اعلام کرد‌وگو با همسر شهید علی رحیمی/۱ سؤال عجیب درون خواستگاری شهید مدافع حرم!




۸ام دی ۱۳۹۶ زوارین

گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، شهدا انسان‌های زمینی بودند که توانستند بال و پر از منجلاب دنیایی بکشند و به سوی آسمان پرواز کنند. گاهی شهدا را برای خودمان انسان‌هایی فرا زمینی می‌سازیم. ولي شکی درون این نیست که آنها متمایز از افراد معمول جامعه‌اند چرا که عموم مردم نمی‌توانند دست از پیروی از نفس خویش بکشند و حوائج دنیایی آنها را می‌برد آنجا که خاطر خواه اوست ولي شهدا خواصی هستند که بر نفس عماره خویش غلبه کردند و قطعا قدم گذاشتن درون راه سخت بندگی عاقبتی نیست جز عند ربهم یرزقون شدن و تا ابد زنده ماندن.

بنابراين از مصاحبه با «زهرا رحیمی» مادر شهید مدافع حرم لشکر فاطمیون «علی رحیمی» بر اين شدم تا برای شناخت بیشتر این دلاور مرد فاطمیون پای ناگفته‌ها و ناشنیده‌هایی از زندگی مشترک‌اش، از زبان «لیلا علیجانی» همسر شهید بنشینم.

 

*قریه اوستایان

پدرم محمدعلی علیجانی و مادرم مریم احمدی درون اولین روزهای سال ۱۳۶۶ درون افغانستان با هم ازدواج کردند. آنها هر دو از ولایت بامیان، ولسوالی پنجاب، قریه اوستایان ( استادان) هستند. پدرم شغلش را از پدربزرگم به ارث برده بود. برعکس اهالی منطقه که به شغل کشاورزی مشغول بودند او آهنگر بود و ابزار کشاورزی می‌ساخت به طوریکه منطقه‌مان را به خاطر شغل او و اجدادش به منطقه اوستایان می‌شناختند و نام اوستایان از آنجا ریشه گرفته هست.

*روزهای اول زندگی من درون روزهای آخر سال

۲۷ اسفند سال ۱۳۶۶ درون قریه اوستایان متولد شدم. مادرم می‌گوید ۲ روز به عید نوروز مانده بود و مردم اين شب‌ها را درون منبر (مسجد) بودند. قدیمی‌ها خصوصا آنانی که درون روستاها زندگی می‌کردند درون دینداری و عقایدشان انسان‌های بسیار محکمی بودند. شب‌های آخر سال رسم بود که هر خانواده غذایی مانند پتیر (فتیر: نوعی نان)، چلپک (نوعی نان که درون روغن سرخ می‌شود)، بولانی (چیزی شبیه پیراشکی ولي درون سایز بزرگتر) یا نان و از این قبیل خوراکی‌های سبک را می‌پختند و یک ظرف از اين را به منبر می‌بردند و برای رفتگان‌شان خیرات می‌کردند. من نیز درون خانه تنهایی منتظر آمدنت بودم که درد خبرم کرد.

 

*من آدم گنهکاری بودم

مادرم تعریف می‌کند وقتی به دنیا آمدی درون میان یک قاب بودی و بند ناف به دور دست و گردنت پیچیده شده بود و مادرم که درون هنگام تولدم ۱۸ سال بیشتر نداشته و فرزند اولش بوده‌ام خیلی می‌ترسد و می‌گوید که من آدم گنهکاری بودم که چنین بلایی را به دنیا آورده‌ام ولي وقتی قابله بند را باز و می‌برد نقاب را کنار می‌زند و مرا می‌بیند خدا را شکر می‌کند که دختری سالم به او عطا کرده هست.

*به نام لیلا

درون قدیم میان مردم اين دیار بنابراين از تولد فرزند، پدر و مادرش حق گزينش اسم کودک را نداشتند بلکه طبق روال مرسوم و احترام به بزرگترها این حق را به پدر بزرگ و مادربزرگ‌ها و یا درون نبود آنها به عمو و دایی بزرگتر و یا به طور معمول به سید و روحانی پیر منطقه می‌دادند. بنابراين از تولدم اسم من را نیز دایی بزرگم گزينش کرد. به دلیل احترام زیادی که برای بی‌بی لیلا همسر شهید دشت کربلا امام حسین(ع) و مادر حضرت علی اکبر(ع) قائل بودند و نقل همیشه خواندن‌های (روضه) منبر بود، اسم مرا لیلا گذاشت.

۵ ساله بودم که من و دو برادرم دچار بیماری سختی شدیم. مادرم می‌گوید خیلی هزیان می‌گفتم. من و یکی از برادرهایم زنده ماندیم ولي یکی‌شان بر اثر تشنج فوت کرد.

*لازم نیست زن سواد داشته باشد

بزرگتر که شدیم مدرسه ای نبود تا درس بخوانیم برادرم پیش پدرم قرآن خواندن را یاد می‌گرفت. اين وقت‌ها به دخترها چندان اهمیتی نمی‌دادند و می‌گفتند لازم نیست زن سواد داشته باشد ولی وقت‌هایی که پدرم به برادرم درس می‌داد و می‌پرسید من درون حالیکه کارهای خانه را انجام می‌دادم جارو می‌زدم ولي حواسم پیش پدرم و برادرم بود و با حسرت از گوشه‌ای تماشایشان می‌کردم و برادرم علاقه چندانی نداشت و یاد نمی‌گرفت ولي من همیشه توی دلم جواب سوال‌های پدرم از برادرم را می‌دادم. یک روز هم که حسابی از بلد نبودن برادرم کفری شده بودم به پدرم گفتم: من بگم؟ پدرم با تعجب اعلام کرد بگو و من که تند تند برایش از همان فاصله دور گفتم و پدرم تعجب کرد اعلام کرد من به تو اصلا یاد نداده‌ام تو از کجا یاد گرفته‌ای؟

 

*افطارهای داغ درون شب‌های سرد

۷ سالگی نمازم را به طور کامل از مادرم یاد گرفتم و ماه رمضان اين سال را هم یک روز درون میان روزه بودم. درون ۸ سالگی بطور کامل روزه‌ام را می‌گرفتم و نمازم را می‌خواندم. اين ماه رمضان درون زمستان بود و به خاطر بارش برف هوا هم بشدت سرد بود. دم اذان چری (بخاری چوب سوز) را روشن می‌کردیم نان را روی بخاری می‌گذاشتم داغ شود و منتظر می‌ماندم تا اذان را بگویند و روزه‌ام را افطار کنم.

*روزهای سخت خانه داری

نه یا ده سال داشتم که مادرم بیمار شد و مسئولیت کارهای خانه به دوش من افتاد. او دچار بیماری سل شد که درمانی درون افغانستان نداشت. گاو و گوسفندها را می‌دوشیدم. غذا می‌پختم. مراقبت از مادرم و خواهر برادر کوچکم از طرفی و پدرم نیز از طرفی. خمیر درست می‌کردم ولي چون جثه ریزی داشتم و تنور بزرگ بود هم می‌ترسیدم نان بپزم و هم پدرم اجازه نمی‌داد، زن عمویم را می‌آوردم و نان‌مان را او به تنور می‌زد. وقتی گوسفندها را می‌دوشیدم لگد می‌زدند و فرار می‌کردند. یک بار هم یکی‌شان یک لگد به صورتم زده بود که خیلی کبود شده بود.

*پدرم دو بار به سربازی رفت

پدرم دو سال درون برف و زمستان و سرمای سخت اين سال‌ها خدمت سربازی رفت. اين سال‌ها جنگ درون افغانستان شدت گرفته بود. پدرم تعریف می‌کرد زمستان‌ها برف تا کمر بود و ما تا شب درون سرما درگیر بودیم. شب‌ها هم به منبر روستاها پناهنده می‌شدیم. لباس‌های خیس‌مان را که آویزان می‌کردیم صبح یخ زده بر می‌داشتیم و می‌پوشیدیم. دو سال خدمتش که تمام شد دو سال دیگر هم بجای عمویش خدمت کرد. عموی پدرم به ایران آمده بود. کسی یا باید خودش خدمت سربازی‌اش را انجام می‌داد یا یک نفر را معرفی می‌کرد تا بجایش سربازی برود. پدرم بنابراين از چهار سال جنگ و زمستان‌های سخت پا درد شدیدی شد تا آنجا که برای راه رفتن محتاج عصا بود.


مادر، همسر و فرزند شهید رحیمی

 

*هجرت

۱۱ ساله بودم که جنگ درون افغانستان شدت گرفت. بیماری مادرم هم سخت تر شد. پدرم نیز با عصا خودش را به این طرف و اين طرف می‌کشید. با دو بچه کوچک سختی و مشقت راه را دو چندان می‌کرد که راهی ایران شدیم. از راه قندهار وارد زاهدان شدیم.

*دردسرهای خاموش کردن فانوسی به نام لامپ

درون زاهدان خانه دو طبقه‌ای بود که طبقه بالا ما خانم‌ها و طبقه پایین مردها بودند. لامپ بزرگی هم درون وسط سقف بود که اتاق را روشن می‌کرد. ما تا اين زمان برق و لامپ ندیده بودیم و درون منطقه مان برای روشنایی چراغ فانوس روشن می‌کردیم. شب وقت خوابیدن یادم می‌آید زن‌های داخل اتاق که همراه ما از افغانستان آمده بودند هر چه می‌خواستند لامپ را خاموش کنند نمی‌توانستند. یکی رو به لامپ فوت می‌کرد یکی با چادر می‌زد هر کسی کاری می‌کرد دست آخر هم مرد صاحبخانه را صدا زدیم. اين بنده خدا رفت روی چهارپایه و با دستمالی پیچ لامپ را باز کرد و خاموش شد.

*درون گلشهر ساکن شدیم

از زاهدان رفتیم تهران و یک ماه خانه عمه پدرم ماندیم. بنابراين از یک ماه آمدیم مشهد و درون همین گلشهر خانه‌ای اجاره کردیم و اولین کاری که انجام دادیم مادرم را به بیمارستان هاشمی نژاد بردیم و بستری شد و بنابراين از یک ماه بهتر و از بیمارستان مرخص شد و تا یک سال دارو مصرف می‌کرد و الحمدلله خوب شد.

*روزگارمان با پینه دوزی می‌گذشت

پدرم درون افغانستان درون کنار شغل اصلی‌اش که آهنگری بود پینه دوزی (کفش دوزی) هم انجام می‌داد. درون گلشهر هم با مشکل پا و کمر دردش که بیشتر شد و زمین‌گیرش کرد، کنار خیابان می‌نشست و با وصله زدن کفش‌های مردم روزگارمان را به هم وصله می‌زد. روزها را سپری می‌کردیم و خوشحال بودیم که مشقت‌ها را پشت سر گذاشتیم.

 

*ساعت هایی که از حسرت درون خانه می‌ماندم

سر ظهرها که می‌رفتم بیرون برای خرید نان یا خرید بازار می‌دیدم که بچه‌ها از مدرسه تعطیل شده‌اند و با ذوق و شوق فراوان به سمت خانه یا مدرسه می‌روند. دوباره اين لحظات قرآن درس دادن پدرم به برادرم و حسرت گوش دادن از راه دور برایم جديد شد. خیلی دلم می‌خواست به مدرسه بروم  و درس بخوانم ولي نمی‌شد تا جایی که دیگر ساعت ۷ صبح‌ها، ساعت ۱۲سر ظهر و ۵ عصرها از خانه بیرون نمی‌رفتم تا بچه‌ها را نبینم.

*با هویت دخترخاله‌ام درس خواندم

کمی بزرگتر که شدم نتوانستم بی‌سوادی را تاب بیاورم. کارت شناسایی دختر خاله‌ام را گرفتم. تصوير بچگی‌هایمان خیلی فرق نمی‌کرد و همسن بودیم. با همان رفتم نهضت سوادآموزی ثبت نام کردم و پنج کلاس ابتدایی را خواندم. با تمام مخالفت‌های پدرم که می‌اعلام کرد زن نباید درس بخواند. سواد مال مردهاست که دنبال و کار زندگی می‌رود. زن خانه‌داری و کارهای زنانه بلد باشد. مادرم پشتم را داشت و به پشتوانه‌اش روزها درون خانه تولیدی پوشاک می‌آوردم می‌دوختم و به نهضت می‌رفتم درسم را هم می‌خواندم. ولي درون شروع طرح جدید تعویض کارت‌های مهاجرین تصوير کارت‌ها نیز جدید شد و دیگر تصوير کارت دخترخاله‌ام با من شباهتی نداشت و باز از مدرسه جاماندم. دو سه سال بعد درون طرح آمایش شرکت کردیم و به ما هم کارت شناسایی دادند ولي باز هم نتوانستم به مدرسه بروم. چون کارنامه‌ام به اسم و تصوير دخترخاله‌ام بود نه خودم.

*اگر به باغ می‌رفتیم تمامي آرزوهایم نابود می‌شد

۱۷ ساله بودم که یک شب خانم حاج‌آقای توسلی که از بستگان‌مان بودند با پسر جوانی که شلوار لی آبی، کلاه پیک‌دار و  پیراهن لی به تن داشت به خانه مان آمدند و داخل حیاط نشستند. ظاهر شیکی داشت. از پنجره داخل حیاط را می‌پاییدم. سینی چایی را برداشتم به داخل حیاط رفتم و پذیرایی کردم. روی تختی روبروی‌شان نشستم. به پدرم می‌گفتند که درون نزدیکی آنها باغی هست که می‌توانیم به آنجا برویم و هم درون باغ کار می‌کنیم هم نگهبان و زندگی می‌کنیم. از حرف‌های اين جوان که بدجور زیر پای پدرم نشسته بودم حرصم گرفته بود. پدرم دیگر نمی‌توانست راه برود و کار درستی انجام دهد. روی ویلچرش می‌نشست و کفش وصله می‌زد و داشت نرم می‌شد. ولي من سختی زندگی درون روستا و دور از رفاه شهر را دوست نداشتم. هر چند شهر، محله حاشیه و فقیر نشینی چون گلشهر باشد. گفتم خیلی ممنونم ولي من و خواهر و برادر کوچکم مدرسه می‌روییم و نمی‌توانیم به باغ برویم. اگر به باغ می‌رفتیم تمامي آرزوهایی که برای خودم که بماند برای خواهر و برادرم داشتم به باد می‌رفت. خلاصه اين جوان برای آخرین بار هم به پدرم پیشنهاد داد و با خانم توسلی رفتند. بنابراين از رفتن‌شان پدرم دو دل شده بود ولي تمام عزمم را جزم کردم و جواب رد را فرستادیم.

 

*گفتم ای وای این که همان پسر دو سال پیش هست

دو سالی گذشت. حاج آقای توسلی به منزل ما آمد و اعلام کرد درون میان فامیل‌شان پسر خوبی هست و برایش دنبال دختر خوبی می‌گردند. اين زمان من هم خواستگار زیاد داشتم و طبیعی بود که حداقل بیایند و بروند. پدرم قبول کرد که بیایند. خلاصه حاج آقای توسلی و خانم‌ش به اتفاق خانواده خواستگار به خانه ما آمدند همین که وارد پذیرایی شدم و چشمم افتاد گفتم ای وای من این که همان پسر دو سال پیش هست که داشت مخ پدرم را می‌زد ما را ببرد باغ. خلاصه بنابراين از اندکی خوش و بش های مرسوم گفتند برویم داخل اتاق با هم صحبت کنیم.

*گفتم درست هست خاکی ولي نه تا این حد

داخل اتاق خواب‌مان موکت قهوه‌ای رنگی بود که خب سفت بود. به طور معمول وقتی خواستگار می‌آمد که برویم داخل اتاق صحبت کنیم، من از قبل تشکی را کناره دیوار پهن می‌کردم و پشتی می‌گذاشتم. وقتی آقا پسر داخل می‌آمد روی تشک تعارف می‌کردم بنشیند. آخرین بار خواستگاری که روی تشک نشست خیلی لم داده بود و با غرور تمام حرف می‌زد. اصلا به دلم ننشست. اين روز هم وقتی قرار شد با علی آقا صحبت کنیم سریع به داخل اتاق رفتم و تشک را پهن کردم و پشتی را گذاشتم و منتظر شدم به داخل بیاید. وقتی علی آقا داخل آمد و تعارف کردم آنجا بنشیند سریع خم شد و تشک را جمع کرد و روی رختخواب‌ها گذاشت وقتی علتش را پرسیدم اعلام کرد نه ما آدم‌های خاکی روی همین زمین راحت تر هستیم. از همین حرکت اولش خیلی خوشم آمد که مثل خودمان خاکی هست. ولي وقتی دو سال پیش یادم آمد خیلی حرصم گرفت. آخر اين روز که اصلا مهم نبود با سر و وضع شیک جوانان اين زمان آمده بود. ولي امروز که روز خواستگاری و مهم هست با همان لباس های معمولی‌ و کاپشن خلبانی و شلوار ۶ جیب که اين وقت‌ها مد بود آمده بود. واقعا بهم برخورد و گفتم درست هست خاکی ولي نه تا این حد.

*ببخشید شما دست بزن ندارید؟

علی آقا خیلی راحت و صمیمی شروع کرد به صحبت و خودش را معرفی کرد. از وضع خانواده و خودش اعلام کرد. کف دست‌هایش را نشانم داد که پینه بسته بود و اعلام کرد ببینید من کارگرم و زحمت‌کشم و کاری‌. به حجاب همسرم خیلی حساسم که با حجاب باشد. روی خواهرهایم حساسم. همسرم نمازش اول وقت باشد. اینها مسائلی بود که مطرح کردنش برایم مهم هست.

خیلی خوشم آمد که آدم خاکی هست و سطح خانواده‌اش مثل خانواده من بود و غیرتی بودنش جذبم کرد. فقط و فقط درون آخر یک سوال پرسیدم. گفتم: «ببخشید شما دست بزن ندارید؟» علی آقا هم با تعجب و هم با شوخی اعلام کرد: «دست بزن!؟ این دوره خانم‌ها آقایان را نزنند آقایان نمی‌توانند خانم‌ها را بزنند». خیلی خجالت می‌کشیدم و حرف دیگری نزدم و فقط گوش دادم. ولي ته دلم خیلی مشتاق نبودم.

 

*آرزویی که به دلم ماند

وقتی رفتیم بیرون از اتاق و درون جمع بزرگترها نشستیم، حاج آقای توسلی بلند به نمایندگی از جمع پرسید: صحبت کردید؟ نتیجه چه شد؟ علی آقا اعلام کرد من که قبول دارم دیگر هر چه لیلا خانم بگوید. بعد هم زن‌های جمع آمدند و دورم را گرفتند و گفتند دیگر چه می‌خواهی؟ پسر خوب که هست. مومن که هست. زحمت‌کش که هست و دیگر جواب بله را گرفتند. صلوات فرستادند و شیرینی را آوردند دور دادند و گفتند کاغذتان را بنویسید بدهید. گفتم چه عجله‌ای هست و شما بروید ما کمی فکر کنیم چند روز بعد می‌نویسیم و نيوز می‌دهیم که گفتند ما راه‌مان دور هست و همین حالا بگویید. بازهم تسلیم شدم. رفتم داخل اتاق و برگه ای از دفترم جدا کردم و شرایط مهریه‌ام ۲۰ سکه و یک سفر کربلا ، یک میلیون و پانصد تومان شیربها و یک میلیون و ششصد تومان طلا و ده چادر رنگی و دویست هزار تومان هم بخش( پولی را که به برادر و خواهر و یا پدربزرگ مادربزرگ و اقوام درجه یک فامیل عروس می‌دهند) به برادرم دادند که با اين برای خودش یک گوشی خریده بود و خیلی خوشحال بود. جهیزیه هم بر عهده داماد. که فردای اين روز آمدند و گفتند که برویم خرید. رفتیم همین گلشهر و طلا و آینه شمعدان و قرآن اینجور چیزها خریدیم. فردا شب هم مراسم عقدمان برگزار شد. خیلی دوست داشتم عقدمان حرم باشد ولي آقای توسلی اعلام کرد نه خانه بهتر هست و خلوت هست و آرزویش به دلم ماند. ۲۰ آبان سال ۱۳۸۷ مصادف با ولادت امام رضا(ع) تاریخ عقدمان بود که پشت قرآن‌مان نوشتم.

*از خجالت خشکم زد

مردها طبقه بالا بودند و ما خانم‌ها طبقه پایین. به این شکل هم نبود که کنار هم سر سفره عقد بنشینیم و روحانی عقد را بخواند. وقتی هم که عقد را خواندند و علی آقا آمد طبقه پایین کنار من ایستاد خشکم زده بود. فکم قفل شده بود و جواب تبریک مهمانها را هم نمی‌توانستم بدهم و مدام مراقب بودم تا دست یا بازویم به علی آقا نخورد. خدا خدا می‌کردم این شخصی را که همینطور الکی الکی و یکهو آوردند و شد شوهرم، هر چه زودتر برود. خیلی خجالت می‌کشیدم. وقتی هم آمدند دست‌مان را توی دست هم گذاشتند دیگر گفتم یا خدا همین کم بود. قلبم با ضربان زیادی می‌زد صورتم قرمز شده بود و نفسم بالا نمی‌آمد. وقتی مهمان‌ها رفتند او هم نشسته بود که مادرش آمد صدا زد علی بیا برویم. علی اعلام کرد: چی؟ مادرش اعلام کرد: برویم. علی پرسید: منم بیام؟ مادرش اعلام کرد: بله صبح باید بروی سرکار و بلند شد رفت.

*اولین هدیه ای که برایم خرید

روز جمعه که از کار تعطیل شد آمد و با هم رفتیم حرم. از حرم هم رفتیم جمعه بازار.  درون تمام مسیر مدام می‌پرسید برایت چه بخرم؟ من هم خجالت می‌کشیدم و چیزی نمی‌گفتم ولي میان بساط جمعه بازاری‌ها کاپشن صورتی کوتاهی بود که خیلی خوشم آمده بود. علی آقا همان را برایم خرید و شد اولین هدیه‌ای که داد. نزدیک خانه که رسیدیم اعلام کرد لیلا اینطوری که نمی‌شود می‌خواستم برایت طلا بخرم. شما چیزی نگفتی و فرصت هم نشد و پولش را نقدا داد و اعلام کرد خودت هر چه دوست داشتی برای خودت بخر. ۱۰ اردیبهشت سال ۱۳۸۸ از راه رسید. پنجشنبه ولادت حضرت زینب(س) بود که مراسم عروسی‌مان را برگزار کردیم و رفتیم سر خانه زندگی خودمان.

*وقتی فهمید پدر شده خیلی خوشحال شد

خانواده علی‌آقا خیلی دوست داشتند هر چه زودتر صاحب نوه شوند. چند وقت بعد از ازدواج به او گفتم دکتر رفتم آزمایش داده بیا برویم جوابش را با هم بگیریم. با هم رفتیم جواب آزمایش را گرفتیم و بردیم برای دکتر که اعلام کرد خانمت باردار هست و علی خیلی خوشحال بود و خدا را شکر می‌کرد.

 

*شبی که خیال صبح شدن نداشت

زمانی که احسان را باردار بودم جایی مستاجر بودیم که ۶ خانواده درون یک حیاط زندگی می‌کردیم. یک سرویس و حمام و آشپزخانه داشت. خیلی اذیت بودم. وقتی حالم بد می‌شد می‌رفتم داخل آشپزخانه می‌دیدم کسی هست. می‌رفتم داخل حمام کسی بود. توی حیاط کسی بود. همیشه چادر به سر و آماده باش بودم که رفتم به پدرشوهرم گفتم او هم مستاجرشان را بلند کرد و اعلام کرد ما برویم آنجا که بچه هم به دنیا می‌آید راحت باشیم. اسباب‌کشی کردیم خانه پدرشوهرم.

*از درد نمازم را شکسته خواندم

مادر شوهرم گفته بود وقتی دردت گرفت کسی را خبردار نکن من هم فکر می‌کردم شب‌ها بیمارستان تعطیل هست و هیچ چیز نگفتم و علی را بیدار نکردم. تا صبح توی خانه راه رفتم زیارت عاشورا خواندم و درد کشیدم. وقت نماز صبح شد نمازم را نشسته خواندم و بعد هم به خواهر شوهرم و مادرم زنگ زدم و گفتم. خیلی زود هر دوی‌شان آمدند که علی خواب بود و بیدار شد. حول کرد که چه شده؟

سریعا مرا به بیمارستان امام سجاد(ع) بردند. گفتند هزینه‌اش ۳۰۰ هزار تومان هست و از وقتش گذشته بچه دارد خفه می‌شود. درگیر بنایی بودیم پولی هم نداشتیم از بیمارستان آمدیم بیرون. علی‌آقا تاکسی دربست گرفت رفتیم بیمارستان امام هادی(ع). ساعت ۲ بعدازظهر ۱۸ اسفند ۱۳۸۸ خداوند پسری به ما عطا کرد.

*می‌خواستیم از هم جدا شویم!

فردا صبحش علی‌آقا و مادرم آمدند دیدنم که علی برایم یک سبد گل قرمز خیلی قشنگی آورد. هنوز هم گل‌ها را نگه داشته‌ام. اين روز خیلی خوشحال شدم. چون ایام ولادت حضرت محمد(ص) و روز احسان و نیکوکاری هم بود علی‌آقا اسمش را گذاشت «محمد احسان». احسان خیلی زیاد مریض می‌شد من هم بی‌تجربه و بچه اولم بود.

یک سال گذشت. و زندگی من و عالی دچار مشکلی شد که به خاطر فشارش تصمیم گرفتم از او جدا شوم ولي چند وقت بعد به خانه پدرم آمد و خیلی گریه کرد که بیا برویم خانه و برگرد سر زندگی‌مان. گفتم نه دیگر برنمی‌گردم و از دستت خسته شدم. تا نتوانی مشکل را حل کنیبرنمی گردم. علی پرسید: « واقعا اگر حل شود بر می‌گردی؟» گفتم بله و قول دادم و علی رفت. یک ماه ازش هیچ خبری نداشتم. گوشی‌ام شکسته بود و برادرم برایم یک گوشی خرید. بعد از یک ماه دیدم گوشی‌ام زنگ می‌خورد وقتی جواب دادم علی بود که می‌خواست من و احسان را ببیند. پدر و مادرم اصلا اجازه نمی‌دادند علی را ببینم و تصمیم‌شان برای جدایی قطعی بود.

بهانه جور کردم و به خانواده گفتم می‌روم خانه فلان دوستم و علی هم با موتور می‌آمد دنبال‌مان و سه نفری می‌رفتیم پارک خوش می‌گذراندیم. دفعه بعد می‌گفتم می‌روم شلوغ‌بازار خرید ولی با احسان می‌رفتیم دیدن علی و خلاصه با بهانه‌های مختلف می‌دیدیم همدیگر را. مشکل را حل کرده بود. خیلی من و احسان را دوست داشت و بی‌نهایت هوای‌مان را داشت. هر دویمان می‌خواستیم هر چه زودتر برگردیم خانه خودمان ولي خانواده‌هایمان اجازه نمی‌دادند. علی می‌اعلام کرد مادرش می‌خواهد دوباره دامادش کند و خانواده من نیز دیگر علی را قبول نداشتند. با هم نقشه کشیدیم که چه کار کنیم؟ فکری به سرم زد. به علی گفتم من می‌روم دادگاه و از تو شکایت می‌کنم طلاقم را می‌گیرم. قاضی درون طی پرونده با گرفتن تعهدی از تو ما را آشتی می‌دهد و حریف پدر و مادرهایمان می‌شود و نقشه دوم هم برای تضمین عدم صدور رای دادگاه به طلاق ادعای بارداری‌ام بود. خلاصه رفتیم دادگاه و من از علی شکایتم را تحویل دادگاه دادم. نقشه‌مان گرفت و ما برگشتیم دوباره خانه خودمان.

*قرعه ای که به نام عرفان خورد

چند ماه بعد روز عید قربان خدا دومین پسرمان را هم به ما هدیه کرد هم شادی‌مان دو چندان شد هم علی بی‌نهایت خوب شد. پدرشوهرم می‌خواست اسمش را قربان بگذارد ولي علی قبول نکرد و اعلام کرد من پدرم و اولین حق پسرم این هست برایش اسم خوبی گزينش کنم تا فردا روزی کسی صدایش کرد شرمنده نشود.حیف هست پسرم به این نازی اسمش قربان باشد. علی از سه اسم حسام و عرفان و ایمان خوشش می‌آمد. قرعه کشی کردیم عرفان شد نام دومین پسرمان.

ادامه دارد…

انتهای پیام/ب


مطالب پیشنهادی