اعلام کرد‌وگو با رزمنده فاطمیون که اسیر تروریست‌ها شد/1 وقتی فهمید از «فاطمیون» هستم خنجرش را کشید




۲۵ام دی ۱۳۹۶ زوارین

خبرگزاری فارس، زهرا بختیاری: تا کنون مدافعان حرم از سرزمین های مختلفی توانستند خود را به سوریه برسانند تا از اعتقاد و عشقی که سالها از اين دم زده بودند دفاع کنند. تمامي این زمان شهدا و مجروحان بسیاری تقدیم آستان مخدره حضرت حیدر(ع) شده اند که وارد زندگی هر کدام می شوی دنیایی دارند شنیدنی. اینکه درون این عصر آخر زمانی که هزاران هزار رنگ و تعلق دامنت را محکم می‌چسبد آنها چگونه بند از بند باز کردند و قدم درون راهی گذاشتند که معلوم نیست چه خواهد شد. شقی ترین مخلوقان خدا که فرزندان شیطانند آنقدر کینه درون دل دارند که اگر یکی از این جوانان به دستشان بیفتد این انگیزه را دارند که با دندانشان بدن اینها را تکه تکه کنند و درون این راه راسخ و معتقد هستند.

ولي با این حال مجاهدان راه خدا آگاهانه قدم درون این معرکه گذاشتند. آنچه درون ادامه این نوشتار خواهید خواند ماجرای خواندنی یک جوان افغانستانی هست که طی یک اتفاق عجیب به دست تکفیری ها اسیر شد و سرانجام منحصر به فردی بین تمامي مدافعان حرم پیدا کرد. علی جعفری ماجرای رفتن به سوریه و اتفاقاتی که آنجا برایش رخ داد را برایمان بازگو کرد اگر چه هنوز بیان اين وقایع بعد از زمان ها او را عذاب می‌دهد. سید علی ساکن قم هست و بسیاری از اعضای خانواده و اقوامش درون سوریه می‌جنگند ولي او دیگر نمی تواند به آنجا برود…

*هجرت از سرزمین مادری

۳۲ سال پیش پدرم سید میرزا جعفری و مادرم زهرا صفزی که هر دو اهل روستای شیعه نشین «سوف» افغانستان بودند به دلیل تهاجم طالبان و مشکلات دیگر تصمیم می‌گیرند به ایران مهاجرت کنند. اغلب مردم این روستا سادات بودند و ما نیز جزو سادات هستیم.

*مجبور شدم درس را رها کنم

سال ۷۲ درون ایران متولد شدم. به دلیل اینکه باید درون امر معاش خانواده کنار پدرم خدمت می‌کردم نتوانستم تحصیلاتم را ادامه دهم. حدود ۱۰ سالم بود که درون یک کارخانه کفش سازی مشغول کار شدم. شغل پدرم درون افغانستان کشاورزی بود و زمین های زیادی داشت. بعدها مجبور شد یک سالی به آنجا برگردد تا علاوه بر دیدن خانواده فکری هم به حال زمین هایش بکند. و من هم به همین علت مجبور شدم درس را رها کنم تا درون نبود پدر کمک حال خانواده شوم. ما چهار برادر و چهار خواهر بودیم که دو خواهرم فوت کردند.

*از خواب بیدار شدم و گفتم سید مصطفی از سوریه برای من بیشتر بگو

چسبیده بودم به کار و زندگی. شب ها مشغول کار بودم و شش صبح که می رسیدم خانه می‌خوابیدم تا بعد از ظهر. خدا رو شکر اوضاع زندگی مان بد نمی گذشت. تا اینکه زمزمه آغاز جنگ درون سوریه شنیده شد. سال ۹۲ یک روز صبح جديد رسیده بودم خانه و خواب بودم. با صدای پسرخاله ام بیدار شدم، داشت با پدرم درون مورد اوضاع آنجا صحبت می‌کرد. خودش یکبار اعزام شده بود و می‌اعلام کرد درگیری خیلی شدید هست و حضرت زینب(س) تنهاست. اگر نرویم بجنگیم تکفیری ها تمامي چیز را خراب می کنند و به حرم خانم هتک حرمت می‌شود.

وسط صحبت‌شان از خواب بیدار شدم و پرسیدم سید مصطفی از سوریه برای من بیشتر بگو. اعلام کرد: جنگ هست دیگر. از نظر امنیت بسیار خطرناک هست و دشمن درون حال پیشروی برای گرفتن کل خاک سوریه. پرسیدم می شود من هم بروم. اعلام کرد: چرا نمیشه؟ فردای همان روز همراهش رفتم اسم نویسی کردم. پدرم هم وقتی متوجه رفتنم شد مخالفتی نکرد و اعلام کرد: پسرم برو من سپردمت به حضرت زینب(س).

*من کارت اقامت داشتم

برای رفتن باید کارت اقامت می داشتیم که من داشتم. فرمی هم پر کردم از باب اینکه مریضی نداشته باشم و خودم را هم کامل معرفی کردم. بقیه مدارک را هم جور کردم. و به محل کارم اعلام کردم که ممکن هست دیگر نتوانم بیایم.

 

*خوابمان نیم ساعت سرپایی بود

هشت روز بعد ساعت ۷ صبح رفتم محله ۷۲ تن. ۱۰۹ نفر بودیم که فرستادنمان پادگانی درون تهران. ۱۷ روز آموزش سخت و فشرده دیدیم که بعدها درون جنگ بسیار کمکمان کرد. درون این آموزش ها تکنیک ها و آشنایی با سلاح بود و همچنین آشنایی با جنگ شهری که مثلا چگونه باید وارد یک خانه شد، می‌گفتند: یهو نروید چون ممکنه پشت درون بمب باشد و وقتی با لگد درون را باز می کنید بمب منفجر شود.

این تاکتیک ها کاربردی بود و خیلی هم به دردمان خورد. روزی ۵ ساعت حدودا می خوابیدیم. حتی وسط خواب بیدارمان می کردند که عادت کنیم. می گفتند آنجا منطقه جنگی هست و جای خواب نیست. همینجور هم بود. گاهی ۱۵ روز درون خط بودیم و بعد به عقب بر می‌گشتیم و خوابمان نیم ساعت سرپایی بود. زیرا هر لحظه ممکن بود بخوابیم تکفیری ها هجوم کنند.

*دارم می روم سوریه

روزی که تماس گرفتند و گفتند: برای اعزام بیایید یک ذره ترس اینکه فکر کنم ممکن هست شهید یا زخمی شوم نداشتم. خیلی خونسرد زنگ زدم به صاحب کارم گفتم: دیگر نمی‌توانم بیایم سرکار. پرسد: چرا؟ گفتم: دارم می روم سوریه، خیلی هم خوشحال بودم. صاحب کارم اعلام کرد: کجا می خوایی بروی؟ بمان همین جا شب ها کار کن روزها هم برو کنار خانواده ات. گفتم: نه من به شما از یک هفته قبل گفتم ممکن هست دیگر نیایم و حالا  تماس گرفتم فقط نيوز دهم.

*می‌گفتم ول کن بابا! جنگ چیه، برمی‌گردم خانه

آدم درون طول راه و حتی زمانی که درون آنجا حضور پیدا می‌کند، دچار وسوسه‌های شیطانی می‌شود و کم‌کم این افکار ذهن شما را احاطه می‌کند که اگر دستم قطع شود، چکار کنم؟ یا اگر اسیر شوم؟ اینها تمامي فکرهایی هست که شیطان به ذهن آدم می‌رساند و من هم آدم بودم و دچار این افکار می‌شدم، ولي ناگهان می‌گفتم هر اتفاقی که می‌خواهد بیفتد، سختی‌های کار دو دلم می‌کرد. وقتی که به ما تمرین می‌دادند بعد از نماز صبح دیگر نمی‌گذاشتند بخوابیم و باید تمرین می‌کردیم. یک‌ونیم ساعت می‌دویدیم، کلاغ‌پر می‌رفتیم و کلی تکنیک‌هایی که با اسلحه باید انجام می‌دادیم. من بسیار خسته می‌شدم، به‌ خصوص که پیش از اين تصادفی کرده بودم که درون بدنم پلاتین بود. درون این جور وقت‌ها می‌گفتم ول کن بابا! جنگ چیه، برمی‌گردم خانه. ولي باز پیش خودم می‌گفتم بعدها دستم خالی هست و زمانی که تمامي مقابل حضرت زینب(س) سربلند هستند، من چیزی ندارم.

*درون هر مرحله‌ای از اعزام هر وقت بخواهی می‌توانی برگردی

درون طول مسیر درون هر مرحله‌ای از راه و اعزام حتی وقتی که بعد از تمامي آموزش‌ها به سوریه بروی، هر جایی احساس کنی دلت می‌خواهد برگردی، زوری بالای سرت نیست و تنها به تصمیم خودت بستگی دارد. برایت نامه‌ای می‌زنند که می‌توانی برگردی.

بنابراین تصمیم گرفتم یک‌بار زیارت کنم و بروم ببینم جنگ چطوری هست. به‌ هر حال درون این ۱۷ روز با تمامي افکار و سختی‌ها تصمیم نهایی خودم را گرفتم. من تا پیش از اين ساعت ۶ صبح را ندیده بودم، درون واقع ۵ صبح به خانه می‌آمدم، می‌خوابیدم تا بعدازظهر. ولي حالا خبری از این حرف‌ها نبود. بین تمامي بچه‌هایی که می‌آمدند، تنها دو ـ سه نفر برگشتند، اين‌هم نه به خاطر ترس، به این دلیل که سنشان زیاد بود و نمی‌توانستند بجنگند. ساعت ۵-۴ بعدازظهر هواپیما حرکت کرد و بعد از دو ساعت رسیدیم. هوا تاریک بود، از فرودگاه چیزی باقی نمانده بود، هیچ آبادی به چشم نمی‌خورد. با خودم گفتم اینها که با خانه‌ها این کار را کردند، با آدمیزاد که جای خود دارد.

حس و حال عجیبی داشتم. تا چشم کار می‌کرد تمام منطقه جنگ زده و خراب بود و وضع بدی داشت. جديد آنجا فهمیدیم واقعا آمدیم جنگ. هیچکداممان تا به حال جنگ را ندیده بودیم و این ترس درون وجود مان افتاد. همانجا اسلحه دستمان دادند و فرستادند منطقه.


نمایی از اتاق سید علی

 

*بسیار ترسیده بودم/به خودم گفتم اینجا هیچ چیز شوخی نیست!

حدود یک ساعت بعد ما را درون گردان‌های مختلف تقسیم کردند. هر گردان ۱۵ نفر سوا می‌کرد، من برای هجوم و پیشروی رفتم، خودم گزينش کردم که بروم. وقتی رفتیم خط مقدم، واقعاً صحنه سختی دیدم. باید ۲ هزار متری از یک بیابان رد می‌شدیم و خود را به یک خانه می‌رساندیم، درون حالی‌که از روبرو تک‌تیرانداز دشمن بچه ها را می‌زد. درون مسیر یک جایی ما را زیر آتش گرفتند، به حدی که سرمان را هم نمی‌توانستیم بلند کنیم. خیلی روز سختی بود.  و می‌گفتم الآن هست که یکی از این تیرها به من اصابت کند. بچه‌ها از عقبه آتش ریختند و ما توانستیم از این معرکه نجات پیدا کنیم.

وقتی به خانه‌ای که مقرمان بود رسیدیم، سربازان عراقی آنجا بودند. فرمانده ما به نام سید مقداد که از قدیمی‌ها بود، به عراقی‌ها اعلام کرد: دیوار این خانه را نکنید، ممکن هست از همین جا تیر بخوریم، ولي او گوش نکرد و همچنان شروع کرد به کندن، درون همین حین تیری به پای عراقی خورد، آنجا بود که برای اولین بار خون دیدم و کسی که زخمی می‌شود. به خودم گفتم اینجا هیچ چیز شوخی نیست!

تا صبح می‌ترسیدم و فکر می‌کردم الآن هست که بریزند داخل. دشمن الله‌اکبر گویان، نارنجک می‌انداخت و جلو می‌آمد. ما حدوداً ۱۵ نفر بودیم. سید مقداد می‌اعلام کرد نترسید! تمامي صداهایی که می‌شنوید صدای تعدادی بچه‌هست. تا فردا صبح آنجا ماندیم و قرار شد پیشروی کنیم.

*درون فکر این بودم که اگر مرا بگیرند، سرم را می‌برند

ابوحیدر فرمانده‌ای که عقب تر بود به ما اعلام کرد؛ شما برگردید برای استراحت، سربازان سوری می‌آیند جایگزین شما می‌شوند. وقتی برگشتیم یواش‌یواش ترس از چشمم افتاد و اتفاقات برایم عادی شد. ۲۴ ساعت درون مقر ماندیم و دوباره برگشتیم همان‌جا و ۷ روز ماندیم. دیگر برایمان لذت‌بخش شده بود. با هم می‌گفتیم و می‌خندیدیم، می‌جنگیدیم و تمامي اینها را با خونسردی انجام می‌دادیم. برخلاف سری اول که تا صبح دست‌هایم می‌لرزید از ترس، چون چند فیلم هم از تکفیری‌ها دیده بودم و تمامي‌اش درون فکر این بودم که اگر مرا بگیرند، سرم را می‌برند.

*وارد بهداری شدم

وقتی برگشتیم اسامی را خواندند و مجدداً مکانی که باید درون اين خدمت می‌کردیم عوض شد. من افتادم درون واحد بهداری و باید مجروحان را از خط به عقب می‌آوردم. بعد از درگیری‌ها مثلاً به ما بیسیم می‌زدند که فلان نقطه مجروح داریم بروید بیاورید. ما ۵۰۰ متر از خط اصلی فاصله داشتیم. مجروحان را پانسمان می‌کردیم و سپس می‌فرستادیم زینبیه، بیمارستان.

*اصلاً فکرش را نمی‌کردم این چیزها را تحمل کنم

۴۵ روز ماندم. حالا دیگر از اين جمع ۱۵ نفره خیلی‌ها شهید شده بودند و خیلی‌ها مجروح شدند. یکی دو دستش قطع بود، یکی دیگر پایش را از دست داده بود. اصلاً فکرش را نمی‌کردم این چیزها را تحمل کنم. یک بار دم صبح بود، ساعت ۵ صبح. دایی‌ام هم با من بود که بعدها به شهادت رسید. بعد از نیم ساعت خط را به گروهی دیگر تحویل دادیم. مدتی بعد یک خمپاره ۱۲۰ خورد وسط بچه‌ها که یکجا جمع شده بودند، حیدر، محمد، سید ناظر، سید رضا داییم، تمامي باهم بودند. محمد سرش نبود، حیدر پاهایش پریده بود و هر دو همان‌جا تمام کرده بودند. اولین بارم بود که شهید می‌دیدم. یکی از بچه‌ها با دیدن حیدر از ترس زبانش بند آمد. ۶-۵ روز نمی‌توانست صحبت کند. ولي من چون خون دیده بودم برایم عادی‌تر بود. خیلی ناراحت بودم. حیدر هم‌اتاقی‌ام بود و چند روز باهم اخت شده بودیم. حیدر و محمد هیچ کسی را نداشتند. خانواده‌هایشان تمامي درون افغانستان بودند و خودشان درون ایران درون یک اتاق مجردی زندگی می‌کردند، باهم فامیل هم بودند. همان موقع بود که احساسی به من دست داد که خوش‌به‌حالشان، آنها رفتند. تلخی برای من این بود آنها به عشق حضرت زینب(س) آمدند، ولي حتی یک بار وقت نشد حرمش را زیارت کنند.

اين زمان زینبیه خیلی خطرناک بود و چه می‌شد عده‌ای این توفیق را پیدا می‌کردند حرم را زیارت کنند. بعضی گروه‌ها خط را نگه نمی‌داشتند و حتی شب ول می‌کردند می‌رفتند، ولي بچه‌هایی مثل حیدر و محمد، جانانه می‌جنگیدند. آنها را درون کیسه‌های مخصوص گذاشتیم، پلاکشان را زدیم، نامشان را نوشتیم و به عقب فرستادیم.

*دیگر خبری از اين هیجان‌ها نبود

بعضی از بچه‌ها زندگی‌های سختی داشتند و از خانواده‌هایشان دور بودند. محمد می‌اعلام کرد قدر پدر و مادرت را بدان. ما درون شهر غربت بودیم و تمامي کارهایمان را خودمان باید انجام دهیم. یا کار می‌کنیم یا درون این اتاق زندگی می‌کنیم. هر دویشان هم سری اول به شهادت رسیدند. شهادت آنها برایمان گران تمام شده بود. حدوداً بعد از ۶۰ روز برگشتیم به خانه‌مان. کل فاطمیون اين زمان ۱۶۰ نفر بودند و با تعدادی که اکنون سوریه هستند، ابداً قابل مقایسه نیست. من ۵ بار اعزام شدم و بار پنجم اسیر شدم. می‌توانم بگویم دفعه اول هیجاناتی داشتم که مرا به جنگ می‌کشاند، ولي دفعه‌های بعد دیگر خبری از اين هیجان‌ها نبود و آگاه‌تر قدم درون این راه گذاشتم.


تصویری از اسارت

 

*چرا به سوریه رفتم؟

خیلی‌ها فکر می‌کنند مدافعان حرم به دلیل تسهیلاتی به سوریه می‌روند. من زمانی که درون ایران مشغول کار بودم، حقوق متعارفی داشتم و کارم اگرچه سختی‌های خودش را داشت، ولي خوب بود. درون کنار خانواده بدون هیچ خطری زندگی می‌کردم و حتی خانواده ما مشکل اقامت هم درون ایران نداشت. ترس این را هم که ممکن هست دست‌ و پایم قطع شود، نداشتم. بنابراین من نیاز به این پول ندارم و نه نیازی داشتم بروم مثلاً کارت اقامت بگیرم، ولي غریبی حضرت زینب(س) ما را به جنگ کشاند. هر ۴۵ روز که درون سوریه می‌ماندم حدوداً یک سوم حقوقم را به‌ عنوان حق مأموریت دریافت می‌کردم. فرمانده و رزمنده عادی هم فرقی با هم نداشت. الآن برادر خودم ۸ بچه دارد ولي درون سوریه هست. جديد برادر من مجروح هم شده هست. تا زمانی که درون سوریه باشی این حقوق را دریافت می‌کنی، ولي وقتی که برگردی ایران، حقوقت قطع می‌شود و این درون حالی هست که دیگر کار قبلت را هم از دست داده‌ای.

*تصوراتم کاملاً با واقعیت فرق می‌کرد

وقتی برای اولین بار به سوریه رفتم، تصوراتم کاملاً با واقعیت فرق می‌کرد. زمین تا آسمان، احساسم، آب‌وهوا، تمامي چیز. ولي جنگ آدم را شجاع و دلاور می‌کند. من از جنگ ایران و عراق چیزهایی شنیده بودم، ولي هیچ تصوری نداشتم. خیلی از دوستانم هستند که پدرانشان جانباز اعصاب و روان هستند و من آنها را از نزدیک دیده بودم.

*اصلاً فکر نمی‌کردم حرم امام حسین(ع) را ببینم

پنجمین بار بود که اعزام شده بودم، سری چهارم که مرخصی آمدم، نزدیک اربعین بود، رفتم کربلا. فکر نمی‌کردم بتوانم از مرز عراق رد شوم، ولي به‌راحتی این کار را انجام دادم. اصلاً فکر نمی‌کردم بتوانم از مرز رد شوم و بروم حرم امام حسین(ع) را ببینم. ۹ روزی آنجا ماندم، قشنگ زیارت‌هایم را کردم. درون حرم امام حسین(ع) یک چفیه داشتم که اين را از کمرم باز کردم و انداختم روی حرم حضرت. دستم راحت به ضریح رسید. برای خیلی‌ها سخت بود، ولي برای من تمامي جا به آسانی این اتفاق افتاد. از مرز عراق تا خود کربلا پیاده رفتیم. ماشین هم بود ولي ما تصمیم گرفتیم پیاده برویم.

* با آنکه آموزش دیده بودیم ولي بازهم تمرین می‌کردیم

وقتی برگشتم، دو روز خانه بودم که روز سه‌شنبه اعزام شدم. مادرم صبح مرا بیدار کرد، ساعت ۴ صبح، قرآن گرفت و مرا راهی کرد. درون مقر بودیم که گفتند فعلاً پرواز نداریم. دو روزی درون مقر ماندیم تا اینکه بعد از دو روز هواپیما حرکت کرد و دو ساعت بعد دمشق بودیم. ما را به «کفرین» بردند. سال ۹۳ بود و این مقر درون خود زینبیه واقع شده بود. بچه‌ها شهر «ملیه» را پاک‌سازی کرده بودند و ما قرار شد برویم سمت سمت «شیخ مسکین». ۳-۲ روز درون کفرین ماندیم، خودمان را تجهیز کردیم دو روز ما را به یک مقر دیگر بردند و مجدداً برمان گرداندند همینجا. صبح‌ها ورزش می‌کردیم، تمرین می‌کردیم چون گفته بودند چند روز دیگر حمله داریم. بعد از ۳-۲ روز ما را به «درعا» آوردند، یک دانشگاهی بود که قبلاً دانشجوها آنجا درس می‌خواندند. جای بزرگی بود. یک مقر برای سربازان سوری بود و یک مقر هم برای فاطمیون. فرماندهان اطلاعات عملیات ایران هم آنجا بودند. با آنکه آموزش دیده بودیم ولي بازهم تمرین می‌کردیم.

*با تعجب پرسیدم مگر زن هم می‌جنگد؟

یک روز سیدحکیم آمد اعلام کرد؛ گردان کوثر ۱ و ۲ آماده باشد، می‌خواهیم برای حمله برویم. اتوبوس‌ها آمدند تا بچه‌ها تجهیز شدند. یکی از رزمنده‌ها که سن زیادی هم داشت یک پلاستیک خاک کربلا دستش گرفته بود و هرکسی که سوار می‌شد مقداری از اين خاک را روی سرش می‌ریخت تا تبرک شود. درون اتوبوس یک سینه‌زنی هم کردیم، یک نفر هم برایمان مداحی کرد. روز قبل از رفتن من برادرم به خط رفته بود و اعلام کرد هر وقت که آمدی بیا و به من هم سر بزن. برادرم درون گردان بچه‌های قناسه بود. یک و نیم ساعت تا منطقه شیخ مسکین راه بود، منطقه بزرگی که پر از زن و بچه بود و ولي جیش‌السوری هم آنجا حضور داشتند.

به یکی از بچه‌ها که همراهمان بود و از قدیمی‌های آنجا بود به نام ابراهیم، گفتم چرا زن و بچه‌ها را از اینجا بیرون نمی‌کنند؟ خیلی جای خطرناکی هست و با دشمن حدوداً ۳ هزار متر بیشتر فاصله نبود. خمپاره به‌راحتی می‌رسید. ابراهیم اعلام کرد آنها خودشان نمی‌خواهند بروند، می‌خواهند کنار همسرانشان بجنگند و مقاومت کنند. با تعجب پرسیدم مگر زن هم می‌جنگد؟ خب، ندیده بودم. اعلام کرد: بله، آنها هم اسلحه دست می‌گیرند. داخل شیخ مسکین یک پادگان بسیار بزرگی بود، وقتی رسیدیم سید حکیم بچه‌ها را پیاده کرد و اعلام کرد کمی استراحت کنید که ساعت یک باید برویم خط را تحویل بگیریم.

*آمدم دیدم هیچ‌کس درون مقر نیست

من قبل از اینکه درون کنار بچه‌ها استراحت کنم، یک سر به آشپزخانه زدم، سید حیدر که مرد سن و سال داری بود درون حال پخت غذا بود. او را می‌شناختم و کمی با هم احوالپرسی کردیم. همان‌جا ناهارم را خوردم و بعد از نیم ساعت آمدم دیدم هیچ‌کس درون مقر نیست. تمامي رفته بودند منطقه و من جا مانده بودم. همان وقت سید حکیم با یک ماشین دیگر آمد، از من پرسید سیدعلی اینجا چکار می‌کنی؟ گفتم جا مانده‌ام. بعد از چند دقیقه متوجه شدیم حدود ۱۵ نفر درون این دقایق رفته بودند به دوستانشان سر بزنند که جا مانده بودند. خود سیدحکیم ما را برد منطقه. درون راه بودیم که یکی از بچه‌ها بیسیم زد به سید حکیم که هرچه زودتر نیروهایت را بفرست که دشمن بچه‌ها را دور زده و آنها الآن درون محاصره هستند.

بچه‌های ما شانسی که آورده بودند تمامي‌شان تخس بودند و توانسته بودند خودشان را به هر زحمتی که بود به عقب بکشانند، هرچند زخمی هم داده بودند.

*عقب ماشین پر از خون بود

قبل از رفتن خط، باید به بهداری می‌رفتیم و مشخصاتمان را می‌دادیم که اگر اتفاقی افتاد هویتمان مشخص شود. من هم این کار را کرده بودم، ولي پلاکم درون مقر جا مانده بود. یک ماشین آمد، برای بچه‌های تک‌تیرانداز بود، عقب ماشین پر از خون بود. یک لحظه دلم شور افتاد، با خودم گفتم نکند برادرم زخمی شده باشد. خودم را به بی‌خیالی زدم و رفتم به منطقه، با بچه‌ها کمی مشغول صحبت شدیم که یکی از بچه‌ها اعلام کرد ۱۱ نفر از بچه‌های تک‌تیرانداز درون یک خانه بر اثر اصابت خمپاره زخمی شدند. هیچ‌کدامشان سالم نیستند.

سلیمان فرمانده بچه‌های قناسه آمد، از سلیمان پرسیدم چه کسانی زخمی شده‌اند؟ اسم‌ها را اعلام کرد و اعلام کرد نوراحمد هم کمی زخمی شده، خواهش کردم به عقب بروم و برادرم را ببینم، ولي سید سلیمان اعلام کرد تو باید از سید حکیم اجازه بگیری. وقتی سیدحکیم آمد به بچه‌ها سر بزند از او خواهش کردم اجازه بدهد بروم به برادرم سر بزنم. سیدحکیم اعلام کرد چیزی نیست من او را دیدم، ۴ ترکش خورده و مشکل جدی ندارد. من قبول کردم و رفتم سمت راست خط، ولي دلم همچنان شور می‌زد. چند دقیقه بعد یک آر‌پی‌جی بالا سر دو تا از بچه‌ها اصابت کرد که آنها گیج شده بودند و بردنشان عقب. من حدود ۱۰۰ متری با آنها فاصله داشتم. خیلی راحت تکفیری‌ها را از پشت خاکریز می‌دیدم. حدود ۱۰۰۰ متر فاصله‌مان بود. تا قبل از اين اصلاً تکفیری‌ها را از نزدیک ندیده بود، فقط جنازه دیده بودم.

 

*اسیر شدم!

تا آنها را می‌دیدم شلیک می‌کردم. ۴ نفر مانده بودیم، بقیه درون جاهای دیگر پخش بودند، درگیری به‌شدت زیاد شده بود و ساعت حدوداً ۶ غروب بود. ما ۴ نفر بیسیم نداشتیم، یکی پیکا می‌زد، یکی آر‌پی‌جی می‌زد، دو نفرمان هم کلاش داشتیم. من کمی جلوتر رفتم. تکفیری‌ها را از دور دیدم، ولي لباس‌هایشان شبیه لباس‌های سربازان سوری بود و فکر می‌کردم از بچه‌های خودمان هستند. آنها از زمانی که من به سمتشان راه افتاده بودم، با دوربین دید درون شب مرا دیده بودند. دو گودال بود که قبلاً دست ما بود، ولي من نمی‌دانستم که تکفیری‌ها اين را از ما بنابراين گرفته‌اند. تعدادی از آنها درون گودال‌ها قایم شده بودند، تعدادی دیگر هم با لباس‌هایی شبیه ما ایستاده بودند. همین که وارد جمع‌شان شدم، یکی با اسلحه محکم به سرم کوبید، افتادم. آنها تمامي عربی صحبت می‌کردند و من فکر می‌کردم از بچه‌های حزب‌الله هستند. همین که اسلحه را بر سرم کوبیدند، افتادم و یکی دیگر همان موقع چاقویی درآورد، فریاد می‌زد: جیش‌السوری!، فکر می‌کردم آنها از بچه‌های جیش‌السوری هستند که اشتباهی من را دستگیر کردند. با صدای بلند می‌‌گفتم لبیک یا زینب(س)، انا فاطمیون. یکی‌شان پرسید فاطمی!؟ آنجا بود که کاملاً مطمئن شدند، من فاطمیون هستم. یکی چاقو درآورد که سرم را ببرد، فرمانده‌شان فریاد زد نه! نه! این اسیر را من گرفتم و حق ندارید دست به او بزنید، مال خودم هست. به من دستبند زدند و روی زمین افتاده بودم و پای یکی از آنها روی سرم بود. یکی آمد با پیراهن و شلوار افغانی، هیکلی و سیاه، صورتش را با دستمالی بسته بود. درون حالی که به شدت می لرزیدم توی دلم گفتم: خدایا! من اسیر شدم…

ادامه دارد…

انتهای پیام/ب


مطالب پیشنهادی