آخر هست»:

حاشا که درون قیامت ملی کند قیام/ قومی که پیشوای مصمم ندیده هست

بنابراين از سخنان من، حضار با صدای غرایی صلوات فرستادند، سپس گفتم: «با صدای بلندتر و همان‌طور که درون مجالس دیگر شعار می‌دهید، شعار ملی انقلاب را تکرار کنید!». ده‌ها دست با شدت و حدت بالا رفت و تمامي شعار «الله اکبر، خمینی رهبر» سر دادند.

درون آخر هم امام فرمودند: «اعلام کنید که منبر آقای فلسفی فتح شده هست.»

انتهای پیام/ب


مطالب پیشنهادی