پاسداشت سی و نهمین بهار انقلاب اسلامی ایران/۱۷ یک روز بنابراين از پیروزی انقلاب؛ زندان اوین




۱۸ام بهمن ۱۳۹۶ زوارین

به گفته گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، محمد حسین عبد یزدانی از نه سالگی با خاطرات پدرش مشروطه و حوادث پیرامونش را شناخت. وی درون سنین جوانی مبارزات خود را علیه بهائیان آغاز کرد و بعد از چند سالی که درون محضر آیت‌الله قاضی بود توانست به قدر اعتماد ایشان را جلب کند که شد رابط بین آیت‌الله و امام خمینی.

عبدیزدانی تا پیروزی انقلاب دست از مبارزه نکشید و بنابراين از اين نیز حضور موثری درون بین انقلابیون داشت. وی خاطرات خود را به تفصیل از اين روزها روایت کرده که درون ادامه برشی از این خاطرات را که درون دو بخش تقسیم شده خواهید خواند:

شب پیروزی

این چند روزی که تهران بودیم پاتوقمان مسجد فخریه بود. همان مسجدی که هنگام فرار درون سال ۵۳ اول آمدم آنجا و با حاج ابوالحسن ابراهیمی رفتیم خانه‌ی آیت‌الله لنکرانی. حاج ابوالحسن آقای سجادی هم با ما بودند. کلی نان و آذوقه درون مسجد جمع شده بود که بین مردم تقسیم می‌شد. هر از چندی هم می‌رفتیم دفتر امام و از دستورات نيوز می‌گرفتیم. مرحوم حاج مهدی عراقی و آیت‌الله مطهری و آیت‌الله بهشتی پیگیر کارها بودند. درون این چند روز رفتیم دیدار آیت‌الله طالقانی و بدیع زادگان ـ برادر علی‌اصغر بدیع‌زادگان ـ و لطف‌الله میثمی که چشمانش را از دست داده بود. خاطراتی از اوین و قزل‌قلعه رد و بدل می‌شد از همان حکایت مفقود شدن و کشته شدن دروغین مصلحتی من تا رسیدیم به روز ۲۱ بهمن ۱۳۵۷٫ روزی که قبل از ظهر تانک‌ها را با هلیکوپتر کبرا، هوایی از باغ‌شاه به جاهایی درون تهران انتقال می‌دادند و بختیار هم از رادیو رجزخوانی می‌کرد و مرغ طوفانم سر می‌داد. اذان ظهر شد. نماز شهر و عصر را درون مسجد خواندیم و آمدیم خانه. من بودم و اخوی حاج محمد حسین و دامادمان سرهنگ ادراکی. سر راه خیار و گوجه و پنیر و نان جديد خریدیم و آمدیم ناهار خوردیم. رادیو هم همیشه پیش‌مان بود و روشن. خانه بودیم که خبري ساعت دو شروع شد. از عربده‌کشی‌های اختیار می‌اعلام کرد که رسید به اطلاعیه‌ای که ساعت ۴٫۵ عصر حکومت نظامی هست! تا من این را شنیدم از سر سفره بلند شدم. دیک قالخدیم. گفتم بلند شوید کار تمام شد! اخوی و سرهنگ ادراکی هم بلند شدند، نوعی حالت مریدی داشتند و چون من زندان کشیده بودم تمامي جوره قبولم داشتند. آمدیم بیرون دیدیم همان طبقچی که گوجه را کیلویی ده تومن به ما فروخته داد می‌زند:

ـ کیلویی ۵ تومن! بدو که تموم شد!! … تا ساعت ۴٫۵ دو ساعت مانده بدو…!!

بی‌مزد و مواجب شده بود مزدور و مبلغ رژیم، اين هم از سر عوامی. گفتم یا گوجه‌ات را بفروش و شعار نده یا جمع کن برو! و دیگر داد نزد. وارد خیابان شاهرضا (آزادی فعلی) که شدیم دیدم تاکسی از اين طرف خیابان دور زد و روی شیشه چسبانده «ساعت ۴٫۵ حکومت نظامی هست، تمامي بروند خانه‌شان!» تاکسی را نگه داشتم، کمی هم از داد زدن طبقچی آتشی بودم و بلافاصله نوشته را پاره کردم و گفتم چه کسی به شما دستور داده این را بنویسید؟! درون همین حین دیدم یک تاکسی دیگر هم همین کار را کرده. به اخوی و سرهنگ ادراکی سپردم از مغازه‌ی کتابفروشی آقای اعظمی که همان حوالی بود چند ورق کاغذ و یک ماژیک و نوار چسب بیاورند. هر ماشینی که نوشته‌ای چیزی درون تأیید حکومت نظامی داشت جلویش را می‌گرفتیم و نوشته‌ی «حکومت نظامی لغو هست» را می‌چسباندیم جالش. هرکس هم مقاومت می‌کرد یواشکی به گوشش می‌گفتم؛ ساواک لغو شده یالله برو! و طرف هم از ترس اینکه مبادا متهم به ساواکی بودن بشود و مردم بریزند بزنند، بدون حرفی راهش را ادامه می‌داد. چون معلوم نبود که شاید همین نقشه‌س ساواکی‌ها باشد. رفته رفته عده‌ای از مردم و جوان‌ها با ما همراه شدند. نوشته‌ها را می‌زدیم به شیشه‌ی مغازه‌ها و کتابفروشی‌ها که مردم جمع شدند که: آقا تو مگر کی هستی که این کارها را می‌کنی؟! جر و بحث شروع شد. سرهنگ ادراکی که محله‌ی خودش بود و تمامي می‌شناختندش سپر بلای من می‌شد و معرفی‌ام می‌کرد که این آدم کلی زندان کشیده و می‌فهمد چه می‌کند! عده‌ای اعتراض می‌کردند که شما تشنج ایجاد می‌کنید و امام دستور داده تشنج ایجاد نکنید. درون همین حین بود و کمی مانده به ساعت چهار که رادیو اطلاعیه‌ای خواند. دست تمامي هم رادیو بود و روشن. اطلاعیه‌ی امام بود که فرموده بودند نشستن درون خانه‌ها حرام هست و حکومت نظامی لغو هست! همین که اطلاعیه خوانده شد شلیک صلوات بلند شد و یک وقت دیدم روی دست مردم هستم. خیال می‌کردند از مسئولین رده بالای دفتر امام هستم.

بعد از اطلاعیه جو عوض شد و تمامي شروع کردند به کمک و من شدم فرمانده عملیان اين منطقه و اولین کارمان بستن سنگر بود. خدا می‌داند چقدر گونی آوردند. صندوق عقب‌ ماشین‌های مد بالا پر می‌شد از شن و سنگ و می‌آوردند ریخته می‌شد داخل گونی‌ها. اول خیابان ابوریحان قنادی بود که نسکافه می‌ریخت و بین مردم پخش می‌کرد. تا چشم به هم بزنی جوی‌ها را کندند و پر کردند داخش گونی‌ها تا رسید به بتن و دیگر کنده نشد. هرجا که برای کارهای بنایی شن ریخته شده بود با ماشین‌های مد بالا می‌آوردند. وسط خیابان سنگر زدیم و هر ماشین که می‌آمد کنترل می‌کردیم و راه می‌انداختیم.

گفتم بطری و پنبه و صابون و بنزین و روغن سوخته بیاورید تا کوکتل مولوتف درست کنم که لازم می‌شود. می‌دیدی رفته صابون لوکس معطر آورده که می‌گفتم بروید صابون کهنه بیاورید. گالن را دادم دست اخوی و گفتم بروند از پمپ بنزین روبه‌رو بنزین بیاورند. کوکتل مولوتف‌ها را داخل یکی از خانه‌های همان کوچه درست کردیم و طرز دسترس‌اش را یاد دادم و سپردم که فقط به خرابه‌ای که اين نزدیکی بود بیندازند تا مشتعل شود و به طرف پمپ بنزین نیندازند. عده‌ای هم میوه و چای و شیرینی می‌آوردند. فقط هم مسلمان‌ها نبودند، از ارامنه هم بودند که می‌آمدند و کمک می‌کردند.

دو سه نفر بودند که اسلحه‌ی کمری داشتند و می‌شناختم‌شان. از چریک‌های فدائی بودند. به آنها سپردم درون سنگر باشند که اگر اتفاقی افتاد از آنجا دفاع کنند. وقت مغرب شد و چند نفر درون خیابان اذان دادند. ریش‌سفید محله آمد و از من خواست نماز جماعت بخوانیم و به اصرارشان رفتم جلو و اقتدام کردند به من و نماز جماعت خوانده شد. دو سه نفر موتورسوار هم بودند که خبرگیری می‌کردند. درون چند خانه هم باز بود که اگر نیازی به فرار شد بتوان دسترس کرد. از خانه‌ها غذا می‌آوردند که مردم بخورند. لحظه‌هایی شیرین و تاریخی بود. پیرمردی ریش‌سفید و خوش سیما از ساعتی که رادیو پیام امام را خواند، آمده بود درون خیابان قدم می‌زد و جوان‌ها را تشویق می‌کرد، نماز را هم با ما به جا آورند. ساعت ۱۱ شب بود که من گفتم:

ـ حاجی آقا تشریف ببرید منزل استراحت!

که درون جواب من فرمود:

ـ امام فرموده نشستن درون خانه حرام هست!

از این اعتقاد و اطاعت از رهبری ایشان بی‌اختیار گریه‌ام گرفت و از دست و روی او بوسیدم. به هر صورت دو نفر از موتورسوارها آمدند که دو تانک از خیابان حافظ دور زده‌اند و دارند می‌آیند اینجا که من آماده‌باش دادم. گفتم کاری‌شان نداشته باشید و فقط سعی کنید با آرامش تانک را غنیمت بگیرید و اگر تیراندازی کردند شما هم بزنید. بار دوم که موتورسوارها آمدند که تانک‌ها می‌آیند من نگاه کردم به سنگر و دیدم برادران چریک فدایی فلنگ را بسته‌اند که با یک کلت نمی‌شود به جنگ با تانک رفت. فوری به تمامي سپردم وسط را خالی کنند و بروند خیابان‌های فرعی. عده‌ای گفتند دست خالی درگیر می‌شویم که قبول نکردم.

تانک‌ها تا نزدیک سنگر رسیدند مکثی کردند و بعد آمدند از روی سنگر رد شدند و سنگر را خراب کردند. ما درون تاریکی قایم شده بودیم و صحبت می‌کردیم. دو تیر هوایی انداختند و رفتند به طرف دانشگاه که گفتم دنبالشان برویم. نرسیده به دانشگاه از داخل دانشگاه‌ اینها را بستند به رگبار و درگیری شروع شد که یکی از تانک‌ها غنیمت گرفته شد و اين یکی درون رفت.

همان‌شب نيوز پیچید که تلویزیون صحنه‌ی تشریف فرمایی امام را پخش خواهد کرد. نگو نقشه‌ی بختیار بوده که مردم را بکشاند داخل خانه‌ها و کار نیروی هوایی و هوانیروز را که از ارتش اولین بیعت را با امام و انقلاب کرده بود تمام کند. نیروهای هوانیروز مشغول تماشای صحنه‌های ورود امام به کشور بودند که گارد شاهنشاهی می‌ریزد به پایگاه‌ها و درگیری شروع می‌شود. صداهای عجیب و غریبی بلند شد.

ساعت ۳ نصف شب بود که موتورسوارها نيوز آوردند: برادران نیروی هوایی را کشتند، به دادشان برسید!

سیل جمعیت راه افتاد به طرف پایگاه هوایی و مردم قسمتی از دیوار پایگاه را خراب کردند و وارد شدند و پایگاه هوایی هم درون اسلحه‌خانه‌ها را به روی مردم باز کرد. درگیری شروع شد و از همان جا مردم دیگر امان ندادند. هرجا تانکی، کامیونی از ارتش می‌دیدند تصرف می‌کردند. ملافه و پتو بود که از خانه‌ها ریخته می‌شد به خیابان‌ها برای مداوای مجروحین. ملت همان شب ریخت به خیابان و دیگر آرام ننشست تا کار را تمام کند.

چیزی که کفرم را درون می‌آورد این بود که می‌دیدی ملّت فلان کلانتری را تسخیر می‌کرد و نیروهای چریک فدایی یا سازمان مجاهدین خلق فوری یک تراکت درون دست می‌گرفتند که این کلانتری توسط چریک‌های فدایی خلق ایران تصرف شد.

یکی دو بار دیدم از دست‌شان گرفتن و پاره کردم و گفتم:

ـ اگر تو بودی برو فلان کلانتری را که درگیری هست بگیر نه اینجا را ! تو از حساب مردم برای خودت تبلیغات مفت می‌کنی.

اخوی مانع می‌شد که چه کار داری ولی من قبول نمی‌کردم که:

ـ اینها را من می‌شناسم! حالا وقت عمل هست نه تبلیغات. اگر یکی دو نفر سازمانی بوده درون تصرف فلان کلانتری، دویست نفر مردم عادی کوچه و بازار بوده‌اند و جلوتر از تمامي من و تو بودیم که مردم عادی پشت سر ما.

۲۲ بهمن؛ تصرف نخست‌وزیری، دانشکده‌ی افسری و ژاندارمری

۲۲ بهمن بود و پایگاه‌های رژیم یکی بنابراين از دیگری سقوط می‌کرد. پنجاه شصت جوان مسلح و غیر مسلح را برداشتم و رفتیم به سمت نخست‌وزیری درون خیابان پاستور. همین که رسیدیم به نخست‌وزیری، به نیروها گفتم درون محل‌های مختلف پشت چنار، پشت ماشین‌ها موضع بگیرند و خودم رفتم درون زدم. می‌خواستند دو نفر را همراهم کنند که نگذاشتم تا اگر از داخل تیراندازی شد نیروها تلف نشوند. دیدم که سرایدار آمد. از اسلحه پرسیدم که اعلام کرد اینجا اسلحه‌ای نیست. گفتم شما درون امان هستید و مردم و نیروهای انقلاب می‌آیند برای تصرف، شما کاری نداشته باشید.

داخل شدیم و دیدیم از اسلحه خبری نیست و کلی لباس تشریفات هست. ده دوازده چراغ قوه برداشتیم برای شب که درد می‌خورد و به گروه‌های گشتی و هر کامیون یک چراغ دادم. نیروها اغلب با کامیون‌ها جابه‌جا می‌شدند. رفتیم به پارکینگ که دیدیم سواری‌های نونوار آنجا پارک شده. احتمال خطر دادم و درون همان لحظه تیراندازی از طرف پارکینگ شروع شد. درگیری شروع شد و تیراندازی‌ کننده‌ها بعد از کمی مقاومت درون رفتند. آنجا تسخیر شد و اداره‌ای هم درون روبه‌روی نخست‌ وزیری بود که تسخیر شد و از همان اداره یک مسلسل سنگینی را که بالای ایوان ساختمان گذاشته بودند خارج کردیم و آوردیم به دفتر آیت‌الله طالقانی. و درون هد دو محل عده‌ای مسلح و غیرمسلح برای محافظت گذاشتم.

مقصد بعدی دانشکده‌ی افسری بود درون خیابان امام علی فعلی. دیدم تعدادی از افسرها اسلحه‌شان را برداشته‌اند و از دانشکده خارج می‌شوند. اجازه ندادم که باید حسابرسی شود و بعد یکی دو نیروی مسلح و غیر مسلح هم برای محافظت آنجا قرار دادیم و آمدیم به سمت ژاندارمری درون خیابان کارگر (سی‌متری قبلی).

ژاندارمری یک خیابان پایین‌تر از ابوریحان بود. یک سر خیابان می‌خورد به شاه رضا. جلوی ژاندارمری، نگهبانی بود و درون دستش ژـ۳ داشت، جلویم را گرفت. گفتم من دست خالی آمده‌ام ولی درون بین مردم افراد مسلح هستند و آمده‌ایم برای تصرف. سرهنگ ادراکی شوهر خواهرم هم آمد ولي درون لباس شخصی. استوار مات و مبهوت ماده بود و وقتی تشر زدم که اسلحه‌ات را بده و برو کاری نداریم، وفاداریش گل کرد و خواست حمله کند. گفتم اسلحه‌ات را بده و رسید بگیر. مثل اینکه باور نداری رژیم رفت! داد زد:

ـ برو کنار، نمی‌گذارم کسی داخل اینجا شود!

مردم ۲۰ متری دورتر ایستاده بودند. چمباتمه زد و با صدای بلند اعلام کرد:

ـ حاج آقا زود برو کنار!

و نارنجک را کشید و ضامنش را به دندان گرفت. ولی بیچاره قافیه را باخت و نتوانست حرفی بزند. گریه کرد و نشست. اؤزون باتیردی! اسلحه‌اش افتاد زمین و من اسلحه را برداشتم و گفتم بدبخت ما هم که به تو همین را می‌گفتیم! تنهایی رفتیم داخل و وارد طبقه‌ی بالا شدم که دیدم چند سرهنگ و تیمسار نشسته‌اند. تا وارد شدم بلند شدند. گفتم چرا نشسته‌اید؟! گفتند حاج آقا ما از اداره کنار نمی‌رویم، هرچه به ملت دستور رسیده ما هم اين را اجرا می‌کنیم. گفتیم:

ـ اینجا اسلحه هست یا نه؟! نمی‌خواهم به دست مردم بیفتد. صلاح نیست هرج و مرج شود!

گفتند که آنجا درون اين صندوق‌ها اسلحه هست، برنو و کلت کمری و غیره. صندوق‌ها را به کناری زدیم تا مقابل دید نباشد، چون ممکن بود از ساواکی هم قاطی مردم شده باشند و بعد چند نفر مسلح و غیر مسلح گذاشتم آنجا و قرار شد سه نفر از دفتر امام بیایند و اسلحه‌ها را بگیرند و سپردم که این آقایان همین‌جا بنشینند و حق ندارند از اینجا خارج شوند.

درون پارکینگ و حیاط ژاندارمری چند ماشین بود که جوان‌ها پیشنهاد کردند از آنها برداریم، گفتم اینها بیت‌المال هست و باید حساب کتاب شود، اين چراغ قوه‌ها را چون اضطرار بود من برداشتم و شب خواهید دید که چقدر به کارتان می‌آید.

نيوز سقوط کلانتری‌ها هم یکی بعد از دیگری توسط موتورسوارها می‌آمد تا رسیدیم به شب.

شب اط فرط خوشحالی نتوانستیم چشم روی هم بگذاریم. دیدیم یک هلی‌کوپتر کبری یک تانک را می‌برد به طرف باغ‌شاه. یکی دو بار دیده شد که مردم حمله کردند به باغ‌شاه و عده‌ای شهید شدند و بالاخره باغ‌شاه سقوط کرد.

۲۳ بهمن، اوین

صبح بیست و سوم بهمن بود که رادیو نيوز داد محوطه‌ی زندان اوین مین‌گذاری شده هست. به دلم افتاد بروم اوین. من و سرهنگ ادراکی و اخوی رفتیم دانشگاه که مرکز اصلی مبارزه بود. ماشین خواستم تا برویم اوین. گفتند مین‌گذاری شده که گفتم من خودم مین‌یاب هستم، برویم! سه نفر ما، سه نفر هم از دانشگاه سوار یک پیکان شدیم و آمدیم اوین. پیکان مال یکی از آنها بود. نرسیده به اوین پلی بود که مردم نزدیک پل تجمع کرده بودند. پیاده شدیم. گفتم که مین‌گذاری چه بسا دروغ باشد ولی باید از آسفالت حرکت کنیم و اگر دیدیم جایی کنده شده از آنجا نرویم که ممکن هست مین باشد. مردم را کنار زدیم و چون درون این فاصله لباس نظامی پوشیده بودیم مشخص بودیم و راهمان دادند. تمامي‌ی پل را گشتیم و رفتیم تا آخر که حتی یک مین هم نبود. من چون مدتی درون اوین زندانی شده بودم محوطه را می‌شناختم. درون محوطه‌ی فضای آزاد اوین زیر درختان جایی را که مأمور مسلح می‌ایستاد بلد بودم، گفتم برویم آنجا ببینیم چه نيوز هست؟! همین که نزدیک شدیم یک دفعه تیراندازی شروع شد. من که جلوتر می‌رفتم دراز کشیدم. تیراندازی از هتل اوین بود که تا صدای تیراندازی شروع شد مردم ریختند و کامیون کامیون نیروی مسلح آمد و هتل اوین سقوط کرد. هفت نفر ساواکی و دو آمریکایی درون هتل اوین سنگر گرفته بودند و قضیه‌ی مین‌گذاری را هم آنها از همان‌جا درون دهان گوینده‌ی رادیو گذاشته بودند. درگیری تا دو ساعت ادامه داشت. کمی مانده به ظهر، شش نفر اینها را که ساواکی بودند دستگیر کردند و دو نفر آمریکایی و یک ساواکی فرار کرده بودند. اخوی هم درون این فاصله جیم شده بود. درگیری که تمام شد بلند شدم محل را بازدید کردم. گوالی بود که رفتم داخل و دیدم زاغه‌ی اصلحه هست. چندین صندوق یوزی و کلت کمری درون کاغذهای روغن‌مالی شده. دو نفر را گذاشتم آنجا که یکی‌شان مسلح بود. گفتم نگذارید کسی به این محوطه نزدیک شود.

آمدم به اطاق‌های زندان. کلیدها روی درها بود. درهای باز را قفل کردم و اطاق‌های بسته را سرک کشیدم. درون آشپرخانه کباب‌های توی تابه‌ی بزرگ هنوز گرم بودند. دنبال پرونده‌ها به ویژه پرونده‌ی مسعود رجوی بودم. می‌دانستم که دست‌هایی می‌خواهند پرونده‌ها را گم و گور کنند. به نیروها سفارش کردم مراقب محوطه باشند و رفتم دنبال پرونده‌ها. سه اطاق پرِ پرونده بود، هرکدام برای قسمتی از زندانیان. به نیروهای مورد اطمینان گفتم مواظف مهمات زاغه باشند. از نیروهای مبارز تهران آنجا بودند که گفتند مهمات و اسلحه را ببریم جای امن چون ممکن هست رژیم شیخون بزند و کار را خراب کند. ممکن هم بود بیفتد به دست فدایی‌ها و توده‌ای‌ها. منقل کرده بودند به جای امنی. چون اين نیروها را از قبل می‌شناختم نگران نشدم. کلی نارنجک بود که داخل پوشش بودند و سلاح‌های دیگر. من پرونده‌ی مسعود رجوی را سریع گشتم و پیدا کردم. درون همین حین دیدم آقا و خانمی میان‌سال کلی تصوير و اسامی گرفته‌اند دستشان و می‌خواهند ببرند، پرسیدم کجا؟! آقا اعلام کرد:

ـ من دکتر متین دفتری هستم. داماد دکتر مصدق هستم و پسرم اين سال‌ها بازداشت شده و دنبال تصوير و پرونده‌اش می‌گردم!

گفتم فوقش یکی از این تصوير‌ها مال پسر شماست شما کل تصوير‌ها و اسامی یک سازمان مبارز  را کجا می‌برید؟! تصوير‌ها و اسامی را گرفتم و اطاق را قفل کردم. درون اين هاگیر و واگیر کاری از این نمی‌توانستم بکنم. به آنها گفتم اگر خواستید مراجعه کنید دفتر امام.

درون همین فاصله آمبولانس آمد و فردی آمد خودش را معرفی کرد که من دکتر گلزار هستم و برای مداوای مجروحین آمده‌ام. دو نفر هم همراهش بودند که معرفی کرد. شماره تلفنی دادم به او و خواستم زنگ بزند و ماشین بفرستند تا پرونده‌ها به جای امنی منتقل شود. چون شماره تلفن دفتر امام اشغال بود، شماره‌ی دفتر آیت‌الله طالقانی را دادم که بدیع‌زادگان پای تلفن بود. گفتم بگویید چند ماشین بفرستند که دکتر گلزار برگشت و اعلام کرد؛ تلفن احتیاج نیست با آمبولانس مستقیم می‌رویم و پیام شما را می‌رسانیم.

یک، یک و نیم ساعت بعد دیدم سه کامیون زیل ارتشی آمد و دنبال یزدانی می‌گردند. پرونده‌ها را بار زدیم و یکی دو قوطی قند و خرت و پرت بود که آنها را هم بار زدیم و دو نفر همراه مسلح برای هر ماشین گذاشتم و راه افتادند دفتر حضرت امام. خود من هم درون یک ماشین، پرونده‌ی رجوی را کنار گذاشتم، همین طور چند جلد از کتاب‌های شخصی رضایی را که پیدا کردم. حیف که دنبال پرونده‌ی خودم نگشتم، چون اصل کاری برایم پرونده‌ی رجوی بود.

نزدیک عصر بود و هیچ نخورده بودیم که دیدم خانمی سی‌چهل ساندویچ درست کرده و به پاسدارها می‌دهد. یکی گرفتم و خوردم.

درون این فاصله گشتی درون زندان زدیم و من محل‌های مختلف و سلول‌ها و محل بازداشت آقای هاشمی رفسنجانی و خودم و جاهای مختلف را برای مردم تشریح می‌کردم. برخی زندان‌ها هم بعداً ساخته شده بود که گفتم زمان ما اینها نبود. تمامي علاقه‌مند بودند بدانند اینجا چه اتفاقی افتاده هست.

از اتفاقات جالب این بود که درون آشپزخانه کلی غذای گرم ولو مانده بود روی میز و فرار کرده بودند. یک نفر یک قوطی درون آشپزخانه برداشت که داخلش قند حبه‌ی بلژیکی بود. با لگد زد قندها پخش شد. گفتم چرا چنین می‌کنی؟ اعلام کرد اینها مال طاغوت هست. گفتم مردم مؤمن طاغوت که مال ندارد، اینها مال مرردم هست که طاغوت غارت کرده بود و حالا بیت‌المال هست! رفت قندها را جمع کرد. اعلام کرد آخر مگر ساواکی به اینها دست نزده هست؟! گفتم دست زده باشد، میت نبوده که نجس شود، کمی واقع‌نگر باشید!!

اجازه ندادم از غذاهای روی میز کسی بخورد چون احتمال مسمومیت دادم. همین‌طور به گوشت‌ها که احتمال دادم گوشت خارجی باشد و ذبح شرعی نشده باشد و تمامي را ریختیم بیرون. بقیه را هم گفتم دست نزنند تا حاکم شرع وضعش را معلوم کند. بعد از خوردن ساندویج احسانی اين خانم خانه‌دار، با همان ماشین ارتشی که پرونده‌ها را بار زده بودیم، رفتیم دفتر امام که دیدیم دو کامیون را خالی کرده‌اند و برای سومی جا نیست. سومی را هم بردیم دفتر آیت‌الله طالقانی. پرونده‌ی رجوی و مهدی رضایی و تصوير‌ها و اساسمی و کتاب‌های رضایی را سوا کرده بودم.

 بعدا که رجی انا رجل می‌اعلام کرد به آیت‌الله شهید بهشتی پیشنهاد کردم این اسناد منتشر شود که درون اين مقطع صلاح ندانستند. اين پرونده‌ها را هم تحویل آیت‌الله شهید بهشتی دادم و فقط با اجازه‌شان اسامی اعضای سازمان و تصوير‌ها و کتاب‌های شهید مهدی رضایی را برداشتم و روز بعد بردم به خانواده‌شان بدهم که انها هم به خود من هدیه دادند و از پرونده رجوی کپی برداشتم.

درون این فاصله بختیار فرار کرده و پنهان شده بود که بعدها رئیس دولت موقت ـ مرحوم مهندس بازرگان ـ راهی خارجش کرد که درون خارج هم ترورش کردند.

به هر حال ۲۴ بهمن را هم درون تهران بودم که شب بیست و پنجم شنیدم درون تبریز اوضاع قمر درون عقرب هست و شب‌رو آمدم تبریز.

پایان

انتهای پیام/ب


مطالب پیشنهادی