مجاهدان گمنام درون سرزمین غریب گفته خبرنگار فارس از نقاهتگاه جانبازان «فاطمیون» درون تهران




۱۸ام دی ۱۳۹۶ زوارین

گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، زهرا بختیاری: با شروع جنگ سوریه و اعزام مدافعان حرم برای مبارزه با تکفیری‌ها، نام گروهی بر سر زبان‌ها افتاد که تا اين روز غریب و ناشناخته بود: «فاطمیون»؛ اینها مجاهدانی از سرزمین افغانستان هستند که تحت لوای این نام به سوریه هجرت کردند.

فاطمیون درون این سال‌ها شهدا و جانبازان بسیاری را تقدیم کردند. زندگی هر کدام را که مرور می‌کنی سرشار از پستی و بلندی هایی هست ولي آنچه بیشتر انسان را جذب منش این مردان خاوران می‌کند مناعت طبع و صبر آنهاست.

گمنامانی که اهل جلوه کردن و توضیح دادن به خیلی از شایعات پیرامون‌شان نیستند و ترجیح می‌دهند کارشان برای خدا، بی سر و صدا باشد.

آنچه درون زیر می‌خوانید، حاصل دیدار با چند نفر از جوانان فاطمیون هست که «جنگ» مسیر زندگی شان را درون اوج جوانی تغییر داد:

غروب به ساختمان چند طبقه ای درون یکی از خیابان‌های پایتخت می‌رسیم. با هماهنگی حراست وارد محوطه می‌شویم. برای داخل شدن به ساختمان باید از یک حیاط بسیار بزرگ بگذریم. وارد ساختمان که می‌شویم سر و صدایی شنیده نمی‌شود. اکثرا درون اتاق‌هایشان مشغول احوالات خود هستند. نه صدای ناله ای شنیده می شود و نه شکایت از درد. اینجا محلی هست برای نگهداری جانبازان مدافع حرم «فاطمیون» و بعضا «زینبیون». اصطلاحا ساختمان به «نقاهتگاه» معروف هست.

چند تن از مسئولان نقاهتگاه برای راهنمایی و معرفی بخش های مختلف با ما همراه شده اند. پیش از اعلام کرد‌وگو با آنها و یا دیدن بخش های مختلف این ساختمان درخواست می‌کنیم ما را به اتاق جانبازان ببرند. با هماهنگی -و ولي روی باز یک جانباز- وارد اتاقش می‌شویم.

نامش سید عباس هست و لبخند محوی روی صورتش دیده می‌شود. متولد سال ۷۲ هست. من که وضعیت بسیار سخت او را می بینم سعی می‌کنم خودم را کنترل کنم ولي آنقدر ذهنم مشغول شده که از او می‌پرسم: «شما دقیقا کی شهید شدید؟» سید عباس حالا غلیظ تر می‌خندد و دندان های جلویش که ریخته، بیشتر به چشم می‌آید. با حسرتی می‌گوید: «ما لیاقت شهادت نداشتیم.»

او درون ۱۳ محرم دو سال پیش بعد از یک ماه و نیم حضور درون سوریه مجروح شد: «کلاش دستم بود و درون حال برگشت بودم که گلوله ای به نخاعم اصابت کرد.»

می‌پرسم موقع رفتن فکر این روزها را نکرده بودی؟ می‌گوید: «من جنگ را ندیده بودم و همیشه هم فکر می‌کردم یا سالم بر می‌گردم یا شهید می‌شوم. ولي فکر مجروحیت را نکرده بودم.»

پدر و مادر او درون شورآباد زندگی می‌کنند و هفته ای یکبار برای ملاقات فرزندشان به این ساختمان می‌آیند. سید عباس از گردن به پایین قطع نخاع شده و حال مساعدی برای صحبت ندارد. بعد از چند دقیقه با او خداحافظی می‌کنیم و به اتاق دیگری سر می‌زنیم. اتاق های آنجا اغلب دو تخته هستند.

درون این اتاق با «وحدت» هم‌صحبت می‌شوم. او فرمانده گردان بوده که درون ۱۷ مرداد امسال از ناحیه ران  مجروح می‌شود. ولي مجروحیت های دیگری هم دارد ولي آنچه سبب منع رفتن مجدد او برای حضور درون جنگ می‌شود، همین موضوع هست.

وحدت متولد سال ۷۳ و اهل مزار شریف هست. می‌گوید: «درون افغانستان وارد ارتش شده بودم. وقتی خبري سوریه را شنیدم نمی توانستم تحمل کنم و دوست داشتم برای دفاع از حرم و دفاع از مسلمانان به سوریه بروم. به خانواده ام گفتم و سال ۹۵ اولین بار اعزام شدم. مادرم خوشحال بود که برای دفاع از حرم می‌روم. ولي الان که مجروح شدم اطلاع ندارند و وقتی تماس می‌گیرند می‌گویم آمدم ایران و فعلا دیگر قصد ندارم به سوریه بروم. ۱۰ بار اعزام شدم و دهمین بار این اتفاق برایم افتاد.»

وحدت می‌گوید: «درون کشور خودم درگیری هایی را دیده بودم ولي چیزی که درون سوریه نظرم را جلب کرد، قساوت عجیب تروریست‌ها بود و این که تکفیری ها به راحتی تسلیم نمی شدند. آنها کاملا به کارهایشان اعتقاد داشتند و  زمانی که می دیدند مجروح شدند و ممکن هست اسیر شوند سریع با آمپول های مخصوصی که به خود تزریق می‌کردند دست به خودکشی می‌زدند یا قرص می‌خوردند. جالب هست بگویم اغلبشان هم یک کلید به گردنشان آویزان هست و فکر می‌کنند بعد از مرگ به بهشت می روند و این کلید خانه هایشان درون جنت اعلی هست. گاهی هم نارنجک کنارشان منفجر می‌کنند.»

از او می‌پرسم که وقتی فضای جنگ را دیده، از رفتن  پشیمان نشده هست؟

می‌گوید: «من هم مانند تمامي انسانها می ترسم ولي دیگر کم‌کم توانستم بر اين غلبه کنم. تا جایی که فرمانده گردان حضرت عباس(ع) شدم.»

وحدت ماجرای مجروحیتش را اینگونه تعریف می‌کند: «یک داعشی با لباس فاطمیون آمد بین ما. داشتم درون ماشین بنزین می زدم که خود را منفجر کرد. من مجروح شدم و چند نفر دیگر زخمی و شهید شدند. چهار ماه هست که اینجا هستم و از خدا می خواهم زودتر بهبود پیدا کنم. با اینکه رسیدگی درون اینجا خوب هست ولي اگر مرخص شوم، یک ساعت هم نمی‌مانم و بر می‌گردم به کشورم. آرزوی دیگرم این هست که خوب شوم و اگر شد، مجددا اعزام شوم.»

از او درون مورد مشکلات درمان و هزینه ها می پرسم که می گوید: «مشکلی وجود ندارد.»

بعد از خداحافظی با وحدت وارد اتاق سید رضا کاظمی می شوم. او هم ساکن افغانستان بوده که تصمیم می گیرد به سوریه برود. سید رضا درون اعزام پنجم مجروح شده هست. می‌گوید: «خانواده ام سری اول نمی دانستند و از انجا که زنگ زدم فهمیدند. قبلش هرکاری می کردم اجازه نمی دادند و می گفتند رزمندگان دیگری هم هستند ولي من می گفتم اگر تمامي این حرف را بزنند دیگر کسی نیست که برای دفاع از حرم برود.»

سید رضا ماجرای مجروحیتش را اینگونه تعریف می کند: «شب دوم درون خط تثبیت بودیم که از طرف مقابل خمپاره شلیک می شد. بیسیم زدیم که به عقب «گرا» بدهیم تا جواب آنها را بدهند ولي گفتند فعلا امکانش نیست. داشتم بررسی می کردم دقیقا از کدام ناحیه شلیک می شود که گلوله ای شلیک شد. اول متوجه نشدم که پاهایم را از دست دادم. هشت روز بعد به هوش آمدم ولي هنوز متوجه نبودن که دیگر پایی ندارم. درون حال هوشیاری هم نبودم. بعد که متوجه شدم پاهایم نیست دلم از دنیا سیاه شده بود به خاطر اینکه دیگر نمی‌توانستم برگردم منطقه و بجنگم. یک سال و یک ماه هست که اینجا هستم. مشکلم درون اینجا فقط دلتنگی هست ولي باز هم مجبورم درون ایران بمانم به خاطر شرایطی که دارم.»

از او می پرسم روزهایت را چگونه می گذرانی؟ می گوید: «کتاب می خوانم یا تلویزیون می بینم بعد با خنده جای خالی تلویزیون را نشان می دهد و می گوید این هم دو روز هست خراب شده.»

ساشا ذوالفقاری متولد ۷۳ هست با ظاهری امروزی. او و خوانده اش وقتی ساشا خیلی کوچک بوده به ایران می آیند و درون کرج ساکن می شوند. قبل از رفتن به سوریه خیاطی می کرده ولي می گوید تصمیم دارم درون آینده زبان انگلیسی و عربی یاد بگیرم.

از او درون مورد انگیزه رفتنش به سوریه می پرسم. می گوید: «ارادت قلبی ام به حضرت زینب(س) مرا به آنجا کشاند. دفعه اول به انگیزه زیارت رفتم ولي وقتی اوضاع را دیدم دیگر نمی توانستم نروم. پدرم درون جنگ های داخلی افغانستان از دنیا رفته هست. مادرم مخالف بود بروم به همین دلیل دو دوره اول به سختی رفتم.

موقع رفتن که شدت مخالفتش را دیدم رفتم پیش حضرت معصومه(س) و التماس کردم مادرم را راضی به رفتنم کنند. یکی از عموهایم هم به شدت مخالفت می کرد. کارم هر روز اصرار به مادرم بود. دفعه دوم بدون اطلاع رفتم و درون سوریه تماس گرفتم که آمدم اینجا.»

می‌گوید: «اربعین امسال ساعت ۱۲ رفتم روی تله انفجاری و پاهایم را از دست دادم. شهید تقی پور هم که سه متر با من فاصله داشت شهید شد. سه روز پیش از اين درون نماز جماعت با هم دوست شده بودیم. بسیار انسان شریفی بود. وقتی مجروح شدم دقیقا دیدم پایم پرت شد سمت دیوار. بعد بی هوش شدم چند دقیقه بعد به هوش آمدم دیدم درون بغل فرمانده هستم و درون حال انتقال به دیر الزور.»

به او می‌گویم: «از دست دادن هر دو پا، اين هم درون اوج جوانی ارزش رفتن داشت؟» می‌گوید: «نه تنها پشیمان نیستم بلکه دلم می خواهد بتوانم راه بروم و دوباره برگردم جنگ.»

می‌پرسم نظرش درون مورد شایعاتی که می‌شنود چیست؟ مثلا اینکه مدافعان پول می‌گیرند که به جنگ بروند.

پاسخ می‌دهد: «چه کسی حاضر می‌شود عضوی از بدنش را درون مقابل پول از دست بدهد که ما دومی باشیم؟ و اگر این پول را گرفتیم، کجا خرجش کردیم که هنوز درون خانه های استیجاری زندگی می‌کنیم و روند زندگی مان مانند قبل از جنگ هست جز اینکه بیماری و قطع عضو هم به اين اضافه شده.»

یکی از مشکلاتی که درون نقاهتگاه وجود دارد کمبود تخت بستریست. گاهی جانبازانی می آیند ولي تختی نیست که بستری شوند. ولي درون کل رسیدگی خوب هست.

علی اکبر محمدی متولد سال ۷۷ تخت کناری ساشا و اهل ولایت سرپل افغانستان هست و تنها درخواستش این هست که خانواده اش درون مهمانشهر سمنان اسکان پیدا کنند زیرا دیگر امکان رفتن به کشورش وجود ندارد.

می‌گوید: «کنار رود فرات بودیم ولي هیچ آبی برای خوردن و وضو گرفتن نبود. به بچه ها حسابی فشار آمده بود. یکی از دوستان آمد اعلام کرد: علی اکبر بیا برویم آب بیاریم. موقع رفتن تیری اصابت کرد و مجروح شدم یک ماه هست که درون نقاهتگاه هستم.»

او دلیل رفتنش به سوریه را وجود سه هدف بیان می‌کند. اول دفاع از حرم. دوم دفاع از مردم و مسلمانان سوریه و سوم هم شهادت بود که آهی می‌کشد و می‌گوید: «نصیبم نشد. از خدا می خواهم زودتر برگه سلامتم را بگیرم و برگردم سوریه.»

وقتی می خواهم خاطره ای از جنگ تعریف کند، می گوید: «داعشی ها به ما می گفتند جوجه های خمینی ما هم به آنها می گفتیم جوجه های ابوبکر بغدادی.» (با خنده)

علیرضا یکی دیگر از مجروحان این نقاهتگاه هست. وقتی از او می پرسم چند ساله هستی؟ می گوید: «۱۹۹۳ به دنیا آمدم ولي به تاریخ شمسی نمی دانم چه سالی می شود.» بعد از مجروحیت او، پدرش به ایران آمده تا مراقبش باشد.

می‌گوید: «اولین بار یک سال و سه ماه پیش اعزام شدم. قساوت تکفیری ها را قبلا درون کشورم دیده بودم که چه بر سر هموطنانم آوردند، دلم نمی خواست این ظلم‌ها به مردم دیگر کشورها شود برای همین تصمیم گرفتم به جنگ بروم.»

می پرسم فضای جنگ و تفنگ و تانک برای شما که پسر جوانی هستی هیجان رفتن ایجاد نکرد؟ با خنده می گوید: «تفنگ و این چیزها درون کشور ما فراوان هست.» بعد شروع می‌کند به گفتن خاطراتش و نشان دادن عکسهایش درون کنار دیگر رزمندگان.

علیرضا نخاعش آسیب دیده و نمی تواند راه برود. پدرش می گوید: «یکی از مشکلات درمان پسرم این هست که نوبت های فیزیوتراپی‌اش باید مرتب باشد ولي بیمارستان خیلی اهمیت نمی دهند.»

او درون عملیات بصرالحریر مجروح شده و درون یگان موشکی بوده. می‌گوید: «کار با این ادوات را از بچه های حزب الله آموزش دیدم. به محض بهبودی دلم می خواهد برگردم کشورم.»

سید اصغر حسینی ۴۷ ساله اهل مزار هست که از کمر به پایین فلج شده و پیش از رفتن به سوریه، درون ایران کشاورزی می کرده. می گوید: «اغلب اقوامم درون فاطمیون هستند و بهترین دوستم درون جنگ شهید شد. با شهادت او دیگر نتوانستم نروم و ۶ بار اعزام شدم. زمانی که مسیری را گزينش می کنی تا تهش می روی. درون آزادسازی حلب مجروح شدم و یک سال و دو ماه هست که اینجا بستری هستم.»

از او درون مورد مشکلات می‌پرسم. می گوید: «خدا را شکر مسئولان اینجا تمامي احتیاجات ما را فراهم می‌کنند و ۲۴ ساعته حضور دارند.» با خودم فکر می کنم که عجب مسئولان عجیب و نایابی!

با این حال دلش می خواهد زودتر مرخص شود و به خانه اش برود و می‌گوید: «اگر پسرهایم بخواهند به سوریه بروند، خودم راهی شان می کنم.»

حدود چهارسال هست که این نقاهتگاه زیر نظر سازمان فاطمیون ایجاد شده و طبق وظیفه اش به جانبازان مدافع حرم فاطمیون خدمات می دهد. همان طور که اشاره شد یکی از مشکلات عمده درون اینجا کمبود تخت هست.

یکی از مسئولان می‌گوید: «گاهی به خاطر عملیات، چندین جانباز به اینجا می آیند. ما نمی توانیم به قبلی ها بگوییم برو. بنابراین مجبوریم یکجوری پذیرش کنیم. برای همین تعداد بیماران اینجا متغیر درون فواصل زمانی مختلف هست.»

نکته مهم این هست که اینجا نقاهتگاه هست نه استراحت گاه. یعنی کسانی اینجا هستند که یا خانواده شان درون ایران حضور ندارند و یا اگر هستند امکان پرستاری از مجروحشان را ندارند.

این مسئول می‌گوید: «یک جانباز از منطقه که می آید به بیمارستان، خدمات ما شروع می شود. و بعد از ترخیص از بیمارستان اگر ضایعه نخاعی باشد یا حتی نیاز به پانسمان داشته باشد ما از او درون این مکان نگهداری می‌کنیم. سیر درمانی تمامي به خوبی انجام می شود. حتی پیگیری برای نوبت گرفتن از دکتر هم بر عهده ماست که انجام می شود. حتی یکبار قرار بود پای یکی از جانبازها قطع شود که ما با مشاوره از چند پزشک مانع اين شدیم.

تغذیه آنها با رعایت کامل مسائل پزشکی انجام می‌شود و هر وعده، سه نوع غذا طبخ می‌کنیم. سالن ورزشی کوچکی نیز هست که می‌توانند بخشی از اوقات استراحت را آنجا سپری کنند. همچنین دو نفر شبانه روز با آمبولانس مسئول ایاب ذهاب بچه ها هستند.

مجروحان گاها به خاطر مسکن های قوی از درد ساعت ۳ نصفه شب به بیمارستان برده می‌شوند. و نیروهای ما آنها را بستری کرده و کارهایشان را انجام می‌دهند. تمام کسانی که اینجا کار می کنند جدا با قلب صاف آمدند و خود را واقعا خدمتگذار مدافعان حرم می دانند. ۷۰ درصد حضور کارکنان اینجا عشق هست ۳۰ درصد انجام وظیفه.»

می‌گوید: «من خودم درد کشیده‌ام و وقتی مجروحی می گوید درد دارم کاملا می فهمم چه می‌گوید، بنابراين لزومی ندارد برخوردی کنم و یا کلافه شوم. تهیه داروهایشان با ماست. و داروهای کمیاب‌شان را خودمان فراهم می کنیم.»

وی درون مورد بهبود روحیه آنها ناشی از درد و بیماری و دلتنگی از خانواده می‌گوید: «اردوهای زیارتی مشهد برایشان ترتیب می‌دهیم. یا مثلا به تله کابین و مراکز دیدنی می‌بریمشان.

درون اینجا یک کادر پرستاری و کمک بهیار هم شبانه روز آنجا مستقر هستند. کادر پرستاری از بچه های بیمارستان هستند. درون این ساختمان ظرفیت پذیرش ۱۰۰ جانباز امکان پذیر هست.

اشخاصی که خانواده ندارند یا خانواده ها دورند یک حق پرستاری برایشان درون نظر گرفته شده و از دوستان یا آشنایانی که دارند خواسته می‌شود با قبول یک مبلغی همراه مریض باشند.

درون مناسبت‌های مختلف مراسم های مذهبی برگزار می کنیم و مداحان عزیزی هم تا کنون به اینجا آمده اند. از مسئولان و چهره های جامعه اگر کسی دوست داشته باشد به دیدار این عزیزان بیاید باید با دلش بیاید. اینگونه نیست که کسی بخواهد صرفا برای گرفتن تصوير یادگاری اینجا حضور پیدا کند.»

این گفته به پایان می‌رسد ولي نام بلند آوازه و مجاهدت این مردان مرد برای همیشه درون تاریخ به نیکی ماندگار خواهد شد و سند دیگری خواهد بود بر حقانیت و مظلومیت مسلمانان جهان که اگر چه جانشان عزیز هست ولي هرگز صرفا به خاطر زندگی کردن تن به ذلت نداده و زیر سلطه ظالمان نمی‌روند. 

انتهای پیام/ب


مطالب پیشنهادی